|
|
|
|
|
چو ما هنوز به دستان خود توان داریم بیا که بند اسارت ز پای بر دازیم دو مار شانه ضحاک تشنه خون است بیا که پرچم چرمین کاوه بر داریم به زخم کهنه دنیا به جای گرییدن بیا که مرهم آزادگیش بگذاریم امانتی است به ما گوهر رها بودن بیا امانت اجداد خود نگه داریم زمانه نیز ز ما با بدی نماید یاد اگر امانت آزادگیش نسپاریم به حرف؛ درد الیم لحظه ای دوا نشود چو پار سای علیمیم و نا به کرداریم همیشه زنده بود آنکه مرد آزاده چو زنده ایم و اسیریم؛ کم ز مرداریم بدست خویش جهان را مثال گلشن کن اگر به بند بمانیم کمتر از خاریم بی گناه عشق شنیده ای که سر بی گنه به دار آید؟ شنیده ای به خزان با گلی بهار آید؟ شنیده ای که چو پروانه سوخت در آتش به جای لعن ؛ دعایش به حق یار آید؟ شنیده ای که چو عاشق شکسته دل باشد زآه سرد وجودش هزار نار آید؟ شنیده ای که کسی خوش بود به دیدن ظلم؟ شنیده ای که کسی با ستم کنار آید؟ مرا به دار زند باکمان گیسویش منم بدون کناهی که خود به دار آید منم همان که بسوزم دعا کنم بر یار خوشم هنوز هر آنجا خوش نگار آید شکست بال و پرم را به ناوک مژگان زتیر ماهر صیاد کی فرار آید؟ ز ناز و عشوه او خسته من شوم؛ هیهات خوشم به هرچه که من را؛ ز آن تبار آید جفا هزار نمودی وفا نمودی هیچ ولی بدان که دعا بر تو صد هزار آید تقاص سینه بشکسته جز شکستن نیست نه با شکستن قلبت مرا قرار آید تو بی نیاز؛ مرا از جفا رها منما که هرچه خوار شود عاقبت بکار آید سیاوشم که گناهم نبود و میسوزم خزان منم که بهارم بود چو یار آید نخواهمت که ز انصاف حکمران گردی که از تو میوه انصاف کی به بار آید؟ تو آسمانی و من خاک آستان تو ام که آسمان و زمین را به هم چه کار آید؟ ز آن کمان دو ابروی چون هلال مهش هنوز بر دل من تیر بی شمار آید نه من ز خمر و شراب این چنین شدم سر مست که مستی ام ز دو چشمان پر خمار آید ز داغ یوسف گمگشته کور شد چشمم که سرمه میکنم آن خاک زان دیار آید دعا کنم که بیایی ولی نمی آیی که شاه همچو تورا با گدا چکار آید؟ |
||