تبليغاتX
گلستان شعر
مجموعه اشعار و رباعیات و مطالب علمی و زندگینامه شاعران

ديروز اگر سوخت اي دوست غم برگ و بار من و تو
امروز مي آيد از باغ بوي بهار من و تو
آن جا در آن برزخ سرد در كوچه هاي غم و درد
غير از شب آيا چه مي ديد چشمان تار من و تو؟
ديروز در غربت باغ من بودم و يك چمن داغ
امروز خورشيد در دشت آيينه دار من و تو
غرق غباريم و غربت با من بيا سمت باران
صد جويبار است اينجا در انتظار من و تو
اين فصل فصل من و توست فصل شكوفايي ما
برخيز با گل بخوانيم اينك بهار من و تو
با اين نسيم سحر خيز برخيز اگر جان سپرديم
در باغ مي ماند اي دوست گل يادگار من و تو
چون رود اميدورام بي تابم و بي قرارم
من مي روم سوي دريا جاي قرار من و تو

شاعر=سلمان هراتی

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/04/13ساعت   توسط سیامک  | 

ديروز اگر سوخت اي دوست غم برگ و بار من و تو
امروز مي آيد از باغ بوي بهار من و تو
آن جا در آن برزخ سرد در كوچه هاي غم و درد
غير از شب آيا چه مي ديد چشمان تار من و تو؟
ديروز در غربت باغ من بودم و يك چمن داغ
امروز خورشيد در دشت آيينه دار من و تو
غرق غباريم و غربت با من بيا سمت باران
صد جويبار است اينجا در انتظار من و تو
اين فصل فصل من و توست فصل شكوفايي ما
برخيز با گل بخوانيم اينك بهار من و تو
با اين نسيم سحر خيز برخيز اگر جان سپرديم
در باغ مي ماند اي دوست گل يادگار من و تو
چون رود اميدورام بي تابم و بي قرارم
من مي روم سوي دريا جاي قرار من و تو

شاعر=سلمان هراتی

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/04/13ساعت   توسط سیامک  | 

من هم مي ميرم
اما نه مثل غلامعلي
که از درخت به زير افتاد
پس گاوان از گرسنگي ماغ کشيدند
وبا غيظ ساقه هاي خشک را جويدند
چه کسي براي گاوها علوفه مي ريزد؟

برای دیدن کامل متن به ادامه مطلب بروید

شاعر= سلمان هراتی


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/04/13ساعت   توسط سیامک  | 

نخستين که در جهان ديدم
از شادي غريو بر کشيدم:

برای دیدن کامل متن به ادامه مطلب بروید

شاعر=احمد شاملو


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/04/13ساعت   توسط سیامک  | 

يه مردی بود حسين‌قلي
چشاش سيا لُپاش گُلي
غُصه و قرض و تب نداشت
اما واسه خنده لب نداشت. ــ
خنده‌ی بي‌لب کي ديده؟
مهتاب ِ بي‌شب کي ديده؟
لب که نباشه خنده نيس
پَر نباشه پرنده نيس

برای دیدن کامل متن به ادامه مطلب بروید

شاعر=احمد شاملو


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/04/13ساعت   توسط سیامک  | 

آه اگر آزادی سرودی مي‌خواند
کوچک
همچون گلوگاه ِ پرنده‌يي،
هيچ‌کجا ديواری فروريخته بر جای نمي‌ماند.
ساليان ِ بسيار نمي‌بايست
دريافتن را

برای دیدن کامل متن به ادامه مطلب بروید

شاعر=احمد شاملو


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/04/13ساعت   توسط سیامک  | 

نگاه کن چه فروتنانه بر خاک مي‌گستَرَد
آن که نهال ِ نازک ِ دستان‌اش
از عشق
خداست

برای دیدن کامل متن به ادامه مطلب بروید

شاعر=احمد شاملو


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/04/13ساعت   توسط سیامک  | 

سرود ِ پنجم سرود ِ آشنائي‌هاي ِ ژرف‌تر است.
سرود ِ اندُه‌گزاري‌هاي ِ من است و
اندوه‌گساري‌ي ِ او.

برای دیدن کامل متن به ادامه مطلب بروید

شاعر=احمد شاملو


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/04/13ساعت   توسط سیامک  | 

لبان‌ات
به ظرافت ِ شعر
شهواني‌ترين ِ بوسه‌ها را به شرمي چنان مبدل مي‌کند
که جان‌دار ِ غارنشين از آن سود مي‌جويد
تا به صورت ِ انسان درآيد.

برای دیدن کامل متن به ادامه مطلب بروید

شاعر=احمد شاملو


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/04/13ساعت   توسط سیامک  | 

در برابر ِ بي‌کراني‌ي ِ ساکن
جنبش ِ کوچک ِ گُل‌برگ
به پروانه‌ئي ماننده بود

برای دیدن کامل متن به ادامه مطلب بروید

شاعر=احمد شاملو


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/04/13ساعت   توسط سیامک  | 

کوچه‌ها باريکن
دُکّونا
بسته‌س،
خونه‌ها تاريکن
تاقا
شيکسته‌س،
از صدا
افتاده
تار و کمونچه
مُرده مي‌برن
کوچه به
کوچه.

نگا کن!
مُرده‌ها
به مُرده
نمي‌رن،
حتا به
شمع ِ جون‌سپرده
نمي‌رن،
شکل ِ
فانوسي‌ين
که اگه خاموشه
واسه نَف‌نيس
هَنو
يه عالم نف توشه.

جماعت!
من ديگه
حوصله
ندارم
به «خوب»
اميد و
از «بد» گله
ندارم.
گرچه از
ديگرون
فاصله
ندارم،
کاري با
کار ِ اين
قافله
ندارم!

کوچه‌ها
باريکن
دُکّونا
بسته‌س،
خونه‌ها
تاريکن
تاقا
شيکسته‌س،
از صدا
افتاده
تار و
کمونچه
مُرده
مي‌برن
کوچه به
کوچه...

شاعر=احمد شاملو

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/04/13ساعت   توسط سیامک  | 

آن روزها رفتند
آن روزهاي برفي خاموش
کز پشت شيشه ، در اتاق گرم ،
هر دم به بيرون ، خيره ميگشتم
پاکيزه برف من ، چو کرکي نرم ،
آرام ميباريد

برای دیدن کامل متن به ادامه مطلب بروید

شاعر=فروغ فرخزاد



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/04/13ساعت   توسط سیامک  | 

آن کلاغي که پريد
از فراز سر ما
و فرو رفت در انديشه ي آشفته ي ابري ولگرد
و صدايش همچون نيزه ي کوتاهي . پهناي افق را پيمود
خبر ما را با خود خواهد برد به شهر

برای دیدن کامل متن به ادامه مطلب بروید

شاعر=فروغ فرخزاد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/04/13ساعت   توسط سیامک  | 

همه ي هستي من آيه ي تاريکيست
که ترا در خود تکرار کنان
به سحرگاه شکفتن ها و رستن هاي ابدي خواهد برد

برای دیدن کامل متن به ادامه مطلب بروید

شاعر=فروغ فرخزاد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/04/13ساعت   توسط سیامک  | 

فاتح شدم
خود را به ثبت رساندم
خود را به نامي ، در يک شناسنامه ، مزين کردم
و هستيم به يک شماره مشخص شد
پس زنده باد 678 صادره از بخش 5 ساکن تهران

برای دیدن کامل متن به ادامه مطلب بروید

شاعر=فروغ فرخزاد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/04/13ساعت   توسط سیامک  | 

علي کوچيکه
علي بونه گير
نصف شب از خواب پريد
چشماشو هي ماليد با دس
سه چار تا خميازه کشيد
پا شد نشس

شاعر=فروغ فرخزاد

برای دیدن کامل متن به ادامه مطلب بروید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/04/13ساعت   توسط سیامک  | 

و اين منم
زني تنها
در آستانه فصلي سرد
در ابتداي درک هستي آلوده ي زمين
و يأس ساده و غمناک آسمان
و ناتواني اين دستهاي سيماني .
زمان گذشت
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
امروز روز اول دي ماه است
من راز فصلها را ميدانم
و حرف لحظه ها را ميفهمم
نجات دهنده در گور خفته است
و خاک ، خاک پذيرنده
اشارتيست به آرامش

شاعر=فروغ فرخزاد

برای دیدن کامل متن به ادامه مطلب بروید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/04/13ساعت   توسط سیامک  | 

شعله رميده


مي بندم اين دو چشم پر آتش را
تا ننگرد درون دو چشمانش
تا داغ و پر تپش نشود قلبم
از شعله نگاه پريشانش


 
مي بندم اين دو چشم پر آتش را
تا بگذرم ز وادي رسوائي
تا قلب خامشم نكشد فرياد
رو مي كنم به خلوت و تنهائي


 
اي رهروان خسته چه مي جوئيد
در اين غروب سرد ز احوالش
او شعله رميده خورشيد است
بيهوده مي دويد به دنبالش


 
او غنچه شكفته مهتابست
بايد كه موج نور بيفشاند
بر سبزه زار شب زده چشمي
كاو را بخوابگاه گنه خواند


 
بايد كه عطر بوسه خاموشش
با ناله هاي شوق بياميزد
در گيسوان آن زن افسونگر
ديوانه وار عشق و هوس ريزد


 
بايد شراب بوسه بياشامد
از ساغر لبان فريبائي
مستانه سرگذارد و آرامد
بر تكيه گاه سينه زيبائي


 
اي آرزوي تشنه به گرد او
بيهوده تار عمر چه مي بندي؟
روزي رسد كه خسته و وامانده
بر اين تلاش بيهوده مي خندي
 


آتش زنم به خرمن اميدت
با شعله هاي حسرت و ناكامي
اي قلب فتنه جوي گنه كرده
شايد دمي ز فتنه بيارامي


 
مي بندمت به بند گران غم
تا سوي او دگر نكني پرواز
اي مرغ دل كه خسته و بيتابي
دمساز باش با غم او، دمساز

شاعر=فروغ فرخزاد

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/04/13ساعت   توسط سیامک  | 

از راهي دور

ديده ام سوي ديار تو و در کف تو
از تو ديگر نه پيامي نه نشاني
نه به ره پرتو مهتاب اميدي
نه به دل سايه اي از راز نهاني


دشت تف کرده و بر خويش نديده
نم نم بوسه ي باران بهاران
جاده اي گم شده در دامن ظلمت
خالي از ضربه ي پاهاي سواران


تو به کس مهر نبندي ، مگر آندم
که ز خود رفته، در آغوش تو باشد
ليک چون حلقه ي بازو بگشايي
نيک دانم که فراموش تو باشد


کيست آنکس که ترا برق نگاهش
مي کشد سوخته لب در خم راهي ؟
يا در آن خلوت جادوئي خامش
دستش افروخته فانوس گناهي


تو به من دل نسپردي که چو آتش
پيکرت را ز عطش سوخته بودم
من که در مکتب رويائي زهره
رسم افسونگري آموخته بودم


بر تو چون ساحل آغوش گشادم
در دلم بود که دلدار تو باشم
«واي بر من که ندانستم از اول»
«روزي آيد که دل آزار تو باشم»


بعد از اين از تو دگر هيچ نخواهم
نه درودي، نه پيامي، نه نشاني
ره خود گيرم و ره بر تو گشايم
زانکه ديگر تو نه آني، تو نه آني

شاعر=فروغ فرخزاد

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/04/13ساعت   توسط سیامک  | 

كاش چون پائيز بودم ... كاش چون پائيز بودم
كاش چون پائيز خاموش و ملال انگيز بودم
برگ هاي آرزوهايم يكايك زرد مي شد
آفتاب ديدگانم سرد مي شد
آسمان سينه ام پر درد مي شد
ناگهان توفان اندوهي به جانم چنگ مي زد
اشگ هايم همچو باران
دامنم را رنگ مي زد
وه ... چه زيبا بود اگر پائيز بودم
وحشي و پر شور و رنگ آميز بودم
شاعري در چشم من مي خواند ... شعري آسماني
در كنارم قلب عاشق شعله مي زد
در شرار آتش دردي نهاني
نغمه من ...
همچو آواي نسيم پر شكسته
عطر غم مي ريخت بر دل هاي خسته
پيش رويم:
چهره تلخ زمستان جواني
پشت سر:
آشوب تابستان عشقي ناگهاني
سينه ام:
منزلگه اندوه و درد و بدگماني
كاش چون پائيز بودم ... كاش چون پائيز بودم

شاعر=فروغ فرخزاد

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/04/13ساعت   توسط سیامک  | 

قرباني

امشب بر آستان جلال تو
آشفته ام ز وسوسه الهام
جانم از اين تلاش به تنگ آمد
اي شعر ... اي الهه خون آشام


ديريست كان سرود خدائي را
در گوش من به مهر نمي خواني
دانم كه باز تشنه خون هستي
اما ... بس است اينهمه قرباني


خوش غافلي كه از سر خودخواهي
با بنده ات به قهر چها كردي
چون مهر خويش در دلش افكندي
او را ز هر چه داشت جدا كردي


دردا كه تا بروي تو خنديدم
در رنج من نشستي و كوشيدي
اشكم چون رنگ خون شقايق شد
آنرا به جام كردي و نوشيدي


چون نام خود به پاي تو افكندم
افكنديم به دامن دام ننگ
آه ... اي الهه كيست كه مي كوبد


آئينه اميد مرا بر سنگ؟
در عطر بوسه هاي گناه آلود
رؤياي آتشين ترا ديدم
همراه با نواي غمي شيرين
در معبد سكوت تو رقصيدم
اما ... دريغ و درد كه جز حسرت
هرگز نبوده باده به جام من
افسوس ... اي اميد خزان ديده
كو تاج پر شكوفه نام من؟
از من جز اين دو ديده اشگ آلود
آخر بگو ... چه مانده كه بستاني؟
اي شعر ... اي الهه خون آشام
ديگر بس است ... اينهمه قرباني!


 شاعر=فروغ فرخزاد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/04/13ساعت   توسط سیامک  | 

      برای دیدن کامل متن به ادامه مطلب مراجعه کنید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/04/13ساعت   توسط سیامک  | 

 اورهان ولي كانيك‏‏، در 1914‏ميلادي‏‏، در استانبول متولد شد.

           (برای دیدن کامل مطلب به ادامه مطلب مراجعه کنید)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/04/13ساعت   توسط سیامک  | 

فروردين
غير ممكن است
شعر نوشتن،
اگر عاشق باشي‏‏،
و نتونستن‏‏،
اگر فروردين باشد!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/04/13ساعت   توسط سیامک  | 

سفر
بيد مجنون زيباست
اما قطارمان
وقتي به آخرين ‏‏‏ايستگاه‏‏‏‏‏‏‏‏ مي‏رسد.
ترجيح‏‏‏‏‏‏‏‏ مي‏دهم
رودخانه‏‏‏اي كوچك باشم
تا بيد مجنون!

شاعر=اورهان ولی

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/04/13ساعت   توسط سیامک  | 

غرق در
درياهايي داريم‏‏، غرق در خورشيد.
درختهايي داريم‏. غرق در برگ
شب و روز در حال آمد و رفتيم
از‏ ميان درياها و درختهامان
غرق در نيستي

شاعر=اورهان ولی 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/04/13ساعت   توسط سیامک  | 

پرچم
آي همنوع بي‌جان افتادة من
در‏ ميدان جنگ!
كف دستهايت پر از خون من.
سرت زير بدنم،
پايت روي بازويم،
نه نامت را‏ ‏‏‏‏‏‏‏مي‏دانم،
نه گناهت را‏.
احتمال دارد از نفرات يك لشگر باشيم،
احتمال دارد دشمن باشيم‏.
شايد هم مرا بشناسي‏.
من همانم كه در استانبول آواز‏‏‏‏‏‏‏‏ مي‏خواند،
با طياره بر هامبورگ فرو‏‏‏‏‏‏‏‏ مي‏ريزد،
در ماجينو زخمي‏‏‏‏‏‏‏‏ مي‏شود،
در آتن از گرسنگي‏ مي‏ميرد،
و در سنگاپور به اسارت در‏مي‏‏‏آيد.
اما كساني را كه آن را تعيين كرده‌اند،
همان قدر‏‏‏‏‏‏‏‏ مي‏شناسم
كه مزة بستني توت فرنگي را‏‏،
شادي موسيقي جَز را،
شكوه شهرت را‏.
‏‏‏‏‏‏‏مي‏دانم كه تو هم، جز چاي و پيراشكي و پالتويي ضخيم،
لذات ديگري را‏‏‏‏‏‏‏‏ مي‏شناسي
كنگر آغشته به روغن زيتون كبك آغشته به خامه،‏.‏.‏.
جامه‏‏‏اي سرخ و راه راه فاخر و شاهانه،
نصيب بيست سال جان كندن‏‏،
تنها يك گلوله بود، كه در سرزمين خاركوف
به زندگي شليك شود.
مهم نيست‏.
ما پرچمي ‏را تا به ‏‏‏اينجا آورديم؛
آن را جلوتر هم خواهند برد.
در‏ ‏‏اين دنيا ما فقط دو‏ميليارد نفريم 
و حسابي همديگر را‏‏‏‏‏‏‏‏ مي‏شناسيم‏.

شاعر=اورهان ولی

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/04/13ساعت   توسط سیامک  |