تبليغاتX
گلستان شعر - حماسه
مجموعه اشعار و رباعیات و مطالب علمی و زندگینامه شاعران

این زن کامل شده است

 

برتن بی جانش

 

لبخند توفیق نقش بسته است

 

از طومار شب جامه ی بلند ش

 

توهم تقدیر یو نانی جاری است

 

 

پا های برهنه ی او گویی می گویند:

 

تا اینجا آمده ایم،دیگر بس است

 

 

هر کودک مرده دور خود پیچیده است

 

ماری سپید

 

برلبه ی تُنگی کوچک از شیر

 

که اکنون خالی است

 

 

زن آن دو را به درون خود کشیده

 

همان گونه که گلبرگ ها در سیاهی شب بسته

 

می شوند

 

هنگامی که باغ تیره می شود

 

و عطر از گلوی ژرف و زیبای گل شب جاری می شود

 

 

ماه هیچ چیز برای غمگین شدن ندارد

 

از سر پوش استخوانی خود خیره نگاه می کند

 

به این چیز ها عا دت کرده است

 

و سیاهی هایش پُرسر و صدا دامن کشان می گذرد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/04/18ساعت   توسط سیامک  |