تبليغاتX
گلستان شعر
مجموعه اشعار و رباعیات و مطالب علمی و زندگینامه شاعران

نور را پيموديم، دشت طلا را در نوشتيم

 

افسانه را چيديم، و پلا سيده فكنديم

 

كنار شن زار، آفتابي سايه بار، ما را نواخت.  درنگي كرديم .

 

بر لب رود پهناور رمز، روياها را سر بريديم .

 

ابري رسيد، و ما ديده فرو بستيم .

 

ظلمت شكافت، زهره راد يديم، و به ستيغ برآمديم .

 

آذرخشي فرود آمد.  و ما را در نيايش فرو ديد .

 

لرزان، گريستيم . خندان، گريستيم .

 

رگباري فرو كوفت : از در همدلي بوديم .

 

سياهي رفت، سر به آبي آسمان سوديم، در خور آسمان ها شديم .

 

سايه را به دره رها كرديم . لبخند را به فراخناي تهي فشانديم .

 

سكوت ما بهم پيوست، و ما ماشديم .

 

تنهايي ما تا دشت طلا دامن كشيد .

 

آفتاب از چهره ما ترسيد .

 

دريافتيم، و خنده زديم .

 

نهفتيم و سوختيم .

 

هر چه بهم تر، تنها تر.

 

از ستيغ جدا شديم :

 

من به خاك آمدم، و بنده شدم .

 

تو بالا رفتي و خدا شدي .

 

(شاعر = سهراب سپهری)

+ نوشته شده در  جمعه 1387/03/31ساعت   توسط علی رضا  |