تبليغاتX
گلستان شعر
مجموعه اشعار و رباعیات و مطالب علمی و زندگینامه شاعران

اي كرانه ما! خنده گلي در خواب، دست پارو زن ما را

 

بسته است.

 

در پي صبحي بي خورشيديم، با هجوم گل ها چكنيم؟

 

جوياي شبانه نابيم، با شبيخون روزن ها چكنيم؟

 

آن سوي باغ، دست ما به ميوه بالا نرسيد.

 

وزيديم، و دريچه به آيينه گشود.

 

به درون شديم، و شبستان ما را نشناخت.

 

به خاك افتاديم، و چهره « ما » نقش « او » به زمين نهاد.

 

تاريكي محراب، آكنده ماست.

 

سقف از ما لبريز، ديوار از ما، ايوان از ما.

 

از لبخند، تا سردي سنگ: خاموشي غم.

 

از كودكي ما، تا اين نسيم: شكوفه - باران فريب.

 

برگرديم، كه ميان ما و گلبرگ، گرداب شكفتن است.

 

موج برون به صخره ما نمي رسد.

 

ما جدا افتاده ايم، و ستاره همدردي از شب هستي سر مي زند.

 

ما مي رويم، و آيا در پي ما، يادي از درها خواهد گذشت؟

 

ما مي گذريم، و آيا غمي بر جاي ما، در سايه ها خواهد نشست؟

 

برويم از سايه ني، شايد جايي، ساقه آخرين،

 

 گل برتر را در سبد ما افكند.

 

(شاعر = سهراب سپهری)

+ نوشته شده در  جمعه 1387/03/31ساعت   توسط علی رضا  | 

كوهساران مرا پر كن، اي طنين فراموشي!

 

نفرين به زيبايي - آب تاريك خروشان - كه هست مرا

 

تو ناگهان زيبا هستي. اندامت گردابي است.

 

موج تو اقليم مرا گرفت.

 

ترا يافتم، آسمان ها را پي بردم.

 

ترا يافتم، درها را گشودم، شاخه ها را خواندم.

 

افتاده باد آن برگ، كه به آهنگ وزش هايت نلرزد!

 

مژگان تو لرزيد: رؤيا در هم شد.

 

تپيدي: شيره گل بگردش آمد.

 

بيدار شدي: جهان سر برداشت، جوي از جا جهيد.

 

براه افتادي: سيم جاده غرق نوا شد.

 

در كف تست رشته دگرگوني.

 

از بيم زيبايي مي گريزم، و چه بيهوده: فضا را گرفته اي.

 

يادت جهان را پر غم  مي كند، و فراموشي كيمياست.

 

در غم گداختم، اي بزرگ، اي تابان!

 

سر برزن، شب زيست را درهم ريز،

 

ستاره ديگر خاك!

 

جلوه اي، اي برون از ديد!

 

از بيكران تو مي ترسم، اي دوست! موج نوازشي.

 

(شاعر = سهراب سپهری)

+ نوشته شده در  جمعه 1387/03/31ساعت   توسط علی رضا  | 

بام را برافكن، و بتاب، كه خرمن تيرگي اينجاست

 

بشتاب، درها را بشكن، وهم را دو نيمه كن، كه منم

 

هسته اين بار سياه .

 

اندوه مرا بچين، كه رسيده است .

 

ديري است، كه خويش را رنجانده ايم، و روزن آشتي

 

بسته است .

 

مرا بدان سو بر، به صخره برترمن رسان، كه جدا

 

مانده ام .

 

به سر چشمه « ناب » هايم بردي، نگين آرامش گم كردم، و

 

گريه سر دادم .

 

فرسوده راهم، چادري كوميان شعله و باد، دور از همهمه

 

خوابستان ؟

 

و مبادا ترس آشفته شود، كه آبشخور جاندار من است .

 

و مبادا غم فرو ريزد، كه بلند آسمانه زيباي من سات .

 

صدا بزن، تا هستي بپا خيزد، گل رنگ بازد، پرنده

 

هواي فراموشي كند.

 

ترا ديدم، از تنگناي زمان جستم. ترا ديدم، شور عدم

 

در من گرفت .

 

و بينديش، كه سودايي مرگم. كنار تو زنبق سيرابم.

 

دوست من، هستي ترس انگيز است.

 

به صخره من ريز، مرا در خود بساي، كه پوشيده از خزه

 

نامم .

 

بروي، كه تري تو، چهره خواب اندود مرا خوش است.

 

غوغاي چشم و ستاره، فرو نشست، بمان، تا شنوده

 

آسمان ها شويم

 

بدرآ، بي خدايي مرا بيا گن، محراب بي آغازم شو

 

نزديك آي، تا من سراسر « من » شوم .

 

(شاعر = سهراب سپهری)

+ نوشته شده در  جمعه 1387/03/31ساعت   توسط علی رضا  | 

نور را پيموديم، دشت طلا را در نوشتيم

 

افسانه را چيديم، و پلا سيده فكنديم

 

كنار شن زار، آفتابي سايه بار، ما را نواخت.  درنگي كرديم .

 

بر لب رود پهناور رمز، روياها را سر بريديم .

 

ابري رسيد، و ما ديده فرو بستيم .

 

ظلمت شكافت، زهره راد يديم، و به ستيغ برآمديم .

 

آذرخشي فرود آمد.  و ما را در نيايش فرو ديد .

 

لرزان، گريستيم . خندان، گريستيم .

 

رگباري فرو كوفت : از در همدلي بوديم .

 

سياهي رفت، سر به آبي آسمان سوديم، در خور آسمان ها شديم .

 

سايه را به دره رها كرديم . لبخند را به فراخناي تهي فشانديم .

 

سكوت ما بهم پيوست، و ما ماشديم .

 

تنهايي ما تا دشت طلا دامن كشيد .

 

آفتاب از چهره ما ترسيد .

 

دريافتيم، و خنده زديم .

 

نهفتيم و سوختيم .

 

هر چه بهم تر، تنها تر.

 

از ستيغ جدا شديم :

 

من به خاك آمدم، و بنده شدم .

 

تو بالا رفتي و خدا شدي .

 

(شاعر = سهراب سپهری)

+ نوشته شده در  جمعه 1387/03/31ساعت   توسط علی رضا  | 

دريچه باز قفس بر تازگي باغ ها سر انگيز است.

 

اما، از جنبش رسته است.

 

وسوسه چمن ها بيهوده است.

 

ميان پرنده و پرواز، فراموشي بال و پر است.

 

در چشم پرنده قطره بينايي است:

 

ساقه به بالا مي رود. ميوه فرو مي افتد. دگرگوني غمناك است.

 

نور، آلودگي است. نوسان، آلودگي است. رفتن،  آلودگي.

 

پرنده در خواب بال و پرش تنها مانده است.

 

چشمانش پرتو ميوه ها را مي راند.

 

سرودش بر زير و بم شاخه ها پيشي گرفته است.

 

سرشاري اش قفس را مي لرزاند.

 

نسيم، هوا را مي شكند: دريچه قفس بي تاب است.

 

(شاعر = سهراب سپهری)

+ نوشته شده در  جمعه 1387/03/31ساعت   توسط علی رضا  | 

انجير كهن سر زندگي اش را مي گسترد.

 

زمين باران را صدا مي زند.

 

گردش ماهي آب را مي شيارد.

 

باد مي گذرد. چلچله مي چرخد. و نگاه من گم مي شود.

 

ماهي زنجيري آب است، و من زنجيري رنج.

 

نگاهت خاك شدني، لبخندت پلاسيدني است.

 

سايه را بر تو فرو افكنده ام، تا بت من شوي.

 

نزديك تو مي آيم ، بوي بيابان مي شنوم: به تو مي رسم،

 

تنها مي شوم.

 

كنار تو تنهاتر شده ام.

 

از تو تا اوج تو، زندگي من گسترده است.

 

از من تا من، تو گسترده اي.

 

با تو برخوردم، به راز پرستش پيوستم.

 

از تو براه افتادم، به جلوه رنج رسيدم.

 

و با اين همه اي شفاف!

 

و با اين همه اي شگرف!

 

مرا راهي از تو بدر نيست.

 

زمين باران را صدا مي زند، من ترا.

 

پيكرت را زنجيري دستانم مي سازم، تا زمان را زنداني كنم.

 

باد مي دود، و خاكستر تلاشم را مي برد.

 

چلچله مي چرخد. گردش ماهي آب را مي شيارد.

 

 فواره مي جهد: لحظه من پر مي شود.

 

(شاعر = سهراب سپهری)

+ نوشته شده در  جمعه 1387/03/31ساعت   توسط علی رضا  | 

دريا كنار از صدف هاي تهي پوشيده است.

 

جويندگان مرواريد، به كرانه هاي ديگر رفته اند.

 

پوچي جست و جو بر ماسه ها نقش است.

 

صدا نيست. دريا - پريان مدهوشند. آب از نفس افتاده است.

 

لحظه من در راه است. و امشب - بشنويد از من -

 

امشب، آب اسطوره اي را به خاك ارمغان خواهد كرد.

 

امشب، سري از تيرگي انتظار بدر خواهد كرد.

 

امشب، لبخندي به فراتر خواهد ريخت.

 

بي هيچ صدا، زورقي تابان، شب آب ها را خواهد شكافت.

 

زورق ران توانا، كه سايه اش بر رفت و آمد من افتاده است،

 

كه چشمانش گام مرا روشن مي كند،

 

كه دستانش ترديد مرا مي شكند،

 

پاروزنان، به پيشتازش خواهم شتافت.

 

در پرتو يكرنگي، مرواريد بزرگ را در كف من خواهد نهاد .

 

(شاعر = سهراب سپهری)

+ نوشته شده در  جمعه 1387/03/31ساعت   توسط علی رضا  | 

پنجره را به پهناي جهان مي گشايم:

 

جاده تهي است. درخت گرانبار شب است.

 

ساقه نمي لرزد، آب از رفتن خسته است:

 

تو نيستي، نوسان نيست.

 

تو نيستي، و تپيدن گردابي است.

 

تو نيستي، و غريو رودها گويا نيست، و دره ها ناخوانا ست.

 

مي آيي: شب از چهره ها بر مي خيزد، راز از هستي مي پرد.

 

ميروي: چمن تاريك مي شود، جوشش چشمه مي شكند.

 

چشمانت را مي بندي: ابهام به علف مي پيچد.

 

سيماي تو مي وزد، و آب بيدار مي شود.

 

مي گذري، و آيينه نفس مي كشد.

 

جاده تهي است. تو باز نخواهي گشت، و چشمم به راه تو نيست.

 

پگاه، دروگران از جاده روبرو سر مي رسند:

 

 رسيدگي خوشه هايم را به رؤيا ديده اند.

 

(شاعر = سهراب سپهری)

+ نوشته شده در  جمعه 1387/03/31ساعت   توسط علی رضا  | 

لب ها مي لرزند، شب مي تپد. جنگل نفس مي كشد.

 

پرواي چه داري، مرا در شب بازوانت سفر ده.

 

انگشتان شبانه ات را مي فشارم، و باد شقايق دور دست را پرپر مي كند.

 

به سقف جنگل مي نگري: ستارگان در خيسي چشمانت مي دوند.

 

بي اشك، چشمان تو ناتمام است، و نمناكي جنگل نارساست.

 

دستانت را مي گشايي، گره تاريكي مي گشايد.

 

لبخند مي زني، رشته رمز مي لرزد.

 

مي نگري، رسايي چهره ات حيران مي كند.

 

بيا با جاده پيوستگي برويم.

 

خزندگان در خوابند. دروازه ابديت باز است. آفتابي شويم.

 

چشمان را بسپاريم، كه مهتاب آشنايي فرود آمد.

 

لبان را گم كنيم، كه صدا نا بهنگام است.

 

در خواب درختان نوشيده شويم، كه شكوه روييدن در ما مي گذرد.

 

باد مي شكند. شب راكد مي ماند. جنگل از تپش مي افتد.

 

جوشش اشك هم آهنگي را مي شنويم، و شيره گياهان

 

به سوي ابديت مي رود.

 

(شاعر = سهراب سپهری)

+ نوشته شده در  جمعه 1387/03/31ساعت   توسط علی رضا  | 

باغ باران خورده مي نوشيد نور

 

لرزشي در سبزه هاي تر دويد :

 

او به باغ آمد ، درونش تابناك ،

 

سايه اش در زير و بم ها ناپديد

 

***

 

شاخه خم مي شد به راهش مست بار .

 

او فراتر از جهان برگ و بر .

 

باغ ، سرشار از تراوش هاي سبز .

 

او ، درونش سبزتر ، سرشارتر.

 

***

 

در سر راهش درختي جان گرفت .

 

ميوه اش همزاد همرنگ هراس .

 

پرتويي افتاد و در پنهان او :

 

ديده بود آن را به خوابي ناشناس .

 

***

 

در جنون چيدن از خود دور شد .

 

دست او لرزيد ، ترسيد از درخت .

 

شور چيدن ترس را از ريشه كند :

 

دست آمد : ميوه را چيد از درخت .

 

(شاعر = سهراب سپهری)

+ نوشته شده در  جمعه 1387/03/31ساعت   توسط علی رضا  | 

روي علف ها چكيده ام.

 

من شبنم خواب آلود يك ستاره ام

 

كه روي علف هاي تاريكي چكيده ام.

 

جايم اينجا نبود.

 

نجواي نمناك علف ها را مي شنوم.

 

جايم اينجا نبود.

 

فانوس

 

در گهواره خروشان دريا شست و شو مي كند.

 

كجا مي رود اين فانوس،

 

اين فانوس دريا پرست پر عطش مست؟

 

بر سكوي كاشي افق دور

 

نگاهم با رقص مه آلود پريان مي چرخد.

 

زمزمه هاي شب در رگ هايم مي رويد.

 

باران پر خزه مستي

 

بر ديوا تشنه روحم مي چكد.

 

من ستاره چكيده ام .

 

از چشم ناپيداي خطا چكيده ام:

 

شب پر خواهش

 

و پيكر گرم افق عريان بود.

 

رگه سپيد مرمر سبز چمن زمزمه مي كرد.

 

و مهتاب از پلكان نيلي مشرق فرود آمد.

 

پريان مي رقصيدند

 

وآبي جامه هاشان بارنگ افق پيوسته بود.

 

زمزمه هاي شب مستم  مي كرد

 

پنجره رؤيا گشوده بود

 

و او چون نسيمي به درون وزيد.

 

اكنون روي علف ها هستم

 

و نسيمي از كنارم مي گذرد.

 

تپش ها خاكستر شده اند.

 

آبي پوشان نمي رقصند.

 

فانوس آهسته پايين و بالا مي رود.

 

هنگامي كه او از پنجره بيرون مي پريد

 

چشمانش خوابي را گم كرده بود.

 

جاه نفس نفس مي زد.

 

صخره ها چه هوسناكش بوييدند!

 

فانوس پر شتاب!

 

تا كي مي لغزي

 

در پست و بلند جاده كف بر لب پر آهنگ؟

 

زمزمه هاي شب پژمرد.

 

رقص پريان پايان يافت.

 

كاش اينجا نچكيده بودم!

 

هنگامي كه نسيم پيكر او در تيرگي شب گم شد

 

فانوس از كنار ساحل براه افتاد.

 

كاش اينجا - در بستر پر علف تاريكي - نچكيده بودم!

 

فانوس از من مي گريزد.

 

چگونه برخيزم؟

 

به استخوان سرد علف ها چسبيده ام.

 

و دور از من، فانوس

 

در گهواره خروشان دريا شست و شو مي كند.

 

(شاعر = سهراب سپهری)

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/03/30ساعت   توسط علی رضا  | 

پس از لحظه هاي دراز

 

بر درخت خاكستري پنجره ام برگي روئيد

 

و نسيم سبزي تار و پود خفته مرا لرزاند .

 

و هنوز من

 

ريشه هاي تنم را در شن رؤ ياها فرو نبرده بودم

 

كه براه افتادم .

 

***

 

پس از لحظه هاي دراز

 

سايه دستي روي وجودم افتاد

 

و لرزش انگشتانش بيدارم كرد .

 

و هنوز من

 

پرتو تنهاي خودم را

 

در ورطه تاريك درونم نيفكنده بودم

 

كه براه افتادم .

 

***

 

پس از لحظه اي دراز

 

پرتو گرمي در مرداب يخ زده ساعت افتاد

 

و هنوز من

 

در مرداب فراموشي نلغزيده بودم

 

كه به راه افتاد

 

***

 

پس از لحظه هاي دراز

 

يك لحظه گذشت

 

برگي از درخت خاكستري پنجره ام فرو افتاد

 

دستي سايه اش را از روي  وجودم  برچيد

 

و لنگري در مرداب ساعت يخ بست

 

و هنوز من چشمانم را نگشوده بودم

 

كه در خوابي ديگر لغزيدم .

 

(شاعر = سهراب سپهری)

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/03/30ساعت   توسط علی رضا  | 

مرغ مهتاب

 

مي خواند.

 

ابري در اتاقم مي گريد.

 

گل هاي چشم پشيماني مي شكفد.

 

در تابوت پنجره ام پيكر مشرق مي لولد.

 

مغرب جان مي كند،

 

مي ميرد.

 

گياه نارنجي خورشيد

 

در مرداب اتاقم مي رويد كم كم

 

بيدارم

 

نپنداريدم در خواب

 

سايه شاخه اي بشكسته

 

آهسته خوابم كرد.

 

اكنون دارم مي شنوم

 

آهنگ مرغ مهتاب

 

و گل هاي چشم پشيماني را پرپر مي كنم.

 

(شاعر = سهراب سپهری)

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/03/30ساعت   توسط علی رضا  | 

شب را نوشيده ام

 

و بر اين شاخه هاي شكسته مي گريم.

 

مرا تنها گذار

 

اي چشم تبدار سرگردان!

 

مرا با رنج بودم تنها گذار.

 

مگذار خواب وجودم را پرپر كنم.

 

مگذار از بالش تاريك تنهايي سر بر دارم

 

و به دامن بي تار و پود رؤياها بياويزم.

 

***

 

سپيدي هاي فريب

 

روي ستون هاي بي سايه رجز مي خوانند.

 

طلسم شكسته خوابم را بنگر

 

بيهوده به زنجير مرواريد چشمم آويخته.

 

او را بگو

 

تپش جهنمي مست!

 

او را بگو: نسيم سياه چشمانت را نوشيده ام.

 

نوشيده ام كه پيوسته بي آرامم.

 

جهنم سرگردان!

 

مرا تنها گذار.

 

(شاعر = سهراب سپهری)

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/03/30ساعت   توسط علی رضا  | 

پنجره ام به تهي باز شد

 

و من ويران شدم.

 

پرده نفس مي كشيد.

 

***

 

ديوار قير اندود!

 

از ميان برخيز.

 

پايان تلخ صداهاي هوش ربا!

 

فرو ريز.

 

***

 

لذت خوابم مي فشارد.

 

فراموشي مي بارد.

 

پرده نفس مي كشد:

 

شكوفه خوابم مي پژمرد.

 

***

 

تا دوزخ بشكافند،

 

تا سايه ها بي پايان شوند،

 

تا نگاهم رها گردد،

 

درهم شكن بي جنبشي ات را

 

و از مرز هستي من بگذر

 

سياه سرد بي تپش گنگ!

 

(شاعر = سهراب سپهری)

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/03/30ساعت   توسط علی رضا  | 

گياه تلخ افسوني!

 

شوكران بنفش خورشيد را

 

در جام سپيد بيابان ها لحظه لحظه نوشيدم

 

و در آيينه نفس كشنده سراب

 

تصوير ترا در هر گام زنده تر يافتم.

 

در چشمانم چه تابش ها كه نريخت!

 

و در رگ هايم چه عطش ها كه نشكفت!

 

آمدم تا ترا بويم،

 

و تو زهر دوزخي ات را با نفسم آميختي

 

به پاس اين همه راهي كه آمدم.

 

***

 

غبار نيلي شب ها را هم مي گرفت

 

و غريو ريگ روان خوابم مي ربود.

 

چه رؤياها كه پاره نشد!

 

و چه نزديك ها كه دور نرفت!

 

و من بر رشته صدايي ره سپردم

 

كه پايانش در تو بود.

 

آمدم تا ترا بويم،

 

و تو زهر دوزخي ات را با نفسم آميختي

 

به پاس اين همه راهي كه آمدم.

 

***

 

ديار من آن سوي بيابان هاست.

 

يادگارش در آغاز سفر همراهم بود.

 

هنگامي كه چشمش بر نخستين پرده بنفش نيمروز افتاد

 

از وحشت غبار شد

 

و من تنها شدم.

 

چشمك افق ها چه فريب ها كه به نگاهم نياويخت!

 

و انگشت شهاب ها چه بيراهه ها كه نشانم نداد!

 

آمدم تا تو را بويم،

 

وتو : گياه تلخ افسوني!

 

به پاس اين همه راهي كه آمدم

 

زهر دوزخي ات را با نفسم آميختي،

 

به پاس اين همه راهي كه آمدم.

 

(شاعر = سهراب سپهری)

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/03/30ساعت   توسط علی رضا  | 

در تاريكي بي آغاز و پايان

 

دري در روشني انتظارم روييد.

 

خودم را در پس در تنها نهادم

 

و به درون رفتم:

 

اتاقي بي روزن تهي نگاهم را پر كرد.

 

سايه اي در من فرود آمد

 

و همه شباهتم را در ناشناسي خود گم كرد.

 

پس من كجا بودم؟

 

شايد زندگي ام در جاي گمشده اي نوسان داشت

 

و من انعكاسي بودم

 

كه بيخودانه همه خلوت ها را بهم مي زد

 

 و در پايان همه رؤيا ها در سايه بهتي فرو مي رفت.

 

***

 

من در پس در تنها مانده بودم.

 

هميشه خودم را در پس يك در تنها ديده ام.

 

گويي وجودم را در پاي اين در جا مانده بود،

 

در گنگي آن ريشه داشت.

 

آيا زندگي ام صدايي بي پاسخ نبود؟

 

***

 

در اتاق بي روزن انعكاسي سرگردان بود

 

و من در تاريكي خوابم برده بود.

 

در ته خوابم خودم را پيدا كردم

 

و اين هشياري خلوت خوابم را آلود.

 

آيا اين هشياري خطاي تازه من بود؟

 

***

 

د رتاريكي بي آغاز و پايان

 

فكري در پس در تنها مانده بود.

 

پس من كجا بدم؟

 

حس كردم جايي به بيداري مي رسم.

 

همه وجودم را در روشني اين بيداري تماشا كردم:

 

آيا من سايه گمشده خطايي نبودم؟

 

***

 

در اتاق بي روزن

 

انعكاسي نوسان داشت.

 

پس من كجا بودم؟

 

در تاريكي بي آغاز و پايان

 

بهتي در پس در تنها مانده بود.

 

(شاعر = سهراب سپهری)

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/03/30ساعت   توسط علی رضا  | 

نوري به زمين فرود آمد:

 

دو جا پا بر شن هاي بيابان ديدم.

 

از كجا آمده بود؟

 

به كجا مي رفت؟

 

تنها دو جا پا ديده مي شد.

 

شايد خطايي پا به زمين نهاده بود.

 

***

 

ناگهان جا پاها براه افتادند.

 

روشني همراهشان مي خزيد.

 

جا پاها گم شدند،

 

خود را از روبرو تماشا كردم:

 

گودالي از مرگ پر شده بود.

 

و من در مرده خود براه افتادم.

 

صداي پايم را از راه دوري مي شنيدم،

 

شايد از بياباني مي گذشتم.

 

انتظاري گمشده با من بود.

 

ناگهان نوري در مرده ام فرود آمد

 

و من در اضطرابي زنده شدم:

 

دو جاپا هستي ام را پر كرد.

 

از كجا آمده بود؟

 

به كجا مي رفت؟

 

تنها دو جا پا ديده مي شد.

 

شايد خطايي پا زمين نهاده بود.

 

(شاعر = سهراب سپهری)

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/03/30ساعت   توسط علی رضا  | 

در باغي رها شده بودم.

 

نوري بيرنگ و سبك بر من وزيد .

 

آيا من خود بدين باغ آمده بودم

 

و يا باغ اطراف مرا پر كرده بود ؟

 

هواي باغ از من مي گذشت

 

و شاخ و برگش در وجودم مي لغزيد.

 

آيا اين باغ

 

سايه روحي نبود

 

كه لحظه اي بر مرداب زندگي خم شده بود ؟

 

ناگهان صدايي باغ را در خود جا داد .

 

صدايي كه به هيچ شباهت داشت .

 

گويي عطر خودش را در آيينه تماشا مي كرد .

 

هميشه از روزنه اي ناپيدا

 

اين صدا در تاريكي زندگي ام رها شده بود.

 

سرچشمه صدا گم بود :

 

من ناگاه آمده بودم .

 

خستگي در من نبود :

 

راهي پيموده نشد .

 

آيا پيش از اين زندگي ام فضايي ديگر داشت ؟

 

***

 

ناگهان رنگي دميد :

 

پيكري روي علف ها افتاده بود .

 

انساني كه شباهت دوري با خود داشت .

 

باغ در ته چشمانش بود

 

و جا پاي صدا همراه تپش هايش .

 

وجودش بيخبري شفافم را آشفته بود .

 

وزشي برخاست

 

دريچه اي بر خيرگي ام گشود :

 

روشني تندي به باغ آمد .

 

باغ مي پژمرد

 

و من به درون دريچه رها مي شدم .

 

(شاعر = سهراب سپهری)

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/03/30ساعت   توسط علی رضا  | 

سايه دراز لنگر ساعت

 

روي بيابان بي پايان در نوسان بود

 

مي آمد، مي رفت .

 

مي آمد، مي رفت .

 

و من روي شن هاي روشن بيابان

 

تصوير خواب كوتاهم را مي كشيدم،

 

خوابي كه گرمي دوزخ را نوشيده بود

 

و در هوايش زندگي ام آب شد .

 

خوابي كه چون پايان يافت

 

من به پايان خودم رسيدم .

 

من تصوير خوابم را مي كشيدم

 

و چشمانم نوسان لنگر ساعت را در بهشت خودش گم كرده بود.

 

چگونه مي شد در رگهاي بي فضاي اين تصوير

 

همه سرگرمي خواب دوشين را ريخت ؟

 

چيزي گم شده بود .

 

روي خودم خم شدم :

 

حفره اي در هستي من دهان گشود .

 

***

 

سايه دراز لنگر ساعت

 

روي بيابان بي پايان در نوسان بود

 

و من كنار تصوير زنده خوابم بودم،

 

تصويري كه رگ هايش در ابديت مي تپيد

 

و ريشه نگاهم در تار و پودش مي سوخت .

 

اين بار

 

هنگامي كه سايه لنگر ساعت

 

از روي تصوير جان گرفته من گذشت

 

بر شن هاي روشن بيابان چيزي نبود .

 

فرياد زدم:

 

تصوير بازده !

 

و صدايم چون مشتي غبار فرو نشست

 

***

 

سايه دراز لنگر ساعت

 

روي بيابان بي پايان در نوسان بود:

 

ميآمد، مي رفت .

 

ميآمد، مي رفت .

 

و نگاه انساني به دنبالش مي دويد .

 

(شاعر = سهراب سپهری)

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/03/30ساعت   توسط علی رضا  | 

از مرز خوابم مي گذشتم،

 

سايه تاريك يك نيلوفر

 

روي همه اين ويرانه ها فرو افتاده بود .

 

كدامين باد بي پروا

 

دانه اين نيلوفر را به سرزمين خواب من آورد ؟

 

***

 

در پس درهاي شيشه اي رؤياها،

 

در مرداب بي ته آيينه ها،

 

هر جا كه من گوشه اي از خودم را مرده بودم

 

يك نيلوفر روييده بود .

 

گويي او لحظه لحظه در تهي من مي ريخت

 

و من در صداي شكفتن او

 

لحظه لحظه خودم را مي مردم .

 

***

 

بام ايوان فرو مي ريزد

 

و ساقه نيلوفر برگرد همه ستون ها مي پيچد .

 

كدامين باد بي پروا

 

دانه نيلوفر را به سرزمين خواب من آورد ؟

 

***

 

نيلوفر روييد،

 

ساقه اش از ته خواب شفّا هم سركشيد

 

من به رؤيا بودم

 

سيلاب بيداري رسيد

 

چشمانم را در ويرانه خوابم گشودم

 

نيلوفر به همه زندگي ام پيچيده بود

 

در رگهايش من بودم كه مي دويدم

 

هستي اش در من ريشه داشت

 

همه من بود

 

كدامين باد بي پروا

 

دانه اين نيلوفر را به سرزمين خواب من آورد .

 

(شاعر = سهراب سپهری)

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/03/30ساعت   توسط علی رضا  | 

پنجره اي در مرز شب و روز باز شد

 

و مرغ افسانه از آن بيرون پريد.

 

ميان بيداري و خواب

 

پرتاب شده بود.

 

بيراهه فضا را پيمود،

 

چرخي زد

 

و كنار مردابي به زمين نشست.

 

تپش هايش با مرداب آميخت،

 

مرداب كم كم زيبا شد.

 

گياهي در آن روييد،

 

گياهي تاريك و زيبا.

 

مرغ افسانه سينه خود را شكافت:

 

تهي درونش شبيه گياهي بود.

 

شكاف سينه اش را با پرها پوشاند.

 

وجودش تلخ شد:

 

خلوت شفافش كدر شده بود.

 

چرا آمد؟

 

از روي زمين پر كشيد،

 

بيراهه اي را پيمود

 

و از پنجره اي به درون رفت.

 

***

 

مرد، آنجا بود.

 

انتظاري در رگ هايش صدا مي كرد.

 

مرغ افسانه از پنجره فرود آمد،

 

سينه او را شكافت

 

و به درون رفت.

 

او از شكاف سينه اش نگريست:

 

درونش تاريك و زيبا شده بود.

 

به روح خطا شباهت داشت.

 

شكاف سينه اش را با پيراهن خود پوشاند،

 

در فضا به پرواز آمد

 

و اتاق را در روشني اضطراب تنها گذاشت.

 

***

 

مرغ افسانه بر بام گمشده اي نشسته بود.

 

وزشي بر تار و پودش گذشت:

 

گياهي در خلوت درونش روييد،

 

از شكاف سينه اش سربيرون كشيد

 

و برگ هايش را در ته آسمان گم كرد.

 

زندگي اش در رگ هاي گياه بالا مي رفت.

 

اوجي صدايش مي زد.

 

گياه از شكاف سينه اش به درون رفت

 

و مرغ افسانه شكاف را با پرها پوشاند.

 

بال هايش را گشود

 

و خود را به بيراهه فضا سپرد.

 

***

 

گنبدي زير نگاهش جان گرفت.

 

چرخي زد

 

و در معبد به درون رفت.

 

فضا با روشني بيرنگي پر بود.

 

برابر محراب

 

وهمي نوسان يافت:

 

از همه لحظه هاي زندگي اش محرابي گذشته بود

 

و همه رؤياهايش در محرابي خاموش شده بود.

 

خودش را در مرز يك رؤيا ديد.

 

به خاك افتاد.

 

لحظه اي در فراموشي ريخت.

 

سر برداشت:

 

محراب زيبا شده بود.

 

پرتويي در مرمر محراب ديد

 

تاريك و زيبا.

 

ناشناسي خود را آشفته ديد.

 

چرا آمد؟

 

بال هايش را گشود

 

و محراب ا در خاموشي معبد رها كرد.

 

***

 

زن در جاده اي مي رفت.

 

پيامي در سر راهش بود:

 

مرغي بر فراز سرش فرود آمد.

 

زن ميان دو رؤيا عريان شد.

 

مرغ افسانه سينه او را شكافت

 

و به درون رفت.

 

زن در فضا به پرواز آمد.

 

***

 

مرد در اتاقش بود.

 

انتظاري در رگ هايش صدا مي كرد

 

و چشمانش از دهليز يك رؤيا بيرون مي خزيد.

 

زني از پنجره فرود آمد

 

تاريك و زيبا.

 

به روح خطا شباهت داشت.

 

مرده به چشمانش نگريست:

 

همه خواب هايش در ته آنها جا مانده بود.

 

مرغ افسانه از شكاف سينه زن بيرون پريد

 

و نگاهش به سايه آنها افتاد.

 

گفتي سايه پرده توري بود

 

كه روي وجودش افتاده بود.

 

چرا آمد؟

 

بال هايش را گشود

 

و اتاق را در بهت يك رؤيا گم كرد.

 

***

 

مرد تنها بود.

 

تصويري به ديوار اتاقش مي كشيد.

 

وجودش ميان آغاز و انجامي در نوسان بود.

 

وزشي ناپيدا مي گذشت:

 

تصوير كم كم زيبا مي شد

 

و بر نوسان دردناكي پايان مي داد.

 

مرغ افسانه آمده بد.

 

اتاق را خالي ديد

 

و خودش را در جاي ديگر يافت.

 

آيا تصوير

 

دامي نبود

 

كه همه زندگي مرغ افسانه در آن افتاده بود؟

 

چرا آمد؟

 

بال هايش را گشود

 

و اتاق را در خنده تصوير از ياد برد.

 

***

 

مرد در بستر خود خوابيده بود.

 

وجودش به مردابي شباهت داشت.

 

درختي در چشمانش روييده بود

 

و شاخ و برگش فضا را پر مي كرد.

 

رگ هاي درخت

 

از زندگي گمشده اي پر بود.

 

بر شاخ ردخت

 

مرغ افسانه نشسته بود.

 

از شكاف سينه اش به درون نگريست:

 

تهي درونش شبيه درختي بود.

 

شكاف سينه اش را با پرها پوشاند،

 

بال هايش را گشود

 

و شاخه ار در ناشناسي فضا تنها گذاشت.

 

***

 

درختي ميان دو لحظه مي پژمرد.

 

اتاقي به آستانه خود مي رسيد.

 

مرغي بيراهه فضا را مي پيمود.

 

و پنجره اي در مرز شب و روز گم شده بود.

 

(شاعر = سهراب سپهری)

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/03/30ساعت   توسط علی رضا  | 

مرداب اتاقم كدر شده بود

 

و من زمزمه خون را در رگهايم مي شنيدم .

 

زندگي ام در تاريكي ژرفي مي گذشت .

 

اين تاريكي، طرح وجودم را روشن مي كرد .

 

***

 

در باز شد

 

و او با فانوسش به درون وزيد .

 

زيبايي رها شده اي بود .

 

و من ديده براهش بودم:

 

رؤياي بي شكل زندگي ام بود .

 

عطري در چشمم زمزمه كرد .

 

رگ هايم از تپش افتاد .

 

همه رشته هايي كه مرا به من نشان مي داد

 

در شعله فانوسش سوخت:

 

زمان در من نمي گذشت .

 

شور برهنه اي بودم .

 

***

 

او فانوسش را به فضا آويخت .

 

مرا در روشن ها مي جست .

 

تاروپود اتاقم را پيمود

 

و به من راه نيافت

 

نسيمي شعله فانوس را نوشيد

 

وزشي مي گذشت

 

و من در طرحي جا مي گرفتم .

 

در تاريكي ژرف اتاقم پيدا مي شدم

 

پيدا، براي كه ؟

 

اوديگر نبود .

 

آيا با روح تاريك اتاق آميخت ؟

 

عطري در گرمي رگهايم جابجا مي شد

 

حس كردم با هستي گمشده اش مرا مي نگرد

 

و من چه بيهوده مكان را مي كاوم

 

آني گم شده بود .

 

(شاعر = سهراب سپهری)

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/03/30ساعت   توسط علی رضا  | 

در اين اتاق تهي پيكر

 

انسان مه آلود!

 

نگاهت به حلقه كدام در آويخته ؟

 

***

 

درها بسته

 

و كليدشان در تاريكي دور شد .

 

نسيم از ديوارها مي تراود:

 

گل هاي قالي مي لرزد .

 

ابرها در افق رنگارنگ پرده پر مي زنند .

 

باران ستاره اتاقت را پر كرد

 

و تو در تاريكي گم شده اي

 

انسان مه آلود !

 

***

 

پاها صندلي كهنه ات در پاشويه فرو رفته .

 

درخت بيد از خاك بسترت روييده

 

و خود را در حوض كاشي مي جويد .

 

تصويري به شاخه بيد آويخته:

 

كودكي كه چشمانش خاموشي ترا دارد،

 

گوي ترا مي نگرد

 

و تو از ميان هزاران نقش تهي

 

گويي مرا مي نگري

 

انسان مه آلود !

 

***

 

ترا در همه شبهاي تنهايي

 

توي همه شيشه ها ديده ام

 

مادر مرا مي ترساند

 

لولو پشت شيشه هاست

 

و من توي شيشه ها ترا مي ديدم

 

لولوي سرگردان !

 

پيش آ

 

بيا در سايه هامان بخزيم

 

درها بسته

 

و كليدشان در تاريكي دور شد

 

بگذار پنجره را به رويت بگشايم

 

***

 

انسان مه آلود از روي حوض كاشي گذشت و گريان سويم پريد

 

شب پنجره شكست و فرو ريخت:

 

لولوي شيشه ها

 

شيشه عمرش شكسته بود .

 

(شاعر = فریدون مشیری)

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/03/30ساعت   توسط علی رضا  | 

ريشه روشني پوسيد و فرو ريخت.

 

و صداي در جاده بي طرح فضا مي رفت.

 

از مرزي گذشته بود،

 

در پي مرز گمشده مي گشت.

 

كوهي سنگين نگاهش را بريد.

 

صدا از خود تهي شد

 

و به دامن كوه آويخت:

 

پناهم بده، تنها مرز آشنا! پناهم بده.

 

و كوه از خوابي سنگين پر بود.

 

خوابش طرحي رها شده داشت.

 

صدا زمزمه بيگانگي را بوييد،

 

برگشت،

 

فضا را از خود گذر داد

 

و در كرانه ناديدني شب بر زمين افتاد.

 

***

 

كوه از خوابي سنگين پر بود.

 

ديري گذشت،

 

خوابش بخار شد.

 

طنين گمشده اي به رگ هايش وزيد:

 

پناهم بده، تنها مرز آشنا! پناهم بده.

 

سوزش تلخي به تار و پودش ريخت.

 

خواب خطاكارش را نفرين فرستاد

 

و نگاهش را روانه كرد.

 

***

 

انتظاري نوسان داشت.

 

نگاهي در راه مانده بود

 

و صدايي درتنهايي مي گريست.

 

(شاعر = سهراب سپهری)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/03/29ساعت   توسط علی رضا  | 

باران نور

 

كه از شبكه دهليز بي پايان فرو مي ريخت

 

روي ديوار كاشي گلي را ميشست .

 

مار سياه ساقه اين گل

 

در رقص نرم و لطيفي زنده بود .

 

گفتي جوهر سوزان رقص

 

در گلوي اين مار سيه چكيده بود .

 

گل كاشي زنده بود

 

در دنياي راز دار،

 

دنيا به ته نرسيدني آبي .

 

هنگام كودكي

 

در انحناي سقف ايوان ها،

 

درون شيشه هاي رنگي پنجره ها،

 

ميان لك هاي ديوارها

 

هر جا كه چشمانم بيخودانه در پي چيزي ناشناس بود

 

شبيه اين گل كاشي را ديدم

 

و هر بار رفتم بچينم

 

رؤيايم پرپر شد.

 

***

 

نگاهم به تار و پود سياه ساقه گل چسبيد

 

و گرمي رگ هايش را حس كرد:

 

همه زندگي ام در گلوي گل كاشي چكيده بود:

 

گل كاشي زندگي ديگر داشت .

 

آيا اين گل

 

كه در خاك همه رؤياهايم روييده بود

 

كودك ديرين را مي شناخت

 

و يا تنها من بودم كه در او چكيده بودم .

 

گم شده بودم ؟

 

***

 

نگاهم به تاروپود شكننده ساقه چسبيده بود .

 

تنها به ساقه اش مي شد بياويزد .

 

چگونه مي شد چيد

 

گلي را با خيالي مي پژمراند ؟

 

دست سايه ام بالا خزيد .

 

قلب آبي كاشي ها تپيد .

 

باران نور ايستاد:

 

رؤيايم پرپر شد .

 

(شاعر = سهراب سپهری)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/03/29ساعت   توسط علی رضا  | 

در دور دست

 

قويي پريده بي گاه از خواب

 

شويد غبار نيل ز بال و پر سپيد .

 

لب هاي جويبار

 

لبريز موج زمزمه در بستر سپيد .

 

در هم دويده سايه و روشن .

 

لغزان ميان خرمن دوده

 

شبتاب مي فروزد در آذر سپيد .

 

همپاي رقص نازك ني زار

 

مرداب مي گشايد چشم تر سپيد .

 

خطي ز نور روي سياهي است :

 

گويي بر آبنوس درخشد زر سپيد .

 

ديوار سايه ها شده ويران .

 

دست نگاه در افق دور

 

كاخي بلند ساخته با مرمر سپيد .

 

(شاعر = سهراب سپهری)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/03/29ساعت   توسط علی رضا  | 

زخم شب مي شد كبود.

 

در بياباني كه من بودم

 

نه پر مرغي هواي صاف را مي سود

 

نه صداي پاي من همچون دگر شب ها

 

ضربه اي به ضربه مي افزود.

 

***

 

تا بسازم گرد خود ديواره اي سر سخت و پا بر جاي،

 

با خود آوردم ز راهي دور

 

سنگ هاي سخت و سنگين را برهنه پاي.

 

ساختم ديوار سنگين بلندي تا بپوشاند

 

از نگاهم هر چه مي آيد به چشمان پست

 

و ببندد راه را بر حمله غولان

 

كه خيال رنگ هستي را به پيكرهايشان مي بست.

 

***

 

روز و شب ها رفت.

 

من بجا ماندم در اين سو، شسته ديگر دست از كارم.

 

نه مرا حسرت به رگ ها مي دوانيد آرزويي خوش

 

نه خيال رفته ها مي داد آزارم.

 

ليك پندارم، پس ديوار

 

نقش هاي تيره مي انگيخت

 

و به رنگ دود

 

طرح ها از اهرمن مي ريخت.

 

***

 

تا شبي مانند شب هاي دگر خاموش

 

بي صدا از پا درآمد پيكرديوار:

 

حسرتي با حيرتي آميخت.

 

(شاعر = سهراب سپهری)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/03/29ساعت   توسط علی رضا  | 

دود مي خيزد ز خلوتگاه من.

 

كس خبر كي يابد از ويرانه ام؟

 

با درون سوخته دارم سخن.

 

كي به پايان مي رسد افسانه ام؟

 

***

 

دست از دامان شب برداشتم

 

تا بياويزم به گيسوي سحر.

 

خويش را از ساحل افكندم در آب،

 

ليك از ژرفاي دريا بي خبر.

 

***

 

بر تن ديوارها طرح شكست.

 

كس دگر رنگي در اين سامان نديد.

 

چشم مي دوزد خيال روز و شب

 

از درون دل به تصوير اميد.

 

***

 

تا بدين منزل نهادم پاي را

 

از دراي كاروان بگسسته ام.

 

گرچه مي سوزم از اين آتش به جان،

 

ليك بر اين سوختن دل بسته ام.

 

***

 

تيرگي پا مي كشد از بام ها:

 

صبح مي خندد به راه شهر من.

 

دود مي خيزد هنوز از خلوتم.

 

با درون سوخته دارم سخن.

 

(شاعر = سهراب سپهری)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/03/29ساعت   توسط علی رضا  | 

دنگ...، دنگ...

 

ساعت گيج زمان در شب عمر

 

ميزند پي در پي زنگ.

 

زهر اين فكركه اين دم گذر است

 

مي شود نقش به ديوار رگ هستي من.

 

لحظه ام پر شده از لذت

 

يا به زنگار غمي آلوده است.

 

ليك چون بايد اين دم گذرد،

 

پس اگر مي گريم

 

گريه ام بي ثمر است.

 

و اگر مي خندم

 

خنده ام بيهوده است.

 

***

 

دنگ...، دنگ...

 

لحظه ها مي گذرد.

 

آنچه بگذشت، نمي آيد باز.

 

قصه اي هست كه هرگز ديگر

 

نتواند شد آغاز.

 

مثل اين است كه يك پرسش بي پاسخ

 

بر لب سرد زمان ماسيده است.

 

تند برمي خيزم

 

تا به ديوار همين لحظه كه در آن همه چيز

 

رنگ لذت دارد، آويزم،

 

آنچه مي ماند از اين جهد به جاي:

 

خنده لحظه پنهان شده از چشمانم.

 

و آنچه بر پيكر او مي ماند:

 

نقش انگشتانم.

 

***

 

دنگ...

 

فرصتي از كف رفت.

 

قصه اي گشت تمام.

 

لحظه بايد پي لحظه گذرد

 

تا كه جان گيرد در فكر دوام،

 

اين دوامي كه درون رگ من ريخته زهر،

 

وا رهاينده از انديشه من رشته حال

 

وز رهي دور و دراز

 

داده پيوند با فكر زوال.

 

***

 

پرده اي مي گذرد،

 

پرده اي مي آيد:

 

مي رود نقش پي نقش دگر،

 

رنگ مي لغزد بر رنگ.

 

ساعت گيج زمان در شب عمر

 

مي زند پي در پي زنگ:

 

دنگ...، دنگ...،

 

دنگ... .

 

(شاعر = سهراب سپهری)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/03/29ساعت   توسط علی رضا  | 

قصه ام ديگر زنگار گرفت:

 

با نفس هاي شبم پيوندي است.

 

پرتويي لغزد اگر بر لب او،

 

گويدم دل: هوس لبخندي است.

 

***

 

خيره چشمانش با من گويد:

 

كو چراغي كه فروزد دل ما؟

 

هر كه افسرد به جان، با من گفت:

 

آتشي كو كه بسوزد دل ما؟

 

***

 

خشت مي افتد از اين ديوار.

 

رنج بيهوده نگهبانش برد.

 

دست بايد نرود سوي كلنگ،

 

سيل اگر آمد آسانش برد.

 

***

 

باد نمناك زمان مي گذرد،

 

رنگ مي ريزد از پيكر ما.

 

خانه را نقش فساد است به سقف،

 

سرنگون خواهد شد بر سرما.

 

***

 

گاه مي لرزد باروي سكوت:

 

غول ها سر به زمين مي سايند.

 

پاي در پيش مبادا بنهيد،

 

چشم ها در ره شب مي پايند!

 

***

 

تكيه گاهم اگر امشب لرزيد،

 

بايدم دست به ديوارگرفت.

 

با نفس هاي شبم پيوندي است:

 

قصه ام ديگر زنگار گرفت.

 

(شاعر = سهراب سپهری)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/03/29ساعت   توسط علی رضا  | 

تنها و روي ساحل

 

مردي به راه مي گذرد

 

نزديك پاي او

 

دريا، همه صدا .

 

شب، گيج در تلاطم امواج .

 

رو مي كند به ساحل و در چشم هاي مرد

 

نقش خطر را پر رنگ مي كند .

 

انگار

 

هي مي زند كه: مرد! كجا مي روي، كجا ؟

 

و مرد مي رود به ره خويش .

 

و باد سرگردان

 

هي مي زند دوباره : كجا ميروي ؟

 

و مرد مي رود.

 

و باد همچنان ...

 

امواج، بي امان،

 

از راه مي رسند

 

لبريز از غرور تهاجم .

 

موجي پُر از نهيب

 

ره مي كشد به ساحل و مي بلعد

 

يك سايه را كه برده شب از پيكرش شكيب .

 

دريا، همه صدا .

 

شب، گيج در تلاطم امواج .

 

باد هراس پيكر

 

رو ميكند به ساحل و ... .

 

(شاعر = سهراب سپهری)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/03/29ساعت   توسط علی رضا  | 

سكوت، بند گسسته است.

 

كنار دره، درخت شكوه پيكر بيدي.

 

در آسمان شفق رنگ

 

عبور ابر سپيدي.

 

***

 

نسيم در رگ هر برگ مي دود خاموش.

 

نشسته در پس هر صخره وحشتي به كمين.

 

كشيده از پس يك سنگ سوسماري سر.

 

ز خوف جنبش پيكر.

 

به راه مي نگرد سرد، خشك، غمين.

 

***

 

چو مار روي تن كوه مي خزد راهي،

 

به راه، رهگذري.

 

خيال دره و تنهايي

 

دوانده در رگ او ترس.

 

كشيده چشم به هر گوشه نقش چشمه وهم:

 

ز هر شكاف تن كوه

 

خزيده بيرون ماري.

 

به خشم از پس هر سنگ

 

كشيده خنجر خاري.

 

***

 

غروب پر زده از كوه.

 

به چشم گم شده تصوير راه و راهگذر.

 

غمي بزرگ، پر از وهم

 

به صخره سار نشسته است.

 

درون دره تاريك

 

سكوت بند گسسته است.

 

(شاعر = سهراب سپهری)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/03/29ساعت   توسط علی رضا  | 

دير گاهي است در اين تنهايي

 

رنگ خاموشي در طرح لب است.

 

بانگي از دور مرا مي خواند،

 

ليك پاهايم در قير شب است.

 

***

 

رخنه اي نيست در اين تاريكي:

 

در و ديوار بهم پيوسته.

 

سايه اي لغزد اگر روي زمين

 

نقش وهمي است ز بندي رسته.

 

***

 

نفس آدم ها

 

سر بسر افسرده است.

 

روزگاري است در اين گوشه پژمرده هوا

 

هر نشاطي مرده است.

 

***

 

دست جادويي شب

 

در به روي من و غم مي بندد.

 

مي كنم هر چه تلاش،

 

او به من مي خندد.

 

***

 

نقش هايي كه كشيدم در روز،

 

شب ز راه آمد و با دود اندود.

 

طرح هايي كه فكندم در شب،

 

روز پيدا شد و با پنبه زدود.

 

***

 

دير گاهي است كه چون من همه را

 

رنگ خاموشي در طرح لب است.

 

جنبشي نيست در اين خاموشي:

 

دست ها، پاها در قير شب است.

 

(شاعر = سهراب سپهری)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/03/29ساعت   توسط علی رضا  | 

فرسود پاي خود را چشمم به راه دور

 

تا حرف من پذيرد آخر كه : زندگي

 

رنگ خيال بر رخ تصوير خواب بود.

 

***

 

دل را به رنج هجر سپردم، ولي چه سود،

 

پايان شام شكوه ام

 

صبح عتاب بود.

 

***

 

چشمم نخورد آب از اين عمر پر شكست:

 

اين خانه را تمامي روي آب بود.

 

***

 

پايم خليده خار بيابان.

 

جز با گلوي خشك نكوبيده ام به راه.

 

ليكن كسي، ز راه مددكاري،

 

دستم اگر گرفت، فريب سراب بود.

 

***

 

خوب زمانه رنگ دوامي به خود نديد:

 

كندي نهفته داشت شب رنج من به دل،

 

اما به كار روز نشاطم شتاب بود.

 

***

 

آبادي ام ملول شد از صحبت زوال.

 

بانگ سرور در دلم افسرد، كز نخست

 

تصوير جغد زيب تن اين خراب بود.

 

(شاعر = سهراب سپهری)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/03/29ساعت   توسط علی رضا  | 

از هجوم نغمه اي بشكافت گور مغز من امشب:

 

مرده اي را جان به رگ ها ريخت،

 

پا شد از جا در ميان سايه و روشن،

 

بانگ زد بر من: مرا پنداشتي مرده

 

و به خاك روزهاي رفته بسپرده ؟

 

ليك پندار تو بيهوده است:

 

پيكر من مرگ را از خويش مي راند .

 

سرگذشت من به زهر لحظه هاي تلخ آلوده است .

 

من به هر فرصت كه يابم بر تو مي تازم .

 

شادي ات را با عذاب آلوده مي سازم .

 

با خيالت مي دهد پيوند تصويري

 

كه قرارت را كند در رنگ خود نابود .

 

درد را با لذت آميزد،

 

در تپش هايت فرو ريزد .

 

نقش هاي رفته را باز آورد با خود غبار آلود .

 

***

 

مرده لب بر بسته بود .

 

چشم مي لغزيد بر يك طرح شوم .

 

مي تراويد از تن من درد .

 

نغمه مي آورد بر مغزم هجوم .

 

(شاعر = سهراب سپهری)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/03/29ساعت   توسط علی رضا  | 

حرف ها دارم

 

با تو اي مرغي كه مي خواني نهان از چشم

 

و زمان را با صدايت مي گشايي !

 

***

 

چه ترا دردي است

 

كز نهان خلوت خود مي زني آوا

 

و نشاط زندگي را از كف من مي ربايي ؟

 

در كجا هستي نهان اي مرغ !

 

زير تور سبزه هاي تر

 

يا درون شاخه هاي شوق ؟

 

مي پري از روي چشم سبز يك مرداب

 

يا كه مي شويي كنار چشمه ادراك بال و پر؟

 

هر كجا هستي، بگو با من .

 

روي جاده نقش پايي نيست از دشمن .

 

آفتابي شو !

 

رعد ديگر پا نمي كوبد به بام ابر.

 

مار برق از لانه اش بيرون نمي آيد .

 

و نمي غلتد دگر زنجير طوفان بر تن صحرا .

 

(شاعر = سهراب سپهری)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/03/29ساعت   توسط علی رضا  | 

جهان، آلوده خواب است.

 

فرو بسته است وحشت در به روي هر تپش، هر بانگ

 

چنان كه من به روي خويش

 

در اين خلوت كه نقش دلپذيرش نيست

 

و ديوارش فرو مي خواندم در گوش:

 

ميان اين همه انگار

 

چه پنهان رنگ ها دارد فريب زيست!

 

***

 

شب از وحشت گرانبار است.

 

جهان آلوده خواب است و من در وهم خود بيدار:

 

چه ديگر طرح مي ريزد فريب زيست

 

در اين خلوت كه حيرت نقش ديوار است؟

 

(شاعر = سهراب سپهری)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/03/29ساعت   توسط علی رضا  | 

در شبي تاريك

 

كه صدايي با صدايي در نمي آميخت

 

و كسي كس را نمي ديد از ره نزديك،

 

يك نفر از صخره هاي كوه بالا رفت

 

و به ناخن هاي خون آلود

 

روي سنگي كند نقشي را و از آن پس نديدش هيچكس ديگر.

 

شسته باران رنگ خوني را كه از زخم تنش جوشيد و روي صخره ها خشكيد.

 

از ميان برده است طوفان نقش هايي را

 

كه بجا ماند از كف پايش .

 

گر نشان از هر كه پرسي باز

 

بر نخواهد آمد آوايش .

 

***

 

آن شب

 

هيچكس از ره نمي آمد

 

تا خبر آرد از آن رنگي كه در كار شكفتن بود .

 

كوه: سنگين، سرگران، خونسرد.

 

باد مي آمد، ولي خاموش .

 

ابر پر ميزد، ولي آرام .

 

ليك آن لحظه كه ناخن هاي دست آشناي راز

 

رفت تا بر تخته سنگي كار كندن را كند آغاز،

 

رعد غريد

 

كوه را لرزاند

 

برق روشن كرد سنگي را كه حك شد روي آن در لحظه اي كوتاه

 

پيكر نقشي كه بايد جاودان مي ماند .

 

***

 

امشب

 

باد و باران هر دو مي كوبند

 

باد خواهد بر كند از جاي سنگي را

 

و باران هم

 

خواهد از آن سنگ نقشي را فرو شويد

 

هر دو مي كوشند

 

مي خروشند

 

ليك سنگ بي محابا در ستيغ كوه

 

مانده بر جا استوار، انگار با زنجير پولادين

 

سالها آن را نفر سوده ست

 

كوشش هر چيز بيهوده ست

 

كوه اگر بر خويشتن پيچد

 

سنگ بر جا همچنان خونسرد مي ماند

 

و نمي فرسايد آن نقشي كه رويش كند در يك فرصت باريك

 

يك نفر كز صخره هاي كوه بالا رفت

 

در شبي تاريك .

 

(شاعر = سهراب سپهری)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/03/29ساعت   توسط علی رضا  | 

شب ايستاده است.

 

خيره نگاه او

 

بر چار چوب پنجره من.

 

سر تا به پاي پرسش ، اما

 

انديشناك مانده وخاموش:

 

 شايد

 

از هيچ سو جواب نيايد.

 

***

 

ديري است مانده يك جسد سرد

 

در خلوت كبود اتاقم.

 

هر عضو آن ز عضو دگر دور مانده است،

 

گويي كه قطعه، قطعه ديگر را

 

از خويش رانده است.

 

از ياد رفته در تن او وحدت.

 

بر چهره اش كه حيرت ماسيده روي آن

 

سه حفره كبود كه خالي است

 

از تابش زمان.

 

بويي فساد پرور و زهر آلود

 

تا مرزهاي دور خيالم دويده است.

 

نقش زوال را

 

بر هر چه هست، روشن و خوانا كشيده است.

 

در اضطراب لحظه زنگار خورده اي

 

كه روزهاي رفته درآن بود ناپديد،

 

با ناخن اين جسد را

 

از هم شكافتم،

 

رفتم درون هر رگ و هر استخوان آن

 

اما از آنچه در پي آن بودم

 

رنگي نيافتم.

 

***

 

شب ايستاده است.

 

خيره نگاه او

 

بر چارچوب پنجره من.

 

با جنبش است پيكر او گرم يك جدال.

 

بسته است نقش بر تن لب هايش

 

تصوير يك سؤال.

 

(شاعر = سهراب سپهری)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/03/29ساعت   توسط علی رضا  | 

رنگي كنار شب

 

بي حرف مرده است .

 

مرغي سياه آمده از راه هاي دور

 

مي خواند از بلندي بام شب شكست .

 

سر مست فتح آمده از راه

 

اين مرغ غم پرست .

 

در اين شكست رنگ

 

از هم گسسته رشته هر آهنگ .

 

تنها صداي مرغك بي باك

 

گوش سكوت ساده مي آرايد

 

با گوشواره پژواك .

 

مرغ سياه آمده از راه هاي دور

 

بنشسته روي بام بلند شب شكست

 

چون سنگ، بي تكان .

 

لغزانده چشم را

 

بر شكل هاي در هم پندارش .

 

خوابي شگفت مي دهد آزارش :

 

گل هاي رنگ سر زده از خاك هاي شب .

 

در جاده هاي عطر

 

پاي نسيم مانده ز رفتار

 

هر دم پي فريبي، اين مرغ غم پرست

 

نقشي كشد به ياري منقار

 

بندي گسسته است

 

خوابي شكسته است

 

رؤياي سرزمين

 

افسانه شگفتن گلهاي رنگ را

 

 از ياد برده است .

 

بي حرف بايد از خم اين ره عبور كرد

 

رنگي كنار اين شب بي مرز مرده است .

 

(شاعر = سهراب سپهری)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/03/29ساعت   توسط علی رضا  | 

ني ها، همهمه شان مي آيد

 

مرغان، زمزمه شان مي آيد .

 

در باز ونگه كردم

 

و پيامي رفته به بي سويي دشت .

 

گاوي زير صنوبرها،

 

ابديت روي چپرها .

 

از بن هر برگي وهمي آويزان

 

و كلامي ني ،

 

نامي ني .

 

پايين، جاده بيرنگي .

 

بالا، خورشيد هم آهنگي .

 

(شاعر = سهراب سپهری)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/03/29ساعت   توسط علی رضا  | 

شب سردي است، و من افسرده.

 

راه دوري است، و پايي خسته.

 

تيرگي هست و چراغي مرده.

 

***

 

مي كنم، تنها، از جاده عبور:

 

دور ماندند ز من آدم ها.

 

سايه اي از سر ديوار گذشت،

 

غمي افروز مرا بر غم ها.

 

***

 

فكر تاريكي و اين ويراني

 

بي خبر آمد تا با دل من

 

قصه ها ساز كند پنهاني.

 

***

 

نيست رنگي كه بگويد با من

 

اندكي صبر، سحر نزديك است.

 

هر دم اين بانگ بر آرم از دل:

 

واي، اين شب چقدر تاريك است!

 

***

 

خنده اي كو كه به دل انگيزم؟

 

قطره اي كو كه به دريا ريزم؟

 

صخره اي كو كه بدان آويزم؟

 

***

 

مثل اين است كه شب نمناك است.

 

ديگران را هم غم هست به دل،

 

غم من، ليك، غمي غمناك است.

 

(شاعر = سهراب سپهری)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/03/29ساعت   توسط علی رضا  | 

مي مكم پستان شب را

 

وز پي رنگي به افسون تن نيالوده

 

چشم پرخاكسترش را با نگاه خويش مي كاوم.

 

***

 

از پي نابودي ام، ديري است

 

زهر مي ريزد به رگ هاي خود اين جادوي بي آزرم

 

تا كند آلوده با آن شير

 

پس براي آن كه رد فكر او را گم كند فكرم،

 

مي كند رفتار با من نرم.

 

ليك چه غافل!

نقشه هاي او چه بي حاصل!

 

نبض من هر لحظه مي خندد به پندارش.

 

او نمي داند كه روييده است

 

هستي پر بار من در منجلاب زهر

 

و نمي داند كه من در زهر مي شويم

 

پيكر هر گريه، هر خنده،

 

در نم زهر است كرم فكر من زنده،

 

در زمين زهر مي رويد گياه تلخ شعر من.

 

(شاعر = فریدون مشیری)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/03/29ساعت   توسط علی رضا  | 

مي خروشد دريا

 

هيچكس نيست به ساحل پيدا

 

لكه اي نيست به دريا تاريك

 

كه شود قايق

 

اگر آيد نزديك .

 

***

 

مانده بر ساحل

 

قايقي، ريخته بر سر او،

 

پيكرش را ز رهي نا روشن

 

برده در تلخي ادراك فرو .

 

هيچكس نيست كه آيد از راه

 

و به آب افكندش .

 

و در اين وقت كه هر كوهه آب

 

حرف با گوش نهان مي زندش،

 

موجي آشفته فرا مي رسد از راه كه گويد با ما

 

قصه يك شب طوفاني را .

 

***

 

رفته بود آن شب ماهي گير

 

تا بگيرد از آب

 

آنچه پيوند داشت

 

با خيالي در خواب

 

***

 

صبح آن شب، كه به دريا موجي

 

تن نمي كوفت به موجي ديگر

 

چشم ماهي گيران ديد

 

قايقي را به ره آب كه داشت

 

بر لب از حادثه تلخ شب پيش خبر

 

پس كشاندند سوي ساحل خواب آلودش

 

به همان جاي كه هست

 

در همين لحظه غمناك بجا

 

و به نزديكي او

 

مي خروشد دريا

 

وز ره دور فرا مي رسد آن موج كه مي گويد باز

 

از شبي طوفاني

 

داستاني نه دراز .

 

(شاعر = سهراب سپهری)

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/03/27ساعت   توسط علی رضا  | 

آفتاب است و، بيابان چه فراخ!

 

نيست در آن نه گياه و نه درخت.

 

غير آواي غرابان، ديگر

 

بسته هر بانگي از اين وادي رخت.

 

***

 

در پس پرده اي از گرد و غبار

 

نقطه اي لرزد از دور سياه:

 

چشم اگر پيش رود، مي بيند

 

آدمي هست كه مي پويد راه.

 

***

 

تنش از خستگي افتاده ز كار.

 

بر سر و رويش بنشسته غبار.

 

شده از تشنگي اش خشك گلو.

 

پاي عريانش مجروح ز خار.

 

***

 

هر قدم پيش رود، پاي افق

 

چشم او بيند دريايي آب.

 

اندكي راه چو مي پيمايد

 

مي كند فكر كه مي بيند خواب.

 

(شاعر = سهراب سپهری)

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/03/27ساعت   توسط علی رضا  | 

در دور دست

 

قويي پريده بي گاه از خواب

 

شويد غبار نيل ز بال و پر سپيد .

 

لب هاي جويبار

 

لبريز موج زمزمه در بستر سپيد .

 

در هم دويده سايه و روشن .

 

لغزان ميان خرمن دوده

 

شبتاب مي فروزد در آذر سپيد .

 

همپاي رقص نازك ني زار

 

مرداب مي گشايد چشم تر سپيد .

 

خطي ز نور روي سياهي است :

 

گويي بر آبنوس درخشد زر سپيد .

 

ديوار سايه ها شده ويران .

 

دست نگاه در افق دور

 

كاخي بلند ساخته با مرمر سپيد .

 

(شاعر = سهراب سپهری)

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/03/27ساعت   توسط علی رضا  | 

روشني است آتش درون شب

 

و ز پس دودش

 

طرحي از ويرانه هاي دور.

 

گر به گوش آيد صدايي خشك:

 

استخوان مرده مي لغزد درون گور.

 

***

 

دير گاهي ماند اجاقم سرد

 

و چراغم بي نصيب از نور.

 

***

 

خواب دربان را به راهي برد.

 

بي صدا آمد كسي از در،

 

در سياهي آتشي افروخت.

 

بي خبر اما

 

كه نگاهي در تماشا سوخت.

 

***

 

گر چه مي دانم كه چشمي راه دارد با فسون شب،

 

ليك مي بينم ز روزن هاي خوابي خوش:

 

آتشي روشن درون شب.

 

(شاعر = سهراب سپهری)

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/03/27ساعت   توسط علی رضا  | 

هست شب، يك شب دم كرده و خاك

 

رنگ رخ باخته است .

 

باد - نو باوه ي ابر - از بر كوه

 

سوي من تاخته است .

 

***

 

هست شب، همچو ورم كرده تني گرم در استاده هوا

 

هم ازين روست نمي بيند اگر گمشده يي راهش را .

 

با تنش گرم،بيابان دراز

 

مرده را ماند در گورش تنگ -

 

به دل سوخته من ماند .

 

به تنم خسته، كه مي سوزد از هيبت تب ،

 

هست شب . آري شب .

 

(شاعر = نیما یوشیج)

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/03/27ساعت   توسط علی رضا  | 

من از اين دونان شهرستان نيم ...

 

خاطر پر درد كوهستانيم،

 

كز بدي بخت، در شهر شما

 

روزگاري رفت و هستم مبتلا!

 

هر سري با عالم خاصي خوش است

 

هر كه را كه يك چيزي خوب و دلكش است ،

 

من خوشم با زندگي كوهيان

 

چون كه عادت دارم از طفلي بدان .

 

***

 

به به از آنجا كه ماواي من است،

 

وز سراسر مردم شهر ايمن است!

 

اندر او نه شوكتي ، نه زينتي

 

نه تقليد، نه فريب و حيلتي .

 

به به از آن آتش شبهاي تار

 

در كنار گوسفند و كوهسار!

 

***

 

به به از آن شورش و آن همهمه

 

كه بيفتد گاهگاهي در رمه :

 

بانگ چوپانان، صداي هاي هاي،

 

بانگ زنگ گوسفندان ، بانگ ناي !

 

زندگي در شهر، فرسايد مرا

 

صحبت شهري بيازارد مرا ...

 

زين تمدن، خلق در هم اوفتاد

 

آفرين بروحشت اعصار باد ... .

 

(شاعر = نیما یوشیج)

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/03/27ساعت   توسط علی رضا  | 

مير داماد ، شنيدستم من،

 

كه چو بگزيد بن خاك وطن

 

بر سرش آمد واز وي پرسيد

 

ملك قبر كه : (( من رب، من ؟ ))

 

***

 

مير بگشاد دو چشم بينا

 

آمد از روي فضيلت به سخن:

 

اسطقسي ست - بدو داد جوب -

 

اسطقسات دگر زو متقن .

 

***

 

حيرت افزودش از اين حرف ملك

 

برد اين واقعه پيش ذوالمن

 

كه : زبان دگر اين بنده ي تو

 

مي دهد پاسخ ما در مدفن

 

***

 

آفريننده بخنديد و بگفت :

 

(( تو به اين بنده ي من حرف نزن .

 

او در آن عالم هم، زنده كه بود،

 

حرفها زد كه نفهميدم من ! ))

 

(شاعر = نیما یوشیج)

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/03/27ساعت   توسط علی رضا  | 

طوفان سهمناك به يغما گشود دست

 

مي كند و مي ربود و مي افكند و مي شكست

 

لختي تگرگ مرگ فرو ريخت، سپس

 

طوفان فرو نشست

 

بادي چنين مهيب نزيبد بهار را

 

كز برگ و گل برهنه كند شاخسار را

 

در شعله هاي خشم بسوزاند اين چنين

 

گل را و خار را

 

اكنون جمال باغ بسي محنت آور است

 

غمگين تر از غروب غم انگيز آذر است

 

بر چشم هر چه مي نگرم در عزاي باغ

 

از اشك غم تر است

 

آن سو بنفشه ها همه محزون و خسته اند

 

در موج سيل تا به گريبان نشسته اند

 

لب هاي باز كرده به لبخند شوق را

 

در خاك بسته اند

 

آشفته زلف سنبل، افتاده نسترن

 

لادن شكسته، ياس به گل خفته در چمن

 

گل ها، شكوفه ها بر خاك ريخته

 

چون آرزوي من

 

 

مادر كه مرد سوخت بهار جوانيم

 

خنديد برق رنج به بي آشيانيم

 

هر جا گلي به خاك فتد ياد مي كنم

 

از زندگانيم .

 

(شاعر = فریدون مشیری)

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/03/27ساعت   توسط علی رضا  | 

به سنگ ساحل مغرب شكست زورق مهر،

 

پرندگان هراسان، به پرس و جورفتند .

 

هزار نيزه زرين به قلب آب شكست .

 

فضاي دريا يكسره به خون و شعله نشست .

 

به ماهيان خبر غرق آفتاب رسيد .

 

نفس زنان به تماشاي حال او رفتند !

 

ز ره درآمد باد،

 

به هم بر آمد موج،

 

درون دريا آشفت ناگهان، گفتي

 

هزاران اسب سپيد از هزار سوي افق،

 

رها شدند و چو باد از هزار سو رفتند !

 

***

 

نه تخته پاره زرين، كه جان شيرين بود؛

 

در آن هياهوي هول آفرين رها بر آب !

 

هزار روح پريشان به هر تلاطم موج،

 

بر آمدند و به گرداب فرو رفتند !

 

***

 

لهيب سرخ به جنگل گرفت و جاري شد .

 

نواگران چمن از نوا فرو ماندند .

 

شب آفرينان بر شهر سايه افكندند .

 

سحر پرستان، فرياد در گلو، رفتند !

 

(شاعر = فریدون مشیری)

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/03/27ساعت   توسط علی رضا  | 

آوايش از دور،

 

بانگ خوش آمد بود - شايد -

 

پوينده در پهناي آن دشت زمرد،

 

بالنده تا بالاي آن باغ زبرجد،

 

مثل هميشه، گرم، پر شور ...

 

***

 

نزديك تر، نزديك تر،

 

از لابه لاي شاخه ها، از پشت نيزار،

 

گهگاه مي شد آفتابي !

 

نيلوفرستاني، سمن زاري، كه چون عشق،

 

تا چشم مي پيمود، آبي !

 

***

 

نزديك تر، نزديك تر، او بود، او بود .

 

آن همدل همصحبت آئينه رو بود .

 

آن همزبان روشن پاكيزه خو بود .

 

آن عاشق از خود برون،

 

آن عارف در خود فرو بود .

 

آن سينه، آن جان، آن تپش، آن جوشش، آن نور ...

 

***

 

دريا، همان دنياي راز بيكرانه،

 

دريا، همان آغوش باز مادرانه،

 

دريا، شگفتا، هر دو، هم گهواره ... هم گور ... !

 

***

 

نزديك تر، نزديك تر، او هم مرا ديد .

 

آواي او بانگ خوش آمد بود،

 

بي هيچ ترديد .

 

آن سان كه بيند آشنائي آشنا را،

 

چيزي در ين عالم به هم پيوند مي داد

 

جان هاي بي آرام ما را .

 

***

 

خاموش و غمگين، هر دو ساعت ها نشستيم !

 

خاموش و غمگين هر دو بر هم ديده بستيم .

 

ناگاه، ناگاه،

 

آن بغض پنهان را، كه گفتي،

 

مي كشت مان چون جور و بيداد زمانه؛

 

با هاي هاي بي امان در هم شكستيم ؟ ...

 

از دل، به هم افتاده، مالامال اندوه،

 

بر شانه هاي خسته، بار درد، چون كوه،

 

مي گفتيم و مي گفتيم و مي گفت و مي گفت،

 

تا آفتاب زرد، در اعماق جنگل فرو خفت !

 

***

 

دريا و من، شب تا سحر بيدار مانديم .

 

شعري سروديم .

 

اشكي فشانديم .

 

شب تا سحر، آشفته حالي بود با آشفته گوئي،

 

انده ياران بود و اين آشفته پوئي،

 

بر اين پريشان روزگاري، چاره جوئي .

 

***

 

دريا به من بخشيد آن شب،

 

بس گنج از گنجينه خويش .

 

از آن گهرهاي دلاويزي كه مي ساخت ؛

 

در كارگاه سينه خويش :

 

جوشش، تپش، كوشش، تكاپو، بي قراري !

 

ساكن نماندن همچو مرداب،

 

چون صخره - اما - پيش توفان استواري !

 

هم بر خروشيدن به هنگام،

 

هم بردباري !

 

***

 

در جاده صبح

 

با دامن پر، باز مي گشتم - سبكبال -

 

سرشار از اميدواري !

مي رفتم و ديدمش باز،

 

در صبحگاه آفتابي :

 

نيلوفرستاني، سمن زاري، كه چون عشق،

 

تا چشم مي پيمود، آبي !

 

از لابه لاي شاخه ها از پشت نيزار

 

از دور، از دور ...

 

او همچنان تا جاودان سر مست، مغرور !

 

(شاعر = فریدون مشیری)

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/03/27ساعت   توسط علی رضا  | 

كنار دريا، با آب همزبان بودم .

 

ميان توده رنگين گوش ماهي ها،

 

ز اشتياق تماشا چو كودكان بودم !

 

به موج هاي رها شادباش مي گفتم !

 

به ماسه ها، به صدف ها، حباب ها، كف ها،

 

به ماهيان و به مرغابيان، چنان مجذوب،

 

كه راست گفتي، بيرون ازين جهان بودم .

 

نهيب زد دريا،

 

كه : - « مرد !

 

اين همه در پيچ تاب آب مگرد !

 

چنين درين خس و خاشاك هرزه پوي، مپوي !

 

مرا در آينه آسمان تماشا كن !

 

دري به روي خود از سوي آسمان واكن !

 

دهان باز زمين در پي تو مي گردد !

 

از آنچه بر تو نوشته ست، ديده دريا كن !

 

زمين به خون تو تشنه ست ، آسماني باش !

 

بگرد و خود را در آن كرانه پيدا كن ! »

 

(شاعر = فریدون مشیری)

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/03/27ساعت   توسط علی رضا  | 

جام دريا از شراب بوسه خورشيد لبريز است،

 

جنگل شب تا سحر تن شسته در باران،

 

خيال انگيز !

 

ما، به قدر جام چشمان خود، از افسون اين خمخانه سر مستيم

 

در من اين احساس :

 

مهر مي ورزيم،

 

پس هستيم !

 

(شاعر = فریدون مشیری)

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/03/27ساعت   توسط علی رضا  | 

دو جام يك صدف بودند،

 

« دريا » و « سپهر »

 

آن روز

 

در آن خورشيد،

 

- اين دردانه مرواريد -

 

مي تابيد !

 

من و تو، هر دو، در آن جام هاي لعل

 

شراب نور نوشيديم

 

مرا بخت تماشاي تو بخشيدند و،

 

بر جان و جهانم نور پاشيدند !

 

تو را هم، ارمغاني خوشتر از جان و جهان دادند :

 

دلت شد چون صدف روشن،

 

به مرواريد مهر

 

آن روز !

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/03/27ساعت   توسط علی رضا  | 

لب دريا رسيدم تشنه، بي تاب،

 

ز من بي تاب تر، جان و دل آب،

 

مرا گفت : از تلاطم ها مياساي !

 

كه بد دردي است جان دادن به مرداب !

 

(فریدون مشیری)

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/03/27ساعت   توسط علی رضا  | 

موج، مي آمد، چون كوه و به ساحل مي خورد !

 

از دل تيره امواج بلند آوا،

 

كه غريقي را در خويش فرو مي برد،

 

و غريوش را با مشت فرو مي كشت،

 

نعره اي خسته و خونين ، بشريت را،

 

به كمك مي طلبيد :

 

- « آي آدمها ...

 

آي آدمها ... »

 

ما شنيديم و به ياري نشتابيديم !

 

به خيالي كه قضا،

 

به گماني كه قدر، بر سر آن خسته ، گذاري بكند !

 

« دستي از غيب برون آيد و كاري بكند »

 

هيچ يك حتي از جاي نجنبيديم !

 

آستين ها را بالا نزديم

 

دست آن غرقه در امواج بلا را نگرفتيم،

 

تا از آن مهلكه - شايد - برهانيمش،

 

به كناري برسانيمش ! ...

 

موج، مي آمد، چون كوه و به ساحل مي ريخت .

 

با غريوي،

 

كه به خواموشي مي پيوست .

 

با غريقي كه در آن ورطه، به كف ها، به هوا

 

چنگ مي زد، مي آويخت ...

 

ما نمي دانستيم

 

اين كه در چنبر گرداب، گرفتار شده است ،

 

اين نگونبخت كه اينگونه نگونسار شده است ،

 

اين منم،

 

اين تو،

 

آن همسايه،

 

آن انسان!

 

اين مائيم !

 

ما،

 

همان جمع پراكنده،

 

همان تنها،

 

آن تنها هائيم !

 

همه خاموش نشستيم و تماشا كرديم .

 

آن صدا، اما خاموش نشد .

 

- « ... آي آدم ها ... »

 

« آي آدم ها ... »

 

آن صدا، هرگز خاموش نخواهد شد ،

 

آن صدا، در همه جا دائم، در پرواز است !

 

تا به دنيا دلي از هول ستم مي لرزد،

 

خاطري آشفته ست،

 

ديده اي گريان است،

 

هر كجا دست نياز بشري هست دراز؛

 

آن صدا در همه آفاق طنين انداز ست .

 

آه، اگر با دل وجان، گوش كنيم،

 

آه اگر وسوسه نان را، يك لحظه فراموش كنيم،

 

« آي آدم ها » را

 

در همه جا مي شنويم .

 

در پي آن همه خون، كه بر اين خاك چكيد،

 

ننگ مان باد اين جان !

 

شرم مان باد اين نان !

 

ما نشستيم و تماشا كرديم !

 

در شب تار جهان

 

در گذركاهي، تا اين حد ظلماني و توفاني !

 

در دل اين همه آشوب و پريشاني

 

اين از پاي فرو مي افتد،

 

اين كه بردار نگونسار شده ست،

 

اين كه با مرگ درافتاده است،

 

اين هزاران وهزاران كه فرو افتادند؛

 

اين منم،

 

اين تو،

 

آن همسايه !

 

آن انسان،

 

اين مائيم .

 

ما،

 

همان جمع پراكنده، همان تنها،

 

آن تنها هائيم !

 

اينهمه موج بلا در همه جا  مي بينيم،

 

« آي آدم ها » را مي شنويم،

 

نيك مي دانيم،

 

دشتي از غيب نخواهد آمد

 

هيچ يك حتي يكبار نمي گوئيم

 

با ستمكاري ناداني، اينگونه مدارا نكنيم

 

آستين ها را بالا بزنيم

 

دست در دست هم از پهنه آفاق برانيمش

 

مهرباني را،

 

دانائي را،

 

بر بلنداي جهان،

 

بنشانيمش ... !

 

- « آي آدم ها ... !

 

موج مي آيد ... »

 

(شاعر = فریدون مشیری)

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/03/27ساعت   توسط علی رضا  | 

شب، در آن جنگل ساكت سرد

 

برف و تاريكي و سوز و سرما

 

باد يخ بسته هنگامه مي كرد

 

بسته برف و سياهي ره ما

 

با رفيقي در آن تيره جنگل

 

راه گم كرده بوديم و، در دل

 

حسرت آتش سرخ منقل

 

آتشي بود جانسوز بر دل

 

راستي، بود اين همدم من

 

پهلواني بسان تهمتن

 

قهرماني جسور و قوي تن

 

سينه پولاد و بازو چو آهن

 

منكر عشق و شوريدگي ها

 

بي خيال از غم زندگاني

 

دل در آن سينه چون سنگ خارا

 

غافل از كيمياي جواني

 

من جواني پريشان و عاشق

 

سخت شوريده، دلداده، شاعر

 

زندگي در هم و نا موافق

 

زنج و غم ديده، آشفته خاطر

 

او، همه قدرت و پهلواني

 

من، همه عشق و شوريدگي ها

 

من شده پير اندر جواني

 

او از اين بي خيالي توانا

 

باد يخ بسته هنگامه مي كرد

 

ما خزيده پناه درختي

 

شب، در آن جنگل ساكت سرد

 

خورده بوديم سرماي سختي

 

آن قوي پنجه، از سوز سرما

 

عاقبت گشت بي حال و مدهوش

 

من در انديشه ي آن دلارا

 

كرده سرما و دنيا فراموش

 

آتش عشق آن يار زيبا

 

شعله ور بود در سينه ي من

 

تا رهانيد جانم ز سرما

 

جاودان باد گيجينه ي من!

 

(شاعر = فریدون مشیری)

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/03/27ساعت   توسط علی رضا  | 

بر نگه سرد من به گرمي خورشيد

 

مي نگرد هر زمان دو چشم سياهت

 

تشنه ي اين چشمه ام، چه سود، خدا را

 

شبنم جان مرا نه تاب نگاهت

 

جز گل خشكيده اي و برق نگاهي

 

از تو در اين گوشه يادگار ندارم

 

زان شب غمگين كه از كنار تو رفتم

 

يك نفس از دست غم قرار ندارم

 

اي گل زيبا، بهاي هستي من بود

 

گر گل خشكيده اي ز كوي تو بردم

 

گوشه ي تنها، چه اشك ها كه فشاندم

 

وان گل خشكيده را به سينه فشردم

 

آن گل خشكيده، شرح حال دلم بود

 

از دل پر درد خويش با تو چه گويم؟

 

جز به تو، از سوز عشق با كه بنالم

 

جز ز تو، درمان درد، از كه بجويم؟

 

من، دگر آن نيستم، به خويش مخوانم

 

من گل خشكيده ام، به هيچ نيرزم

 

عشق فريبم دهد كه مهر ببندم

 

مرگ نهيبم زند كه عشق نورزم

 

پاي اميد دلم اگر چه شكسته است

 

دست تمناي جان هميشه دراز است

 

تا نفسي مي كشم ز سينه ي پر درد

 

چشم خدا بين من به روي تو باز است .

 

(شاعر = فریدون مشیری)

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/03/27ساعت   توسط علی رضا  | 

بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم

 

همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم

 

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،

 

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم 

 

در نهانخانه ي جانم گل ياد تو درخشيد

 

باغ صد خاطره خنديد

 

عطر صد خاطره پيچيد

 

يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم

 

پرگشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم

 

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم

 

تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت

 

من همه محو تماشاي نگاهت

 

آسمان صاف و شب آرام

 

بخت خندان و زمان رام

 

خوشه ماه فرو ريخته در آب

 

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

 

شب و صحرا و گل و سنگ

 

همه دل داده به آواز شباهنگ

 

يادم آيد : تو به من گفتي :

 

از اين عشق حذر كن!

 

لحظه اي چند بر اين آب نظر كن

 

آب ، آئينه عشق گذران است

 

تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است

 

باش فردا ،‌ كه دلت با دگران است!

 

تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!

 

با تو گفتم :‌

 

"حذر از عشق؟

 

ندانم!

 

سفر از پيش تو؟‌

 

هرگز نتوانم!

 

روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد

 

چون كبوتر لب بام تو نشستم،

 

تو به من سنگ زدي من نه رميدم، نه گسستم"

 

باز گفتم كه: " تو صيادي و من آهوي دشتم

 

تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم

 

حذر از عشق ندانم

 

سفر از پيش تو هرگز نتوانم، نتوانم...!

 

اشكي ازشاخه فرو ريخت

 

مرغ شب ناله ي تلخي زد و بگريخت!

 

اشك در چشم تو لرزيد

 

ماه بر عشق تو خنديد،

 

يادم آيد كه از تو جوابي نشنيدم

 

پاي در دامن اندوه كشيدم

 

نگسستم ، نرميدم

 

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب هاي دگر هم

 

نه گرفتي دگر از عاشق آزرده  خبر هم

 

نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم!

 

بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم!

 

(شاعر = فریدون مشیری)

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/03/26ساعت   توسط علی رضا  | 

بشر، دوباره به جنگل پناه خواهد برد،

 

به كوه خواهد زد!

 

به غار خواهد رفت!

 

***

 

تو، كودكانت را بر سينه مي فشاري گرم،

 

و همسرت را چون كوليان خانه به دوش،

 

ميان آتش و خون مي كشاني از دنبال،

 

و پيش پاي تو از انفجارهاي مهيب

 

دهان دوزخ وحشت گشوده خواهد شد

 

و شهرهاي همه در دود و شعله خواهد سوخت

 

و آشيان ها بر روي خاك خواهد ريخت

 

و آرزوها در زير خاك خواهد مرد

 

***

 

خيال نيست، عزيزم!

 

صداي تير بلند است و ناله ها پيگير

 

و برق اسلحه خورشيد را خجل كرده است

 

چگونه اين همه بيداد را نمي بيني؟

 

چگونه اين همه فرياد را نمي شنوي؟

 

صداي ضجه ي خونين كودك (عدني) است،

 

و بانگ مرتعش مادر ويتنامي

 

كه در عزاي عزيزان خويش مي گريند

 

و چند روز دگر نيز نوبت من و توست

 

كه يا به ماتم فرزند خويش بنشينيم

 

و يا به كشتن فرزند خلق برخيزيم

 

و با به كوه

 

به جنگل

 

به غار، بگريزيم

 

***

 

پدر، چگونه به نزد طبيب خواهي رفت

 

كه ديدگان تو تاريك و راه باريك است

 

تو يك قدم نتواني به اختيار گذاشت

 

تو يك وجب نتواني به اختيار گذشت

 

كه سيل آهن در راه ها خروشان است

 

***

 

تو، اي نخفته شب و روز روي شانه ي اسب،

 

به روزگار جواني، به كوه و دره و دشت

 

تو اي بريده ره از لاي خار و خاراسنگ!

 

كنون كنار خيابان در انتظار بسوز

 

درون آتش بغضي كه در گلو داري

 

كزين طرف نتواني به آن طرف رفتن

 

حريم موي سپيد تو را كه دارد پاس؟

 

كسي كه دست تو را يك قدم بگيرد نيست

 

و من - كه مي دونم اندر پي تو - خوشحالم

 

كه ديدگان تو، در شهر بي ترحم ما

 

به روي مردم نامهربان نمي افتد

 

***

 

پدر! به خانه بيا با ملال خويش بساز

 

اگر كه چشم تو بر روي زندگي بسته است

 

چه غم كه گوش تو و پيچ راديو باز است:

 

(هزار و ششصد و هفتاد و يك نفر) امروز

 

به زير آتش خمپاره ها هلاك شدند

 

و چند دهكده دوست را، هواپيما

 

به جاي خانه دشمن گلوله باران كرد...!

 

***

 

چه جاي گريه، كه كشتار بي دريغ حريف

 

براي خاطر صلح است و حفظ آزادي

 

و هر گلوله كه بر سينمه اي شرار افشاند

 

غنيمتي است! كه دنيا بهشت خواهد شد

 

***

 

پدر، غم تو مرا رنج مي دهد، اما

 

غم بزرگ تري مي كند هلاك مرا:

 

بيا به خاك بلا ديده اي بينديشيم

 

كه ناله مي چكد از برق تازيانه در او

 

به خانه هاي خراب،

 

به كومه هاي خموش،

 

به دشت هاي به آتش كشيده ي متروك

 

كه سوخت يك جا برگ و گل و جوانه در او

 

به خاك مزرعه هايي كه جاي گندم زرد

 

لهيب شعله ي سرخ

 

به چار سوي افق مي كشد زبانه در او

 

به چشم هاي گرسنه

 

به دست هاي دراز

 

به نعش كودك دهقان، ميان شالي زار

 

به زندگي، كه فرو مرده جاودانه در او

 

***

 

بيا به حال بشرهاي هاي گريه كنيم

 

كه با برادر خود هم نمي تواند زيست

 

چنين خجسته وجودي، كجا تواند ماند؟

 

چنين گسسته عناني كجا تواند رفت؟

 

صداي غرش تيري دهد جواب مرا:

 

- به كوه خواهد زد!

 

به غار خواهد رفت

 

بشر دوباره به جنگل پناه خواهد برد.

 

(شاعر = فریدون مشیری)

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/03/26ساعت   توسط علی رضا  | 

ازدرخت شاخه در آفاق ابر،

 

برگ هاي ترد باران ريخته !

 

بوي لطف بيشه زاران بهشت،

 

با هواي صبحدم آميخته !

 

***

 

نرم و چابك، روح آب،

 

مي كند پرواز همراه نسيم .

 

نغمه پردازان باران مي زنند،

 

گرم و شيرين هر زمان چنگي به سيم !

 

***

 

سيم هر ساز از ثريا تا زمين .

 

خيزد از هر پرده آوازي حزين .

 

هر كه با آواز اين ساز آشنا،

 

مي كند در جويبار جان شنا !

 

***

 

دلرباي آب، شاد و شرمناك،

 

عشقبازي مي كند با جان خاك !

 

خاك خشك تشنه دريا پرست،

 

زير بازي هاي باران مست مست !

 

اين رود از هوش و آن آيد به هوش،

 

شاخه دست افشان و ريشه باده نوش !

 

***

مي شكافد دانه، مي بالد درخت،

 

مي درخشد غنچه همچون روي بخت!

 

باغ ها سرشار از لبخند شان،

 

دشت ها سرسبز از پيوندشان ،

 

چشمه و باغ و چمن فرزندشان !

 

***

 

با تب تنهائي جانكاه خويش،

 

زير باران مي سپارم راه خويش .

 

شرمسار ازمهرباني هاي او،

 

مي روم همراه باران كو به كو .

 

***

 

چيست اين باران كه دلخواه من است ؟

 

زير چتر او روانم روشن است .

 

چشم دل وا مي كنم

 

قصه يك قطره باران را تماشا مي كنم :

 

***

 

در فضا،

 

همچو من در چاه تنهائي رها،

 

مي زند در موج حيرت دست و پا،

 

خود نمي داند كه مي افتد كجا !

 

***

 

در زمين،

 

همزباناني ظريف و نازنين،

 

مي دهند از مهرباني جا به هم،

 

تا بپيوندند چون دريا به هم !

 

***

 

قطره ها چشم انتظاران هم اند،

 

چون به هم پيوست جان ها، بي غم اند .

 

هر حبابي، ديدهاي در جستجوست،

 

چون رسد هر قطره، گويد: - « دوست! دوست ... !»

 

مي كنند از عشق هم قالب تهي

 

اي خوشا با مهر ورزان همرهي !

 

***

 

با تب تنهائي جانكاه خويش،

 

زير باران مي سپارم راه خويش.

 

سيل غم در سينه غوغا مي كند،

 

قطره دل ميل دريا مي كند،

 

قطره تنها كجا، دريا كجا،

 

دور ماندم از رفيقان تا كجا !

 

***

 

همدلي كو ؟ تا شوم همراه او،

 

سر نهم هر جاكه خاطرخواه او !

 

شايد از اين تيرگي ها بگذريم .

 

ره به سوي روشنائي ها بريم .

 

مي روم، شايد كسي پيدا شود،

 

بي تو، كي اين قطره دل، دريا شود؟

 

(شاعر = فریدون مشیری)

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/03/26ساعت   توسط علی رضا  | 

موج ز خود رفته رفت

 

ساحل افتاده ماند .

 

اين، تن فرسوده را،

 

پاي به دامن كشيد؛

 

و آن سر آسوده را،

 

سوي افق ها كشاند .

 

***

 

ساحل تنها، به درد

 

در پي او ناله كرد:

 

- (( موج سبكبال من،

 

بي خبر از حال من،

 

پاي تو در بند نيست !

بر سر دوشت، چو من،

 

كوه دماوند نيست !

 

« هستم اگر مي روم » ! خوشتر ازين پند نيست .

 

بسته به زنجير را ليك خوش آيند نيست . ))

 

***

 

ناله خاموش او، در دلم آتش فكند

 

رفتن؟ ماندن؟ كدام؟ اي دل انديشمند ؟

 

گفت : - (( به پايان راه، هر دو به هم مي رسند ! ))

 

عمر گذر كرده را غرق تماشام شدم :

 

سينه كشان همچو موج، راهي دريا شدم

 

هستم اگر ميروم، گفتم و رفتم چو باد

 

تن، همه شوق و اميد، جان همه آوا شدم

 

بس به فراز و نشيب، رفتم و باز آمدم،

 

زآنهمه رفتن چه سود؟ خشت به دريا زدم !

 

شوق در آمد ز پاي، پاي درآمد به سنگ

 

و آن نفس گرم تاز، در خم و پيچ درنگ؛

 

اكنون، ديگر، دريغ، تن به قضا داده است !

 

موج ز خود رفته بود، ساحل افتاده است !

 

(شاعر = فریدون مشیری)

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/03/26ساعت   توسط علی رضا  | 

دريا، - صبور وسنگين -

 

مي خواند و مي نوشت

 

- "... من خواب نيستم !

 

خاموش اگر نشستم ،

 

مرداب نيستم !

 

روزي كه برخروشم و زنجير بگسلم

 

روشن شود كه آتشم و آب نيستم !"

 

(شاعر = فریدون مشیری)

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/03/26ساعت   توسط علی رضا  | 

خورشيد، در آفاق مغرب بود و، جنگل را،

 

- تا دور دست كوه - در درياي آتش شعله ور مي كرد .

 

اينجا  و آنجا، مرغكي تنها،

 

رها در باد،

 

بر آب نيلي دريا گذر مي كرد !

 

***

 

دريا گرسنه، تشنه، اما سر به سر آرام

 

در انتظار طعمه اي، گستره پنهان دام

 

خود با هزاران چشم بر ساحل نظر مي كرد !

 

***

 

در لحظه خاموشي خورشيد،

 

دامش بر اندامي فرو پيچيد !

 

پا در كمند مرگ ،

 

گاهي سر از غرقاب بر مي كرد،

 

با ناله هائي، - در شكنج هول و وحشت گم -

 

شايد خدا را، يا « سبكباران ساحل » را

 

خبر مي كرد .

 

***

 

شب مي رسيد از راه،

 

- غمگين، بي ستاره، بي صفا، بي ماه ! -

 

مي ديد دريا را كه آوازي نشاط انگيز مي خواند !

 

صيدي به دام افكنده !

 

خوش مي رقصيد و گيسو مي افشاند !

 

تا با كدامين خون تازه، تشنگي را بنشاند !

 

***

 

در پهنه ساحل

 

چشمي بر امواج پريشان دوخته،

 

- لبريز از خونابه غم - كام دريا را

 

با قطره هاي بي امان اشك، تر مي كرد !

 

جاني ز حيرت سوخته، شب را و شب هاي پياپي را

 

سحر مي كرد ... !

 

***

 

آه، اي فرو افتاده در دام تباني هاي پنهاني !

 

اي مانده در ژرفاي اين درياي طوفان زاي ظلماني !

 

اي از نفس افتاده - چون من -

 

در تلاطم هاي شب هاي پريشاني !

 

ايكاش، در يك تن، از ين بس ناخلف فرزند،

 

فرياد خاموشت اثر مي كرد !

 

(شاعر = فریدون مشیری)

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/03/26ساعت   توسط علی رضا  | 

چشم صنوبران سحر خيز

 

بر شعله بلند افق خيره مانده بود .

 

دريا، بر گوهر نيامده ! آغوش مي گشود .

 

سر مي كشيد كوه،

 

آيا در آن كرانه چه مي ديد ؟

 

پر مي كشيد باد،

 

آيا چه مي شنيد، كه سرشار از اميد،

 

با كوله بار شادي،

 

از دره مي گذشت ،

 

در دشت مي دويد !

 

***

 

هنگامه اي شگفت ،

 

يكباره آسمان و زمين را فرا گرفت !

 

نبض زمان  و قلب جهان، تند مي تپيد

 

دنيا،

 

در انتظارمعجزه ... :

 

خورشيد مي دميد !

 

(شاعر = فریدون مشیری)

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/03/26ساعت   توسط علی رضا  | 

سلام دريا، سلام دريا، فشانده گيسو! گشوده سيما !

 

هميشه روشن، هميشه پويا، هميشه مادر، هميشه زيبا !

 

سلام مادر، كه مي تراود، نسيم هستي، زتار و پودت .

 

هميشه بخشش، هميشه جوشش، هميشه والا، هميشه دريا !

 

سلام دريا، سلام مادر، چه مي سرائي؟ چه مي نوازي ؟

 

بلور شعرت، هميشه تابان، زبان سازت، هميشه شيوا .

 

چه تازه داري؟ بخوان خدا را، دلم گرفته، دلم گرفته !

 

كه از سرودم رميده شادي، كه در گلويم شكسته آوا !

 

چه پرسي ازمن: - « چرا خموشي؟ هجوم غم را نمي خروشي !

 

جدار شب را نمي خراشي، چرا بدي را شدي پذيرا ؟ »

 

- شكسته بازو گسسته نيرو، جدار شب را چگونه ريزم ؟

 

سپاه غم را چگونه رانم، به پاي بسته، به دست تنها ؟

 

خروش گفتي ؟ چه چاره سازد، صداي يك تن، درين بيابان ؟

 

خراش گفتي ؟ كه ره گشوده، به زور ناخن، ز سنگ خارا ؟

 

بخوان خدا را، دلم گرفته، دلم گرفته، دلم گرفته !

 

درين سياهي، از آن افق ها، شبي زند سر، سپيده آيا ؟

 

(شاعر = فریدون مشیری)

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/03/26ساعت   توسط علی رضا  | 

شنيده اي صد بار،

 

صداي دريا را .

 

***

 

سپرده اي بسيار،

 

به سبزه زارش، پروانه تماشا را .

 

نخوانده اي - شايد -

 

درين كتاب پريشان، حكايت ما را :

 

هميشه، در آغاز،

 

چو موج تازه نفس، پر خروش، در پرواز،

 

سرود شوق به لب، گرم مستي و آواز ...

 

***

 

سحر به بوسه خورشيد شعله ور گشتن !

 

شب، از جدائي مهر

 

به سوي ماه دويدن، فريب خوردن، باز،

 

دوباره برگشتن !

 

فرو نشستن ، برخاستن، در افتادن

 

دوباره جوشيدن

 

دوباره كوشيدن

 

تن از كشاكش گرداب ها به در بردن ،

 

هزار مرتبه با سر به سنگ غلتيدن،

 

همه تلاش براي رسيدن، آسودن،

 

رسيدني كه دهد دست،

 

بعد فرسودن !

 

هميشه در پايان،

 

به خود فرو رفتن. در عمق خويش. پاك شدن !

 

در آن صدف، كه تو « جان » خواندي اش ، گهر گشتن !

 

***

 

نه گوهري، كه شود زيوري زليخا را !

 

دلي به گونه خورشيد، گرم، روشن، پاك

 

كه جاودانه كند غرق نور دنيا را ...

 

***

 

اگر هنوز به اين بيكران نپيوستي

 

ز دست وامگذاري اميد فردا را !

 

(شاعر = فریدون مشیری)

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/03/26ساعت   توسط علی رضا  | 

شب ها كه دريا، مي كوفت سر را

 

بر سنگ ساحل، چون سوگواران؛

 

***

 

شب ها كه مي خواند، آن مرغ دلتنگ،

 

تنهاتر از ماه، بر شاخساران؛

 

***

 

شب ها كه مي ريخت، خون شقايق،

 

از خنجر ماه، بر سبزه زاران؛

 

***

 

شب ها كه مي سوخت، چون اخگر سرخ

 

در پاي آتش، دل هاي ياران؛

 

***

 

شب ها كه بوديم، در غربت دشت

 

بوي سحر را، چشم انتظاران؛

 

***

 

شب ها كه غمناك، با آتش دل،

 

ره مي سپرديم، در زير باران؛

 

غمگين تر از ما، هرگز نمي ديد

 

چشم ستاره، در روزگاران !

 

***

 

اي صبح روشن ! چشم و دل من

 

روي خوشت را آئينه داران !

 

بازآ كه پر كرد، چون خنده تو

 

آفاق شب را، بانگ سواران !

 

(شاعر = فریدون مشیری)

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/03/26ساعت   توسط علی رضا  | 

خورشيد،

 

زخم خورده، گسسته، گداخته،

 

مي رفت و اشك سرخش.

 

بر آب مي چكيد .

 

در بيشه زار دريا،

 

مي گشت ناپديد !

 

***

 

ديگر دلم به ماتم مرگش نمي تپبد !

 

بازيگران شعبده را مي شناختم !

 

فردا دوباره از دل امواج مي دميد !

 

من ،

 

خسته، زخم خورده، گسسته ...

 

در بيشه زار حسرت خود،

 

مي گداختم !

 

(شاعر = فریدون مشیری)

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/03/26ساعت   توسط علی رضا  | 

آئينه بود آب .

 

از بيكران دريا خورشيد مي دميد .

 

زيباي من شكوه شكفتن را

 

در آسمان و آينه مي ديد .

 

اينك :

 

سه آفتاب !

 

(شاعر = فریدون مشیری)

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/03/26ساعت   توسط علی رضا  | 

سر گشته اي به ساحل دريا،

 

نزديك يك صدف،

 

سنگي فتاده ديد و گمان برد گوهر است !

 

***

 

گوهر نبود - اگر چه - ولي در نهاد او،

 

چيزي نهفته بود، كه مي گفت ،

 

از سنگ بهتر است !

 

***

 

جان مايه اي به روشني نور، عشق، شعر،

 

از سنگ مي دميد !

 

انگار

 

دل بود ! مي تپيد !

 

اما چراغ آينه اش در غبار بود !

 

***

 

دستي بر او گشود و غبار از رخش زدود،

 

خود را به او نمود .

 

آئينه نيز روي خوش آشنا بديد

 

با صدا اميد، ديده در او بست

 

صد گونه نقش تازه از آن چهره آفريد،

 

در سينه هر چه داشت به آن رهگذر سپرد

 

سنگين دل، از صداقت آئينه يكه خورد !

 

آئينه را شكست !

 

(شاعر = فریدون مشیری)

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/03/26ساعت   توسط علی رضا  | 

لب دريا، نسيم و آب و آهنگ،

 

شكسته ناله هاي موج بر سنگ.

 

مگر دريا دلي داند كه ما را،

 

چه توفان ها ست در اين سينه تنگ !

 

***

 

تب و تابي ست در موسيقي آب

 

كجا پنهان شده ست اين روح بي تاب

 

فرازش، شوق هستي، شور پرواز،

 

فرودش : غم؛ سكوتش : مرگ ومرداب !

 

***

 

سپردم سينه را بر سينه كوه

 

غريق بهت جنگل هاي انبوه

 

غروب بيشه زارانم در افكند

 

به جنگل هاي بي پايان اندوه !

 

***

 

لب دريا، گل خورشيد پرپر !

 

به هر موجي، پري خونين شناور !

 

به كام خويش پيچاندند و بردند،

 

مرا گرداب هاي سرد باور !

 

***

بخوان، اي مرغ مست بيشه دور،

 

كه ريزد از صدايت شادي و نور،

 

قفس تنگ است و دل تنگ است، ورنه

 

هزاران نغمه دارم چون تو پر شور !

 

***

 

لب دريا، غريو موج و كولاك،

 

فرو پيچده شب در باد نمناك،

 

نگاه ماه، در آن ابر تاريك؛

 

نگاه ماهي افتاده بر خاك !

 

***

 

پريشان است امشب خاطر آب،

 

چه راهي مي زند آن روح بي تاب !

 

« سبكباران ساحل ها » چه دانند،

 

«شب تاريك و بيم موج و گرداب » !

 

***

 

لب دريا، شب از هنگامه لبريز،

 

خروش موج ها: پرهيز ... پرهيز ... ،

 

در آن توفان كه صد فرياد گم شد؛

 

چه بر مي آيد از واي شباويز ؟!

 

***

 

چراغي دور، در ساحل شكفته

 

من و دريا، دو همراز نخفته !

 

همه شب، گفت دريا قصه با ماه

 

دريغا حرف من، حرف نگفته !

 

(شاعر = فریدون مشیری)

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/03/26ساعت   توسط علی رضا  | 

به او گفتند: شاعر را بيازار؟

 

كه شاعر در جهان ناكام بايد

 

چو بيند نغمه سازي رنج بسيار

 

سخن بسيار نيكو مي سرايد

 

به آو آزار دادن ياد دادند

 

بناي عمر من بر باد دادند

 

از آن پس ماه نامهربان شد

 

ز خاطر برد رسم آشنايي

 

غم من ديد و با من سرگردان شد

 

مرا بگذاشت با رنج جدايي

 

كه چون باشد به صد اندوه دمساز

 

به شهرت مي رسد اين نغمه پرداز

 

مرا در رنج برده سخت جان ديد

 

جفا را لاجرم از حد فزون كرد

 

فغان شاعر آزرده نشنيد

 

دل تنگ مرا درياي خون كرد

 

چنان از بي وفايي آتش افروخت

 

كه سر تا پاي مرغ نغمه خوان سوخت

 

نگفتندش كه: درد و رنج بسيار

 

دمار از روزگار دل برآرد

 

دل شاعر ندارد تاب آزار

 

كه گاه از شوق هم جان مي سپارد

 

بدين سان خاطر ما را شكستند

 

زبان نغمه ساز عشق بستند .

 

(شاعر = فریدون مشیری)

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/03/26ساعت   توسط علی رضا  | 

آب از ديار دريا،

 

با مهر مادرانه،

 

آهنگ خاك مي كرد !

 

***

 

برگرد خاك ميگشت

 

گرد ملال او را

 

از چهره پاك مي كرد،

 

***

 

از خاكيان، ندانم

 

ساحل به او چه مي گفت

 

كان موج ناز پرورد،

 

سر را به سنگ مي زد

 

خود را هلاك مي كرد !

 

(شاعر = فریدون مشیری)

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/03/26ساعت   توسط علی رضا  | 

آهي كشيد غمزده پيري سپيد موي

 

افكند صبحگاه در آيينه چون نگاه

 

در لا به لاي موي چو كافور خويش ديد

 

يك تار مو سياه!

 

در ديگاه مضطربش اشك حلقه زد

 

در خاطرات تيره و تاريك خود دويد

 

سي سال پيش نيز در آيينه ديده بود

 

يك  تار مو سپيد!

 

در هم شكست چهره ي محنت كشيده اش

 

دستي به موي خويش فرو برد و گفت "واي!"

 

اشكي به روي آينه افتاد و ناگهان

 

بگريست هاي هاي!

 

درياي خاطرات زمان گذشته بود

 

هر قطره اي كه بر رخ آيينه مي چكيد

 

در كام موج، ضجه ي مرگ غريق را

 

از دور مي شنيد

 

طوفان فرو نشست، ولي ديدگان پير

 

مي رفت باز در دل دريا به جستجو

 

در آب هاي تيره ي اغماق خفته بود

 

يك مشت آرزو...!

 

(شاعر = فریدون مشیری)

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/03/26ساعت   توسط علی رضا  | 

به چشمان پريرويان اين شهر

 

به صد اميد مي بستم نگاهي

 

مگر يك تن از اين ناآشنايان

 

مرا بخشد به شهر عشق راهي

 

به هر چشمي به اميدي كه اين اوست

 

نگاه بي قرارم خيره مي ماند

 

يكي هم، زينهمه نازآفرينان

 

اميدم را به چشمانم نمي خواند

 

غريبي بودم و گم كرده راهي

 

مرا با خود به هر سويي كشاندند

 

شنيدم بارها از رهگذاران

 

كه زير لب مرا ديوانه خواندند

 

ولي من، چشم اميدم نمي خفت

 

كه مرغي آشيان گم كرده بودم

 

زهر بام و دري سر مي كشيدم

 

به هر بوم و بري پر مي گشودم

 

اميد خسته ام از پاي ننشست

 

نگاه تشنه ام در جستجو بود

 

در آن هنگامه ي ديدار و پرهيز

 

رسيدم عاقبت آن جا كه او بود

 

"دو تنها و دو سرگردان، دو بي كس"

 

ز خود بيگانه، از هستي رميده

 

از اين بي درد مردم، رو نهفته

 

شرنگ نااميدي ها چشيده

 

دل از بي همزباني ها فسرده

 

تن از نامهرباني ها فسرده

 

ز حسرت پاي در دامن كشيده

 

به خلوت، سر به زير بال برده

 

به خلوت، سر به زير بال برده

 

"دو تنها و دو سرگردان، دو بي كس"

 

به خلوتگاه جان، با هم نشستند

 

زبان بي زباني را گشودند

 

سكوت جاوداني را شكستند

 

مپرسيد، اي سبكباران! مپرسيد

 

كه اين ديوانه ي از خود به در كيست؟

 

چه گويم! از كه گويم! با كه گويم!

 

كه اين ديوانه را از خود خبر نيست

 

به آن لب تشنه مي مانم كه ناگاه

 

به دريايي درافتد بيكرانه

 

لبي، از قطره آبي تر نكرده

 

خورد از موج وحشي تازيانه

 

مپرسيد، اي سبكباران مپرسيد

 

مرا با عشق او تنها گذاريد

 

غريق لطف آن دريا نگاهم

 

مرا تنها به اين دريا سپاريد .

 

(شاعر = فریدون مشیری)

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/03/26ساعت   توسط علی رضا  | 

اي بر سر بالينم، افسانه سرا دريا !

 

افسانه عمري تو، باري به سرآ دريا .

 

***

 

اي اشك شبانگاهت، آئينه صد اندوه،

 

وي ناله شبگيرت، آهنگ عزا دريا .

 

***

 

با كوكبه خورشيد، در پاي تو مي ميرم

 

بردار به بالينم ، دستي به دعا دريا !

 

***

 

امواج تو، نعشم را افكنده درين ساحل،

 

درياب مرا، دريا؛ درياب مرا، دريا .

 

***

 

ز آن گمشدگان آخر با من سخني سر كن،

 

تا همچو شفق بارم خون از مژه ها دريا .

 

***

 

چون من همه آشوبي، در فتنه اين توفان،

 

اي هستي ما يكسر آشوب و بلا دريا !

 

***

 

با زمزمه باران در پيش تو مي گريم،

 

چون چنگ هزار آوا پر شور و نوا دريا !

 

***

 

تنهائي و تاريكي آغاز كدورت هاست،

 

خوش وقت سحر خيزان و آن صبح و صفا دريا .

 

***

 

بردار و ببر دريا، اين پيكر بي جان را

 

بر سينه گردابي بسپار و بيا دريا .

 

***

 

تو، مادر بي خوابي. من كودك بي آرام

 

لالائي خود سر كن از بهر خدا دريا .

 

***

 

دور از خس وخاكم كن، موجي زن و پاكم كن

 

وين قصه مگو با كس، كي بود و كجا ؟ دريا !

 

(شاعر = فریدون مشیری)

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/03/26ساعت   توسط علی رضا  | 

ساحل خاموش، در بهت مه آلود سحرگاهان

 

چشم وا مي كرد و - شايد -

 

جاي پاها را، نخستين بار، روي ماسه ها مي ديد !

 

ما بر آن نرماي تردتر، روان بوديم .

 

***

 

آسمان و كوه و جنگل نيز، مبهوت از نخستين لحظه ديدار،

 

با خورشيد !

 

آه، گفتي ما، در آغاز جهان بوديم ؟

 

***

 

بر لب دريا

 

در بهشت بيكران صبحگاهان،

 

ما

 

چشم و دل، در هاله شرم نخسين !

 

آدم و حوا !

 

(شاعر = فریدون مشیری)

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/03/26ساعت   توسط علی رضا  | 

در كوره راه گمشده ي سنگلاخ عمر

 

مردي نفس زنان تن خود مي كشد به راه

 

خورشيد و ماه، روز و شب از چهره ي زمان

 

همچون دو ديده، خيره به اين مرد بي پناه

 

***

 

اي بس به سنگ آمده آن پاي پر ز داغ

 

اي بس به سرفتاده در آغوش سنگ ها

 

چاه گذشته، بسته بر او راه بازگشت

 

خو كرده با سكوت سياه درنگ ها

 

***

 

حيران نشسته در دل شب هاي بي سحر!

 

گريان دويده در پي فرداي بي اميد

 

كام از عطش گداخته آبش ز سر گذشت

 

عمرش به سر نيامده جانش به لب رسيد

 

***

 

سوسوزنان، ستاره ي كوري ز بام عشق

 

در آسمان بخت سياهش دميد و مرد

 

وين خسته را به ظلمت آن راه ناشناس

 

تنها به دست تيرگي جاودان سپرد

 

***

 

اين رهگذر منم، كه با همه عمر با اميد

 

رفتم به بام دهر برآيم، به صد غرور

 

اما چه سود زين همه كوشش كه دست مرگ

 

خوش مي كشد مرا به سراشيب تنگ گور

 

***

 

اي رهنورد خسته، چه نالي ز سرنوشت؟

 

ديگر تو را به منزل راحت رسانده است

 

دروازه طلايي آن را نگاه كن!

 

تا شهر مرگ، راه درازي نمانده است .

 

(شاعر = فریدون مشیری)

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/03/26ساعت   توسط علی رضا  | 

خروش و خشم توفان است و، دريا،

 

به هم مي كوبد امواج رها را .

 

دلي از سنگ مي خواهد، نشستن،

 

تماشاي هلاك موج ها را!

 

(شاعر = فریدون مشیری)

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/03/26ساعت   توسط علی رضا  | 

از دل افروز ترين روز جهان،

 

خاطره اي با من هست.

 

به شما ارزاني :

 

سحري بود و هنوز،

 

گوهر ماه به گيسوي شب آويخته بود .

 

گل ياس،

 

عشق در جان هوا ريخته بود .

 

من به ديدار سحر مي رفتم

 

نفسم با نفس ياس درآميخته بود .

 

***

 

مي گشودم پر و مي رفتم و مي گفتم : (( هاي !

 

 بسراي اي دل شيدا، بسراي .

 

اين دل افروزترين روز جهان را بنگر !

 

تو دلاويز ترين شعر جهان را بسراي !

 

 

آسمان، ياس، سحر، ماه، نسيم،

 

روح درجسم جهان ريخته اند،

 

شور و شوق تو برانگيخته اند،

 

تو هم اي مرغك تنها، بسراي !

 

همه درهاي رهائي بسته ست،

 

تا گشائي به نسيم سخني، پنجرهاي را، بسراي !

 

بسراي ... ))

 

من به دنبال دلاويزترين شعر جهان مي رفتم !

 

***

 

در افق، پشت سرا پرده نور

 

باغ هاي گل سرخ،

 

شاخه گسترده به مهر،

 

غنچه آورده به ناز،

 

دم به دم از نفس باد سحر؛

 

غنچه ها مي شد باز .

 

غنچه ها مي رسد باز،

 

باغ هاي گل سرخ،

 

باغ هاي گل سرخ،

 

يك گل سرخ درشت از دل دريا برخاست !

چون گل افشاني لبخند تو،

 

در لحظه شيرين شكفتن !

 

خورشيد !

 

چه فروغي به جهان مي بخشيد !

 

چه شكوهي ... !

 

همه عالم به تماشا برخاست !

 

من به دنبال دلاويزترين شعر جهان مي گشتم !

 

***

 

دو كبوتر در اوج،

 

بال در بال گذر مي كردند .

 

دو صنوبر در باغ،

 

سر فرا گوش هم آورده به نجوا غزلي مي خواندند .

 

مرغ دريائي، با جفت خود، از ساحل دور

 

رو نهادند به دروازه نور ...

 

چمن خاطر من نيز ز جان مايه عشق،

 

در سرا پرده دل

 

غنچه اي مي پرورد،

 

- هديه اي مي آورد -

 

برگ هايش كم كم باز شدند !

 

برگ ها باز شدند :

 

ـ « ... يافتم ! يافتم ! آن نكته كه مي خواستمش !

 

با شكوفائي خورشيد و ،

 

گل افشاني لبخند تو،

 

آراستمش !

 

تار و پودش را از خوبي و مهر،

 

خوشتر از تافته ياس و سحربافته ام :

 

(( دوستت دارم )) را

 

من دلاويز ترين شعر جهان يافته ام !

 

***

 

 اين گل سرخ من است !

 

دامني پر كن ازين گل كه دهي هديه به خلق،

 

كه بري خانه دشمن !

 

كه فشاني بر دوست !

 

راز خوشبختي هر كس به پراكندن اوست !

 

در دل مردم عالم، به خدا،

 

نور خواهد پاشيد،

 

روح خواهد بخشيد . »

 

تو هم، اي خوب من ! اين نكته به تكرار بگو !

 

اين دلاويزترين حرف جهان را، همه وقت،

 

نه به يك بار و به ده بار، كه صد بار بگو !

 

« دوستم داري » ؟ را از من بسيار بپرس !

 

« دوستت دارم » را با من بسيار بگو !

 

(شاعر = فریدون مشیری)

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/03/26ساعت   توسط علی رضا  | 

زمان در خواب و دريا قصه پرداز،

 

خيالم در بلندي هاي پرواز،

 

ز تلخي هاي پايان، مي رسيدم

 

به شيرين شگفتي هاي آغاز !

 

(شاعر = فریدون مشیری)

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/03/26ساعت   توسط علی رضا  | 

گر چه با يادش، همه شب، تا سحر گاهان نيلي فام،

 

بيدارم؛

 

گاهگاهي نيز،

 

وقتي چشم بر هم مي گذارم،

 

خواب هاي روشني دارم،

 

عين هشياري !

 

آنچنان روشن كه من در خواب،

 

دم به دم با خويش مي گويم كه :

 

بيداري ست ، بيداري ست، بيداري !

 

***

 

اينك، اما در سحر گاهي، چنين از روشني سرشار،

 

پيش چشم اين همه بيدار،

 

آيا خواب مي بينم ؟

 

اين منم، همراه او ؟

 

بازو به بازو،

 

مست مست از عشق، از اميد ؟

 

روي راهي تار و پودش نور،

 

از اين سوي دريا، رفته تا دروازه خورشيد ؟

 

***

 

اي زمان، اي آسمان، اي كوه، اي دريا !

 

خواب يا بيدار،

 

جاوداني باد اين رؤياي رنگينم !

 

(شاعر = فریدون مشیری)

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/03/26ساعت   توسط علی رضا  | 

لب دريا، سحر گاهان و باران،

 

هوا، رنگ غم چشم انتظاران،

 

نمي پيچد صداي گرم خورشيد،

 

نمي تابد چراغ چشم ياران !

 

(شاعر = فریدون مشیری)

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/03/26ساعت   توسط علی رضا  | 

به پيش روي من، تا چشم ياري مي كند، درياست !

 

چراغ ساحل آسودگي ها در افق پيداست !

 

درين ساحل كه من افتاده ام خاموش،

 

غمم دريا، دلم تنهاست .

 

وجودم بسته در زنجير خونين تعلق ها ست !

 

***

 

خروش موج، با من مي كند نجوا،

 

كه : - « هرل كس دل به دريا زد رهائي يافت !

 

كه هر كس دل به دريا زد رهائي يافت ... »

 

***

 

مرا آن دل كه بر دريا زنم، نيست !

 

ز پا اين بند خونين بر كنم نيست ،

 

اميد آنكه جان خسته ام را ،

 

به آن ناديده ساحل افكنم نيست !

 

(شاعر = فریدون مشیری)

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/03/26ساعت   توسط علی رضا  | 

ماه، دريا را به خود مي خواند و،

 

آب،

 

با كمندي، در فضاها ناپديد؛

 

دم به دم خود را به بالا مي كشيد .

 

جا به جا در راه اين دلدادگان

 

اختران آويخته فانوس ها .

 

***

 

گفتم اين دريا و اين يك ذره راه !

 

مي رساند عاقبت خود را به ماه !

 

من، چه مي گويم، جدا از ماه خويش

 

بين ما،

 

افسوس،

 

اقيانوسها ... .

 

(شاعر = فریدون مشیری)

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/03/26ساعت   توسط علی رضا  | 

چه جاي ماه ،

 

كه حتي شعاع فانوسي

 

درين سياهي جاويد كورسو نزند

 

به جز قدمهاي عابران ملول

 

صداي پاي كسي

 

سكوت مرتعش شهر را نمي شكند

 

***

 

به هيچ كوي و گذر

 

صداي خنده مستانه اي نمي پيچد

 

***

 

كجا رها كنم  اين بار غم كه بر دوش است ؟

 

چرا ميكده آفتاب خاموش است !

 

(شاعر = فریدون مشیری)

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/03/26ساعت   توسط علی رضا  | 

لب دريا، جدال تور و ماهي،

 

ز وحشت مي رود چشمم سياهي،

 

تپيدن هاي جان ها بود بر خاك،

 

كنار هم، گناه و بيگناهي !

 

(شاعر = فریدون مشیری)

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/03/26ساعت   توسط علی رضا  | 

هان اي پدر پير كه امروز

 

مي نالي از اين درد روانسوز

 

علم پدر آموخته بودي

 

واندم كه خبر دار شدي سوخته بودي

 

***

 

افسرده تن و جان تو در خدمت دولت

 

قاموس شرف بودي و ناموس فضيلت

 

وين هر دو ، شد از بهر تو اسباب مذلت

 

چل سال غم رنج ببين با تو چها كرد

 

دولت ، رمق و روح تو را از تو جدا كرد

 

چل سال تو را برده ي انگشت نما كرد

 

وآنگاه چنين خسته و آزرده رها كرد

 

***

 

از مادر بيچاره من ياد كن امروز :‌

 

هي جامه قبا كرد

 

خون خورد و گرو داد و غذا كرد و دوا كرد

 

جان بر سر اين كار فدا كرد

 

***

 

هان ! اي پدر پير ،

 

كو آن تن و آن روح سلامت ؟

 

كو آن قد و قامت ؟

 

فرياد كشد روح تو ، فرياد ندامت !

 

***

 

علم پدر آموخته بودي

 

واندم كه خبر دار شدي سوخته بودي

 

از چشم تو آن نور كجا رفت ؟‌

 

آن خاطر پر شور كجا رفت ؟

 

ميراث پدر هم سر اين كارهبا  رفت

 

وان شعله كه بر جان شما رفت

 

دودش همه بر ديده ما رفت

 

***

 

چل سال اگر خدمت بقال نمودي

 

امروز به اين رنج گرفتار نبودي

 

***

 

هان اي پدر پير !

 

چل سال در اين مهلكه راندي

 

عمري به تما شا و تحمل گذراندي

 

ديدي همه ناپاكي و خود پاك بماندي

 

آوخ كه مرا نيز بدين ورطه كشاندي

 

***

 

علم پدر آموخته ام من !

 

چون او همه در دام بلا سوخته ام من

 

چون او همه اندوه و غم آموخته ام من

 

***

 

اي كودك من ! مال بيندوز !

 

وان علم كه گفتند مياموز !

 

(شاعر = فریدون مشیری)

+ نوشته شده در  شنبه 1387/03/25ساعت   توسط علی رضا  | 

صحن دكان غرق در خون بود و دكاندار، پي در پي

 

از در تنگ قفس

 

چنگ خون آلوده ي خود را درون مي برد

 

پنجه بر جان يكي زان جمع مي افكند و

 

او را با همه فرياد جانسوزش برون مي برد

 

مرغكان را يك به يك مي كشت و

 

در سطلي پر از خون سرنگون مي كرد

 

صحن دكان را سراسر غرق خون مي كرد

 

***

 

بسته بالان قفس

 

بي خيال

 

بر سر يك "دانه" با هم جنگ و غوغا داشتند

 

تا برون آرند چشم يكدگر را

 

بر سر هم خيز بر مي داشتند

 

***

 

گفتم: اي بيچاره انسان!

 

حال اينان حال توست!

 

چنگ بيداد اجل، در پشت در،

 

دنبال توست

 

پشت اين در، داس خونين، دست اوست

 

تا گريبان تو را آرد به چنگ

 

دست خون آلود او در جست و جوست

 

بر سر يك لقمه

 

يا يك نكته، آن هم هيچ و پوچ

 

اين چنين دشمن چرايي؟

 

مي تواني بود دوست .

 

(شاعر = فریدون مشیری)

+ نوشته شده در  شنبه 1387/03/25ساعت   توسط علی رضا  | 

نفس مي زند موج ...

 

***

 

نفس مي زند موج، ساحل نمي گيردش دست،

 

پس مي زند موج .

 

فغاني به فريادرس مي زند موج !

 

من آن رانده مانده بي شكيبم،

 

كه راهم به فريادرس بسته،

 

دست فغانم شكسته،

 

زمين زير پايم تهي مي كند جاي،

 

زمان در كنارم عبث مي زند موج !

 

نه درمن غزل مي زند بال،

 

نه در دل هوس مي زند موج !

 

***

 

رها كن، رها كن، كه اين شعله خرد، چندان نپايد،

 

يكي برق سوزنده بايد،

 

كزين تنگنا ره گشايد؛

 

كران تا كران خار و خس مي زند موج !

 

***

 

گر اين نغمه، اين دانه اشك،

 

درين خاك روئيد و باليد و بشكفت،

 

پس از مرگ ببل، ببينيد

 

چه خوش بوي گل در قفس مي زند موج !

 

(شاعر = فریدون مشیری)

+ نوشته شده در  شنبه 1387/03/25ساعت   توسط علی رضا  | 

گل از تراوت باران صبحدم، لبريز

 

هواي باغ و بهار از نسيم و نم لبريز

 

صفاي روي تو اي ابر مهربان بهار

 

كه هست دامنت از رشحه ي كرم لبريز

 

هزار چلچله در برج صبح مي خوانند

 

هنوز گوش شب از بانگ زير و بم لبريز

 

به پاي گل چه نشينم درين ديار كه هست

 

روان خلق زغوغاي بيش و كم لبريز

 

مرا به دشت شقايق مخوان كه لبريز است

 

فضاي دهر ز خونابه ي رستم، لبريز

 

ببين در آينه ي روزگار نقش بلا

 

كه شد ز خون سياووش، جام جم لبريز

 

چگونه درد شكيبايي اش نيازارد

 

دلي كه هست به هر جا ز درد و غم لبريز .

 

(شاعر = فریدون مشیری)

+ نوشته شده در  شنبه 1387/03/25ساعت   توسط علی رضا  | 

مرغ دريا بادبان هاي بلندش را

 

در مسير باد مي افراشت !

 

سينه مي سائيد بر موج هوا،

 

آنگونه خوش، زيبا

 

كه گفتي آسمان را آب مي پنداشت !

 

(شاعر = فریدون مشیری)

+ نوشته شده در  شنبه 1387/03/25ساعت   توسط علی رضا  | 

بنشين، مرو، چه غم كه شب از نيمه رفته است

 

بگذار تا سپيده بخندد به روي ما

 

بنشين، ببين كه دختر خورشيد "صبحگاه"

 

حسرت خورد ز روشني آرزوي ما

 

***

 

بنشين، مرو، هنوز به كامت نديده ايم

 

بنشين، مرو، هنوز كلامي نگفته ايم

 

بنشين، مرو، چه غم كه شب از نيمه رفته است

 

بنشين، كه با خيال تو شب ها نخفته ايم

 

***

 

بنشين، مرو، كه در دل شب، در پناه ماه

 

خوش تر ز حرف عشق و سكوت و نگاه نيست

 

بنشين و جاودانه به آزار من مكوش

 

يكدم كنار دوست نشستن گناه نيست

 

***

 

بنشين، مرو، حكايت "وقت دگر" مگوي

 

شايد نماند فرصت ديدار ديگري

 

آخر، تو نيز با منت از عشق گفتگوست

 

غير از ملال و رنج از اين در چه مي بري؟

 

***

 

بنشين، مرو، صفاي تمناي من ببين

 

امشب، چراغ عشق در اين خانه روشن است

 

جان مرا به ظلمت هجران خود مسوز

 

بنشين، مرو، مرو كه نه هنگام رفتن است!...

 

***

 

اينك، تو رفته اي و من از راه هاي دور

 

مي بينمت به بستر خود برده اي پناه!

 

مي بينمت - نخفته - بر آن پرنيان سرد

 

مي بينمت نهفته نگاه از نگاه ماه

 

***

 

درمانده اي به ظلمت انديشه هاي تلخ

 

خواب از تو در گريز و تو از خواب در گريز

 

ياد منت نشسته برابر - پريده رنگ -

 

با خويشتن - به خلوت دل - مي كني ستيز .

 

(شاعر = فریدون مشیری)

+ نوشته شده در  شنبه 1387/03/25ساعت   توسط علی رضا  | 

ساحل در انتظار كسي بود

 

تا پاسخي بگويد، فرياد آب را .

 

با ناله گره شده، دلتنگ، خشمگين،

 

سر زير پر كشيدم و رفتم !

 

جواب را .

 

(شاعر = فریدون مشیری)

+ نوشته شده در  شنبه 1387/03/25ساعت   توسط علی رضا  | 

نه آن دريا، كه شعرش جاودانه است،

 

نه آن دريا، كه لبريز از ترانه ست .

 

به چشمانت بگو بسپار ما را،

 

به آن دريا كه ناپيدا كرانه ست !

 

(شاعر = فریدون مشیری)

+ نوشته شده در  شنبه 1387/03/25ساعت   توسط علی رضا  |