تبليغاتX
گلستان شعر
مجموعه اشعار و رباعیات و مطالب علمی و زندگینامه شاعران

بکوی میکده یارب سحر چه مشغله بود

که جوش شاهد و ساقیّ و شمع و مشعله بود

حدیث عشق که از حرف و صوت مستغنیست

بناله ی دف و نی در خروش و ولوله بود

مباحثی که در آن مجلس جنون میرفت

ورای مدرسه و قال و قیل مسئله بود

دل از کرشمه ی ساقی به شکر بود ولی

ز نامساعدی بختش اندکی گله بود

قیاس کردم و آن چشم جاودانه ی مست

هزار ساحر چون سامریش در گله بود

ز اخترم نظری سعد در رهست که دوش

میان ماه و رخ یار من مقابله بود

دهان یار که درمان درد حافظ داشت

فغان که وقت مروّت چه تنگ حوصله بود .

(شاعر = سعدی)

+ نوشته شده در  جمعه 1387/02/20ساعت   توسط سیامک  |