|
|
|
|
|
دل تو همنشین آفتاب است نگاهت روشنای ما هتاب است بمان و هم صدای باورم باش که در نا باوری بودن عذاب است .
|
||
|
|
|
|
|
عبور از چشمهای تو محال است تنفس در هوای تو خیال است دریغا بی حضورت میوه دل به روی شاخه دل کال کال است .
|
||
|
|
|
|
|
تو گلبرگی بباغ یاس بودی و عطری از گل احساس بودی تو رنجیدی از این بی مهری من ندانستم که تو حساس بودی .
|
||
|
|
|
|
|
طلوع تازه ای در باورم بود هوای دیدن تو در سرم بود غروبی سرد در من پنجه انداخت رفیق سوگ من چشم ترم بود .
|
||
|
|
|
|
|
لبان عشق را نوشیده بودی حریر عاطفه پوشیده بودی کویر از من پریشانی نمی ساخت اگر چون چشمه ای جوشیده بودی .
|
||
|
|
|
|
|
تو استدلال لفظ آبی آب به سبزه زار چشمت پونه خواب شب دلتنگی و طولانیت را بنوشد جرعه جرعه نور مهتاب .
|
||
|
|
|
|
|
بلوغ آبی اندیشه بودی به نازک طبعی یک ریشه بودی نمی داند کسی در هیئت سنگ خیال نازک یک شیشه بودی .
|
||
|
|
|
|
|
چراغ قلب من گردیده خا موش امید مرد و زن گردیده خاموش خدایا از چه در بزم محبت صدای انجمن گردیده خاموش *** میان سنگر دل موج خون بین نمایی از تصاویر جنون بین بیا یک لحظه دندان بر جگرنه درفش انجمن را واژگون بین *** ببین رنگ نگاه انجمن را امید بی پناه انجمن را سخن از شیون زن بر لب اوست نگاهی کن گناه انجمن را *** نگاه جاده بوی رنگ خون داشت هوای کوچه ها اهنگ خون داشت بدرد انجمن جامی شب پیش عزادر اوج هفت او رنگ خون داشت *** بهار انجمن پاییز گشته نگاه او زخون لبریز گشته سحردر ماتم فصل نگاهش خدای من چسان غم خیز گشته *** چه درد اگین صدای انجمن شد بخون رنگین فضای انجمن شد سراپا ناله وفریاد وماتم تمام لحظه های انجمن شد *** بکویدل صدای انجمن کو یکی درد اشنای انجمن کو گجا گیرم سراغ ناله اش را خدایا جای پای انجمن کو *** ره اندیشه ی بازت بلند است چکاچک های پروازت بلند است دگر در انجمن هر گز نگنجی بهر جا موج آوازت بلند است . (منبع = انجمن تخصصی شعر)
|
||
|
|
|
|
|
مشعل عشق میان شاخه های جنگل عشق گذر کردی وگشتی مشعل عشق چه خوش بر قد نازت مینشیند لباس دلفروزی مخمل عشق |
||
|
|
|
|
|
گوش دل چنان گوش دلم را تاب دادی که بر خاک سیاهش خواب دادی ببین اورا چسان در کوره ی عشق میان کاسه ی سر آب دادی |
||
|
|
|
|
|
نگاه غنچه دود حیران بهرسو گشت هوشم تعجب میوزد از دشت هوشم شود ایا نگاه غنچه ی او نهد پا برسر گلگشت هوشم |
||
|
|
|
|
|
چشم هوش دلم را با نگاهی آزمودی بشوخی شوخی از دستم ربودی ببستی چشم هوشم را بنازی کجا رفتی که بودی وچه بودی |
||
|
|
|
|
|
سرمست عشق میان انجمن هرگز نگنجم به گلگشت وچمن هرگز نگنجم بیاد او چنان سر مست عشقم که من در بیرهن هرگز نگنجم |
||
|
|
|
|
|
کلاس ناز نگارا خانه ی دل را عروسی میان هر چه دلبر توس توسی کلاس ناز تو بالای بالاست ببازی بازی همدرس ونوسی |
||
|
|
|
|
|
رقص روسری زبانش لهجه ی ناز دری داشت نگاه او جهانی دلبری داشت همی رقصید و بر دور سر او چه رقص دلنشینی رو سری داشت |
||
|
|
|
|
|
صدای آبی صدای آبیم همپای رویاست بهاری را همآغوش تماشاست به چشم انتظار من نگاهی تورا گر میل همسوی دریاست |
||
|
|
|
|
|
آینه دار سحر را همصدای بی قراریم سروش صبح فصل نوبهاریم بیا با رنگ و بار ما در آمیز که بوی غنچه را آینه داریم |
||
|
|
|
|
|
فصل انتظار نگاه من چراگاه بهار است مسیر آرزو ها را گذار است چرا از جنده سبزش نیابی که مهماندار فصل انتظار است |
||
|
|
|
|
|
غم رسوایی علاجی کو غم رسوائیم را شرار شعله شیدایم را نمی گیرد نگاه دل نشینی سراغ جاده تنائیم را |
||
|
|
|
|
|
زمین زندگی از آن بیمار و حیران و نزاریم که ما از ریشه فکر مرده داریم دگرگون کن زمین زندگی را بیا کز نو بهاری را بکاریم |
||
|
|
|
|
|
شیشۀ هوش صدای حنده نوشم شکسته به زیر بار غم دوشم شکسته بکش پا را زمیدان نگاهم که پُشت شیشۀ هوشم شکسته |
||
|
|
|
|
|
باران صبح جهانی با سیاهی ها هم آغوش شب است و شمع جانها گشته خاموش من آن باران صبح نوبهارم بیا بر گیر بر زیر دلم دوش |
||
|
|
|
|
|
همدست جنون صدایم خالی از رنگ و فسون است اگر چه پای تا سر غرق خون است به بیجان نسخه ی از آتش کین به احساسی که همدست جنون است . |
||
|
|
|
|
|
بی صدایی به هرسویی صدایی بی صدایی است دل درد آشنای من هوایی است درین ویرانه رستای نگاهم جهانی را هوای کد خدایی است |
||
|
|
|
|
|
کوله بار جدایی به دوشم کوله باری از جدایی است مرا با کوی هجران آشنایی است بگوش من هنوز از دور و نزدیک صدای گفتگو های جدایی است |
||
|
|
|
|
|
خراج خواب شب افسانه پردازان گذشته اشت خراج خواب بی پایان گذشته است به سر پنداری از نو را به پرور جهانی کهنه پنداران گذشته است |
||
|
|
|
|
|
آغوش در دگر گوشی به آغوش درم نیست صدای آشنای باورم نیست بغیر از لاشه ی پوشیده دل درین خانه کسی هم بسترم نیست |
||
|
|
|
|
|
موسیقی پاپ قدیمی و طلا چاپی تو ای دل میان عاشقان تاپی تو ای دل صدایت رونق تالار عشق است مگر موسیقی پاپی تو ای دل . |
||
|
|
|
|
|
نوش جان شنیدم گرچه صد بار از دهانت که هستم تا که هستم همزبانت ولی من تشنه بر گشتم زدریا زدی آخر بجانم نوش جانت . |
||
|
|
|
|
|
غم من غم من رنگ دوران را عوض کرد لباس نوبهاران را عوض کرد ببین توفان آهم را که امشب مسیر باد وباران را عوض کرد . |
||
|
|
|
|
|
وبلاک دل به پایت عمر خود را خاک کردیم برایت سینه ها را چاک کردیم به وبلاک دل ما سر زن ای عشق که ویروس هوس را پاک کردیم . |
||
|
|
|
|
|
هوس بازی تماشا کن هوس بازی ما را در آغوش قفس بازی مارا وطن آتش گرفتی بس که دیدی بهر ناکس و کس بازی ما را . |
||
|
|
|
|
|
نگاه بیگانه دل باغ تماشا را شکستی بلور آرزو ها را شکستی نگاه خویش را بیگانه دیدی چرا آئینه ما را شکستی . |
||
|
|
|
|
|
کوچۀ دلگیر اگر کردی بهارا یاد ما را هوای کوی غم آباد مارا بگیر از کوچۀ دلگیر پائیز سراغ منزل فریاد ما را . |
||
|
|
|
|
|
کوچه بُن بست دگر از خندۀ دلها خبر نیست لبی از چشمه ای احساس تر نیست مگر جز کوچۀ بُن بست این شهر بسوی زندگی راه دگر نیست . |
||
|
|
|
|
|
زندگی دلا داری سر بارندگی را هوای می خوش بخشندگی را دلها خود را بدریا می سپاری عجب جدی گرفتی زندگی را . |
||
|
|
|
|
|
بازار سهام هراسان سایۀ سرو خرام است چمن در دست باد بی لجام است به چنگ هر خسی آلالۀ چند که اینجا موج بازار سهام است . |
||
|
|
|
|
|
طلایی زلفکان بجان پابست پابست شمائیم گدای گُشنۀ مست شمائیم طلایی زلفکان ما را ببخشید که آخر کشتۀ دست شمائیم . |
||
|
|
|
|
|
پرویز بیا تا دشمن پائیز باشیم بیا از موج گل لبریز باشیم زبان لاله ها را کام بخشیم هماهنگ دل پرویز باشیم . |
||
|
|
|
|
|
تزریق درد هوای آشنایی سرد سرد است رُخ فریاد یاران زرد زرد است نگاه این طبیبان سیه کار به بیماران دل تزریق درد است . |
||
|
|
|
|
|
گور نگاهی کن دل رنجور خود را زدی تا پای آخر زور خود را نفسها را رساندی گرچه بر لب به دستت کندی آخر گور خود را . |
||
|
|
|
|
|
غرق غروب سحر رنگ صدای تو کجا شد نشان جای پای توکجا شد شدم غرق غروب دجلۀ شب طلوع جانفزای تو کجا شد . |
||
|
|
|
|
|
اوج پستی بلای آشنایی یاد ما نیست سخن سنجی چرا همزاد ما نیست شب تاریک و بیم موج و خاموش! ز اوج پستی فریاد ما نیست؟ |
||
|
|
|
|
|
خون جگر ره آورد سفر را میفروشیم نگاه دربدر را میفروشیم دوچشم کور تو غرق تماشاست که ما خون جگر را میفروشیم . |
||
|
|
|
|
|
بازدیدکنندگان محترم اگر کتابی را لازم دارید که ما در سایت قرار نداده ایم ، می توانید به ما از طریق نظرات همین پست اطلاع دهید . با تشکر (نویسندگان سایت گلستان شعر) |
||
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
قلبم محکوم شد به ساده بودن غرورم محکوم شد به خونسرد بودن احساسم محکوم شد به کم حرف بودن دلم محکوم شد به گوشه گير بودن چشمانم محکوم شد به مهربان بودن دستهايم محکوم شد به سرد بودن پاهايم محکوم شد به تنها رفتن آرزوهام محکوم شد به محال بودن وجودم محکوم شد به تنها بودن عشقم محکوم شد به محبوس بودن و اما امروز تو عشق من محکوم ميشوي به خاطر اسير بودن . (شاعر = معاصر) |
||
|
|
|
|
|
بياامشب به من محرم شواي اشک بیاامشب توهم باغم شوای اشک بیا قلب مراهمدم شو ای اشک بيابرروی من شبنم شوای اشک توجاری بررخ زردم شواي اشک تسلی بخش من هردم شواي اشک به چشم خشک من شبنم شوای اشک به روی زخم دل مرهم شواي اشک بیادرمان بر دردم شو ای اشک . (شاعر = معاصر) |
||
|
|
|
|
|
کاش بودي تا دلم تنها نبود تا اسير غصه فردا نبود کاش بودي تا نگاه خسته ام بي خبر از موج و دريا نبود کاش بودي تا دو دست عاشقم غافل از لمس گل مينا نبود کاش بودي تا زمستان دلم اين چنين پر سوزپر سرما نبود کاش بودي تا فقط باور کني بعدتو اين زندگي زيبا نبود . (شاعر = معاصر) |
||
|
|
|
|
|
عمق شب گم شده اي بودم نه نوري نه ستاره اي مي تابيد از همه کس خسته و گريزان بودم اگر کسي غم نامه ام را مي خواند اشکش همچون سيل جاري مي شد تنها و خسته از خود هم گريزان بودم از نامردان زخمها در سينه داشتم از عشقهاي بيهوده زميني هم گريزان بودم ولي در ان شب تاريک که گريان بودم ناگهان نوري بر وجودم تابيد در تنم جاني تازه دميده شد به ان نور مطلق نگاهي کردم چشمانم هيچ طاقت ديدنش را نداشت انگار تنم ديگر خاکي و خسته نبود حس کردم مي توانم پرواز کنم اين سبکي و احساس همه اسماني بود بله خداي مهربان من خاکي را بخشيده بود من ديگر موجودي زميني و پوچ نبودم حالا مي توانستم به خود افتخار کنم من به خدا نزديک شده ام و با خدا مي مانم من از عمق تاريکي شب به روزهاي نابي رسيده ام فقط با خدا مي مانم از زمين و زميني ها دل ميبرم و هر لحظه براي پرواز ابدي اماده ام من فريا د مي زنم عشق ابدي فقط و فقط خداست . (شاعر = معاصر) |
||
|
|
|
|
|
لحظه ديدار نزديك است باز من ديوانه ام ، مستم باز ميلرزد، دلم، دستم باز گوئي در جهان ديگري هستم هاي! نخراشي بغفلت گونه ام را تيغ هاي، نپرسي صفاي رلفزم را دست و آبرويم را نريزي، دل اي نخورده مست لحظه ديدار نزديك است . (شاعر = معاصر) |
||
|
|
|
|
|
حرفي براي گفتن نمانده وقتي تو خاموشي چه دليلي هست براي شادي وقتي تو نيستي چه بهانهاي براي گريه هست وقتي حضور چشمانت نيست چه نيازي به زندگي است وقتي تو ميروي چه اهميتي دارد تپيدن قلب وقتي عشقت را دريغ کردي بيهوده شد وجود من . (شاعر = معاصر) |
||
|
|
|
|
|
خداحافظ همين حالا همين حالا که من تنهام خداحافظ به شرطي که نفهمي تر شده چشمام خداحافظ کمي غمگين به ياد اون همه ترديد به ياد آسموني که منو از چشم تو ميديد اگه گفتم خداحافظ نه اين که رفتنت ساده ست نه اين که مي شه باور کرد دوباره آخر جاده ست خداحافظ واسه اين که نبندي دل به رويا ها بدوني بي تو و با تو همينه رسم اين دنيا خداحافظ خداحافظ همين حالا خداحافظ (شاعر = معاصر) |
||
|
|
|
|
|
تو مرا می فهمی
تو مرا می خوانی ...
آرزويم اين است نتراود اشك در چشم تو هرگز مگر از شوق زياد... نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز.... و به اندازه ي هر روز تو عاشق باشي.... عاشق آنكه تو را مي خواهد... و به لبخند تو از خويش رها مي گردد... و ترا دوست بدارد به همان اندازه كه دلت مي خواهد! (شاعر = معاصر) |
||
|
|
|
|
|
شعری که جوشید از دلم اینبار باشد مال تو.
احساس شیرین دلی ، تبدار باشد مال تو.
از من بریدی بی سبب، من هم گذشتم از دلم .
پاینده باشی سهم این ، ایثار باشد مال تو.
باشد برو بی اعتنا ، تنها رهایم کن ولی ،
قلبی که مانده پشت این ، دیوار باشد مال تو.
چیزی ندارم من دگر، جز یک رمق جان در بدن .
حتی همین این یک رمق، صدبار باشد مال تو.
جز شعر چیز دیگری ، در چنته ام پیدا نشد.
قابل ندارد این غزل ، بردار باشد مال تو .
(شاعر = معاصر) |
||
|
|
|
|
|
متن وصیت نامه داريوش کبير : اینک که من از دنیا می روم، بیست و پنج کشور جز امپراتوری ایران است و در تمامی این کشورها پول ایران رواج دارد و ایرانیان درآن کشورها دارای احترام هستند و مردم آن کشورها نیز در ایران دارای احترامند، جانشین من خشایارشا باید مثل من در حفظ این کشورها کوشا باشد و راه نگهداری این کشورها این است که در امور داخلی آن ها مداخله نکند و مذهب و شعائر آنان را محترم شمرد .(متن کامل در ادامه مطلب) ادامه مطلب |
||
|
|
|
|
|
دوستم داشته باش دوستم داشته باش بادها دل تنگ اند دست ها
بیهوده چشم ها بی رنگند
دوستم داشته باش شهر ها می لرزند برگ ها می سوزند یاد ها
می گندند
باز شو تا پرواز سبز باش با اواز اشتی کن با رنگ عشق بازی با ساز
دوستم داشته باش سیب ها خشکیده یاس ها پوسیده شیر هم
ترسیده
دوستم داشته باش ابرها در راهند
دوستت دارم ها چه کوتاه اند اه چه کوتاه اند
دوستت خواهم داشت بیشتر از باران گرمتر از لبخند داغ چون تابستان
دوستت خواهم داشت شادتر خواهم شد ناب تر بارور خواهم شد
دوستم داشته باش برگ را باور کن افتابی تر شو
دوستم داشته باش ابرها در راهند دوستت دارم ها اه چه کوتاه اند اه
چه کوتاه اند
خواب دیدم در خواب اب ابی تر بود روز پر سوز نبود زخم شرم اور نبود
خواب دیدم در تو رود در تب می سوخت نور گیسو می بافت باغچه گل
می بافت
دوستم داشته باش عطرها در راه اند اه دوستت دارم ها چه کوتاه اند
چه کوتاه اند
دوستم داشته باش ابرها در راهند بادها دل تنگ اند...
کلمات از من میگریزند و من در اندوه ناب ترین ونایاب
ترین واژگانی که به قهر از لای انگشتان یخ زده واز دشت
حافظه ام گریختند در غربتی تلخ هاهای گریه می کنم اما کسی
را مجال دیدن گریه من نیست
من با خویش و بدون حضور همه هست که می گریم بر زخم
هایی که بر بال احساس خویش زده ام
بر فرصت های نابی که از کف داده ام وبر گریزی که کلمات از
من داشته اند! تصویر پشت تصویر خیال روی خیال
تلی از تصویر وخیال را می طلبم دشتی سرشار از کلماتی و
دریایی لبریز از معانی بدیع را کلماتی با چنان
باری سنگین از محتوی که بتوا نند ثقل شیدایی مرا تاب اورند که
مرا بال و پر پرواز دهند که بتوانم پله پله
بر انها رو به ملکوت بروم
که بتوانم بر انها جاری شوم
تنها در جاری شدن است که من معنی می دهم ....باید بروم
بودن گیاه تلخ فرسودن است
و رفتن چشمه زاییده بالیدن است باید راه بیفتم فردا سپیده
دمان حرکت خواهم کرد اه چه کسی را
خواهی کشید که گلبرگ های عاطفه های گم شده ات سرشار
از طراوت یاد های من اند وخوب که بیندیشی خواهی دید که من
هنوز هم بوی عشق می دهم بوی اندیشیدن بوی نوشتن بوی
جاری شدن
من در نوشتن باید جاری شوم !
وعشق را در سنگلاخ سینه روزگار باید بپرورانم!
(شاعر = معاصر) |
||
|
|
|
|
|
اگر زمانی
روزگاری
روزی
به هر دليلی
خدايی رخ دهد
من نه از دست موشها و ميدان شكايت می كنم
نه از دست فيلهای روحانی
با كيلوهای چرب شكمی و رانی
نه از دست ايران و ايرانی
من از دست خودم شاكی ام
كه نمی دانم با چه جراتی
بدون خدا به دنيا آمده ام
پر روتر از اين جانداران نديده ام در جهان
كه پروارترينشان
پس افتادن های مفرط من است
يك بار هم كه شده
يك نفر جدی به من گوش كند
پاچه های فضايی
با ران كوتوله نمی خوابند
آدم ها بلند شويد
روی دست هم سوار!
يك عده دارند به ما می خندند
به قبيله ام بد جوری بر خورده است .
(شاعر = معاصر) |
||
|
|
|
|
|
معلم پای تخته داد می زد صورتش از خشم گلگون بود و دستانش به زیر پوششی از گردپنهان بود ولی آخر کلاسی ها لواشک بین خود تقسیم می کردند وان یکی در گوشه ای دیگر جوانان را ورق می زد برای آنکه بی خود، های و هو می کرد و با آن شور بی پایان تساوی های جبری رانشان می داد خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک غمگین بود تساوی را چنین بنوشت یک با یک برابر هست از میان جمع شاگردان یکی برخاست همیشه یک نفر باید به پا خیزد به آرامی سخن سر داد تساوی اشتباهی فاحش و محض است معلم مات بر جا ماند ! و او پرسید اگر یک فرد انسان واحد یک بود آیا باز یک با یک برابر بود سکوت مدهوشی بود و سئوالی سخت معلم خشمگین فریاد زد آری برابر بود. و او با پوزخندی گفت اگر یک فرد انسان واحد یک بود آن که زور و زر به دامن داشت بالا بود وانکه قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پایین بود اگر یک فرد انسان واحد یک بود آن که صورت نقره گون چون قرص مه می داشت بالا بود وان سیه چرده که می نالید پایین بود اگریک فرد انسان واحد یک بود این تساوی زیر و رو می شد حال می پرسم یک اگر با یک برابر بود نان و مال مفت خواران از کجا آماده می گردید یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد ؟ یک اگر با یک برابر بود
یا که زیر ضربت شلاق له می گشت ؟ یک اگر با یک برابر بود
معلم ناله آسا گفت بچه ها در جزوه های خویش بنویسید: (یک با یک برابر نیست) (شاعر = معاصر) |
||
|
|
|
|
|
عشق را بی سبب عنوان مکن
خواهش از بهر ستم خواهی انسان مکن
عشق در سینه نگهدار و هیچ فاش مگو
چون که تاریک است این راه و از آن یاد مکن عشق آیینه قلب است در آن زنگی نیست لیک این جمله نگهدار و عنوان مکن در درون مایه عشقت ز جفا دوری کن آشکارا زین سخن هیچ کجا یاد مکن اگر از بهر کسی در عشق مردی. مردی ورنه از جورو جفا عشق فریاد مکن . (شاعر = معاصر) |
||
|
|
|
|
|
او را از من گرفتند بی آن که بدانند با من چه می کنند گناهی بر آنان نیست مقصر منم. سر راهم سبز شدند و آسان بردندش گناهی بر آنان نیست مقصر منم. کسی او را نگرفت خودم دادمش.........چه آسان و ساده مقصر منم. او را از دست دادم و به بیهودگی رسیدم...در تاریک ترین لحظه ها به روشنایی اش دادم و در تنها ترین اوقات به آنها سپردمش. سکوتم از دستم رفت و گناه از دست رفتنش بر من است آری مقصر منم. (شاعر = معاصر) |
||
|
|
|
|
|
من هرگز از مرگ نمی هراسیده ام عشق به آزادی سختی جان دادن را بر من هموار می سازد عشق به آزادی مرا همه عمر در خود گداخته است آزادی معبود من است به خاطر آزادی هر خطری بی خطر است هر دردی بی درد است هر زندانی رهایی است هر جهادی آسودگی است هر مرگی حیات است مرا اینچنین پرورده اند من اینچنینم پس چرا از فردا می ترسم من تنهایی را از آزادی بیشتر دوست دارم! (شاعر = دکتر علی شریعتی) |
||
|
|
|
|
|
در این توهمات پیچ در پیچ خاکستری شاید که دستی سرخ کبودی گونه های تاریخ را مرهم می نهد در همین نزدیکی زیر بار تکرار ثانیه هایی که مدام چنگ در گریبان هم می زنند دستی سبز از طراوت گونه ها ی فقر تیله های بلورین دلی شکسته را سوال می کند! شاید که این هجوم کهنه می خواهد از حلقوم نقره ای آلونک های سر به فلک کشیده سهم عریان و لخت اندیشه هایی که در باد بر خود می لرزند را بستاند شاید که آن پر نور ترین ستاره و تمامی ستارگان دیگر که در قلبشان ذره ای عدالت موج نمی زند توهمات نورانی ای هستند که در درون با سیاهی آمیخته اند شاید که اوج لذت این ستاره ها به تولد سیاه چاله ها ختم خواهد شد کاش سیاه چاله ها هم به صداقت قاصدک ایمان می آوردند کاش قاصدک ها هم می توانستند معجزه کنند آن وقت شاید آن پرنورترین ستاره می توانست عدالت را استنشاق کند وشاید که عدالت از شیقه های زمان بالا می رفت و دیگر ثانیه ها دست در گریبان هم نمی کردند . (شاعر = معاصر) |
||
|
|
|
|
|
پنج وارونه چه معنا دارد ؟!
خواهر کوچکم از من پرسيد
من به او خنديدم
کمي آزرده و حيرت زده گفت
روي ديوار و درختان ديدم
باز هم خنديدم
گفت ديروز خودم ديدم پسر همسايه
پنج وارونه به مينو ميداد
آنقَدَر خنده برم داشت که طفلک ترسيد
بغلش کردم و بوسيدم و با خود گفتم
بعدها وقتي غم
سقف کوتاه دلت را خم کرد
بي گمان مي فهمي
- پنج وارونه چه معنا دارد .
(شاعر = معاصر) |
||
|
|
|
|
|
باز خواهم گشت
تقدیم به تمام عشاق و دردمندانی که در راه عشق فنا شدن.
دوباره باز خواهم گشت... نمی دانم چه هنگام٬از کدامین راه... ولی یکبار دیگر باز خواهم گشت... و چشمان تو را با نور خواهم شست... به دیوار حریم عشق یکبار دگر٬من تکیه خواهم کرد... رسوم عشق ورزی را دوباره زنده خواهم کرد... به نام عشق و زیبایی٬دوباره خطبه خواهم خواند... . (شاعر = معاصر) |
||
|
|
|
|
|
تنهایم
کنار پنجره می آیم نسیم تبسم تو جاریست قاصدکها آمده اند در رقص باد و یاد سبز سپید سرخ... و این آخرین قاصدک چقدر شبیه لبخند خداحافظی توست! **** می خوانمت با هفت زبان در اوج عشق و عاطفه ایستاده ای سرشار از تکلم درخت و آفتاب سرشار از تنفس آینه و عود سرشار از بلوغ آسمان و من هر چه می آیم به انتهای خطوط دستان تو نمی رسم می خواهم در بیرنگی گم شوم **** نمی دانم شابد به نسیمی که صبح گاه در سایه روشن حسرت و لبخند از کنار دستهایت عبور کرد می اندیشی و من به آن بادبادکی فکر می کنم که در سپیده دم ستاره و اسپند در نگاه زلال تو تخم گذاشت و تو نم نم در تنهایی و ماه ناپدید شدی و تنها رد پایت در امتداد مسیرهای خیس بی پایان جا ماند **** جای تامل نیست قاصدکها آمده اند و تو در سرود خلسه و خاکستر ناپیدا شده ای و من به معراج نیلوفرانه تو می اندیشم و به انتظار شب بوها که در بهاری زرد به شکوفه نشست **** در نبض مدادهایت جاری بود که هیچ کاغذی در وسعت حجم آن نگنجید راستی نگفتی کدام باد بادبادکهایت را با خود برد **** خانه در موسیقی لبخند تو گم می شود و آفتابگردان نگاه تو در آسمان هشتم ناتمام ادامه دارد و من به یاد آن پرنده ای می افتم که صبح در متن بلوغ و آفتاب ناپیدا گم شد ناپیدا گم شد. (شاعر = معاصر) |
||
|
|
|
|||
|
ادامه مطلب |
||||
|
|
|
|
|
تا هستم اي رفيق نداني که کيستم روزي سراغ وقت من آئي که نيستم در آستان مرگ که زندان زندگيست تهمت به خويشتن نتوان زد که زيستم پيداست از گلاب سرشکم که من چو گل يک روز خنده کردم و عمري گريستم طي شد دو بيست سالم و انگار کن دويست چون بخت و کام نيست چه سود از دويستم . (شاعر = مهری حسینی) |
||
|
|
|
|
|
خـــــار راه منــــــــــى اى شيخ! ز گلــــزار برو از ســـر راه من اى رنـــــد تبهكـــــــار، برو تو و ارشاد من، اى مرشد بــــى رشد و تباه؟! از بـــــرِ روى مـــن اى صوفــــى غدّار، برو اى گــــــرفتار هواهــــاى خـود، اى دير نشين از صف شيفتگـــــــــان رخ دلــــدار، بــــرو اى قلندر منش، اى باد به كف، خرقه به دوش خــــرقــــــه شــرك تهى كرده و بگذار برو خـــــانه كعبــــه كــه اكنون، تو شدى خادم آن اى دغــــل! خادم شيطانى، از اين دار برو زين كليســـــاى كـــــه در خدمت جبّاران است عيسىِ مريم از آن، خــود شده بيزار، برو اى قلـــــم بر كفـــــــِ نقـــــــــــــــّادِ تبهكارِ پليد بنه اين خــامـــه و مخلـــــوق ميـــازار، برو |
||
|
|
|
|
|
غــمى خواهم كه غمخوارم تـو باشى دلــــــى خواهم، دل آزارم تو باشى جهــــــــان را يك جـــوى ارزش نباشد اگر يــــــــــــارم، اگر يارم تو باشى ببــوسم چــــوبـــه دارم به شـــــــادى اگر در پـــــــــــاى آن دارم تو باشى به بيمـــــارى، دهــــم جان و سر خود اگر يار پـــــرستارم تـــــــــو باشى شــــوم، اى دوست! پرچمدار هستى در آن روزى كه ســـردارم تو باشى رسد جــــانم به فـــوق "قاب قوسين" كه خورشيد شب تــــارم تو باشى كِشم بــــــار امـــــــــانت، با دلى زار امـــــانتـــــدار اســــرارم تو باشى |
||
|
|
|
|
|
مــــن خراباتىام؛ از من، سخن يار مخواه گنگم، از گنگ پريشان شده، گفتار مخواه من كــه با كورى ومهجورى خود سرگرمم از چنين كور، تــــــــو بينايى و ديدار مخواه چشم بيمـــــار تو، بيمــار نموده است مرا غير هــــــذيان سخنى از من بيمار مخواه با قلنـــدر منشين، گر كه نشستى هرگز حكمت و فلسفـــه و آيـــــه و اخبار مخواه مستم از باده عشق تو و از مستِ چنين پند مردان جهــــان ديده و هشيار، مخواه |
||
|
|
|
|
|
با كه گويم غم دل، جز تو كه غمخوار منى؟ همـــه عالـــــم اگرم پشت كند، يــار منى دل نبندم بـــــه كسى، روى نيارم بــــه درى تا تو رويــــــاى منى، تــــا تو مدد كار منى راهى كـــــوى توام، قافله ســـالارى نيست غم نباشد كــــه تو خود، قافله سالار منى بــــه چمن روى نيارم، نــــــــروم در گلـــــزار تــــو چمنزار من استـــىّ و تـــو گلزار منى دردمنــــدم، نه طبيبى، نه پرستارى هست دلخوشم، چون تو طبيب و تو پرستار منى عــاشقم، سوخته ام، هيچ مددكارى نيست تـــــو مــــــددكار منِ عاشق و دلدار منى |
||
|
|
|
|
|
در غم عشقت فتــــــادم، كاشكى درمان نبــــودى من سر و سامان نجويم، كاشكى سامان نبودى زاده اسمـــــــــــاء را با جَنّةُ الْمَأوى چـــه كــــارى؟ در چــــمِ فردوس مى ماندم، اگر شيطان نبودى از مَلَك پـــــرواز ـكن و ز ملك هستى، رخت بر بند نيست آدمزاده آنكس كــــز مَلَك پـــــــرّان نبودى يــــــوسفا، از چـــــــــاه بيرون آى تا شاهى نمايى گرچه از اين چــــــاه بيرون آمـــدن، آسان نبودى ساغرى از دست ساقى گير و دل بر كن ز هستى بر شـــــــود از قيد هستى آنكه فكر جان نبودى عـــــــاشقم، عاشق كه درد عشق را جز او نداند غــــرق بحــر عشقم و چون نوح پشتيبان نبودى |
||
|
|
|
|
|
در حلقــــــه درويش، نــــــــديديـــــم صفـــــايى در صــــومعــــــــــــــه، از او نشنيديم ندايــــى در مــــــدرسه، از دوست نخـــــــــوانديم كتابى در مــــــــاذنه، از يار نديديــــــم صدايـــــــــى در جمـــــع كتب، هيچ حجـــــــابى نـــــــدريديم در درس صحف، راه نبـــــرديــــــم به جــــايــى در بتكـــــده، عمــــــــرى به بطـــالت گــذرانديم در جمع حـــــريفــــــان نــــه دوايـى و نه دائى در جـــــرگه عشــــــــّاق روم، بلكـــــــــه بيــابم از گلشن دلــــــدار نسيمـــــى، رد پــــــــايـــى اين ما و منى جمله ز عقل است و عقال است در خلوت مستان، نه منى هست و نه مايى |
||
|
|
|
|
|
جــــــــز سر كوى تــــــو اى دوست، نـــــــدارم جايى در سرم نيست، بجز خاك درت سودايى بـــــــر در ميكـــــــــده و بتكــــــــــده و مسجد و دير سجــــده آرم كه تو شايد، نظرى بنمايى مشكلى حــــــل نشد از مـــــدرسه و صحبت شيخ غمـــــزه اى تا گره از مشكل ما بگشايى اين همـــــه مــــــــا و منـــــى، صـوفى درويش نمود جلــــــــوه اى تا من و ما را ز دلــم بزدايى نيستم، نيست، كه هستى همه در نيستى است هيچم و هيچ كـــــه در هيچ نظــر فرمايى پـــــى هـــــر كس شـــدم، از اهل دل و حال و طرب نشنيدم طــــــــرب از شــــاهد بزم آرايى عـــــــاكف درگـــــــــــه آن پرده نشينم، شب و روز تا به يك غمزه او، قطـــــره شود دريايى شاعر=امام خمینی |
||
|
|
|
|
|
بايد از آفــــــــاق و انفس بگذرى تا جـــان شوى و آنگه از جان بگذرى تا در خور جـــانان شوى طُـــــــرّه گيســـــــــوى او، در كف نيايد رايـــگان بايد اندر اين طريقت، پاى و سر چوگان شوى كـــــى توانــــــى خواند در محراب ابرويش نماز؟ قـــــرنها بايد در اين انديشه، سرگردان شوى در ره خــــــال لبش، لبـــــــريز بــــــايد جــام درد رنج را افـــزون كنى، نى در پى درمان، شوى در هواى چشم مستش، در صف مستان شهر پاى كوبى، دست افشانى و همپيمان شوى اين ره عشق است و اندر نيستى حاصل شود بايدت از شـــــوق، پروانه شوى؛ بريان شوى شاعر=امام خمینی |
||
|
|
|
|
|
مـــــا نــــدانيم كه دلبستــــه اوييم، همه مست و سرگشته آن روى نكــــوييم، همه فـــــارغ از هر دو جهانيم و ندانيم كـــه ما در پــــى غمــــــــزه او باديـــه پوييــم، همه ســــاكنان در ميخـــــانه عشقيم، مـــدام از ازل، مست از آن طــــرفه سبوييم، همه هر چه بوييم ز گلزار گلستـــان وى است عطـــر يـــــار است كه بوييده و بوييم، همه جــــز رخ يـــــار، جمالــــى و جميلى نبود در غم اوست كه در گفت و مگوييم، همه خود ندانيم كه سرگشته و حيران همگى پــــى آنيم كــــه خـود روى به روييم، همه |
||
|
|
|
|
|
بـــــاز گـــــــويم غم دل را كــــه تــــو دلدار منى در غم و شــــــــادى و اندوه و اَلَم، يار منى جــــز گل روىِ تــوام در دو جهان، يــارى نيست چهــــره بگشاى به رويم كه تو غمخوار منى چشم بيمار تـــــو اى مــــــى زده، بيمــارم كرد پـــــاى بگــــــذار به چشمم كه پرستار منى محرمـــــى نيست كــــه مــرهم بنهد بر دل من جز تو، اى دوست كه خود محرم اسرار منى زارى از غمــــزه غمــــــــزاى تو، پيش كه كنم؟ بـا كــــــه گويم كه تو، سرچشمه آزار منى؟ بر گشا موى خم اندر خم و دست افشان باش بـــــه خدا، يـــــــار منى، يار منى، يار منى |
||
|
|
|
|
|
مــــژده اى مــرغ چمن، فصل بهار آمد باز موسم مىزدن و بـــوس و كنار آمد باز وقت پـــــــژمـــردگى و غمزدگى آخر شد روز آويختن از دامــــــن يــــار آمد بــــاز مـــــُردگيها و فـــرو ريختگيهـــــــــا بشدند زندگيها به دو صد نقش و نگار، آمد باز زردى از روى چمـــــن بار فرابست و برفت گلبن از پــــرتـو خورشيد به بار آمد باز ساقى و ميكده و مُطرب و دست افشانى به هــــــواى خَم گيسوى نگار آمد باز گــــر گذشتى به درِ مدرسه، با شيخ بگو: پى تعليم تــــــو، آن لاله عذار آمد باز دكــــه زُهــــد ببنديد در اين فصـــل طَــرب كه به گـــــوش دلِ ما نغمه تار آمد باز |
||
|
|
|
|
|
از دلبــــرم به بتكـــــــده، نام و نشان نبود در كعبــــــــه نيز جلـوهاى از او عيان نبود در خانقــــــــاه، ذكرى از آن گلعذار نيست در ديــــــر و در كنيسه، كلامى از آن نبود در مَــــدْرسِ فقيه به جز قيل و قال نيست در دادگـــــــاه، هيچ از او داستــــــان نبود در محضـــــر اديــــب شـــــدم، بلكه يابمش ديــــدم كلام، جـــــز ز معــــانى بيان نبود حيــــرتزده شـــــدم به صفــــــوف قلندران آنجــــا بجــــز مديحتى از قلـــــــدران نبود يك قطــــره مـــــى ز جام تو اى يار دلفريب آن مى دهد كه در همـه ملك جهان نبود يك غمزه كرد و ريخت به جان، يك شرر كز آن در بــــارگـــــــــاه قــدس برِ قدسيان نبود |
||
|
|
|
|
|
گـر سوز عشق در دل مـــــا رخنه گر نبود سلطان عشق را به سوى ما نظر نبود جــــان در هـــــواى ديــــدن دلـــدار دادهام بايـــد چه عذر خواست، متاع دگر نبود آن ســــر كــــه در وصال رخ او، به باد رفت گـــر مانـــــده بود، در نظر يار سر نبود مـــــوسى اگــــر نديد به شاخ شجر رُخش بـــىشك درخت معـرفتش را ثمر نبود گـر بار عشق را به رضا مىكشى، چه باك خــــاور به جــــا نبــــود و يا باختـر نبود بلقيس وار گـــر در عشقش نمــــــى زديم مــــا را به بـــارگــاه سليمان، گذر نبود گــــر مرغ باغ قدس، به وصلش رسيده بود در جمــع عاشقان تو، بى بال و پر نبود |
||
|
|
|
|
|
لذت عشق تو را جز عاشق محـــزون، نداند رنج لذتبخش هجران را بجز مجنــون، نداند تا نگشتى كوهـــكن، شيرينى هجران ندانى نــــاز پـــــرورده، ره آورد دل پر خــــون نداند خسرو از شيرينى شيرين، نيابد رنگ و بويى تا چو فرهاد از درونش، رنگ و بو بيرون نداند يوسفـــى بايــــــد كه در دام زليخا، دل نبازد ورنه خورشيد و كواكب در برش مفتون نداند غــــــرق دريا جز خروش موج بى پايان، نبيند باديه پيماى عشقت ساحل و هامـون نداند جلـــــــوه دلدار را آغاز و انجامــــــــــى نباشد عشق بى پايان ما جز آن چرا و چـون، نداند |
||
|
|
|
|
|
بـــــــــــــــاده از پيمانه دلدار، هشيارى ندارد بىخـــــــودى از نوش اين پيمانه، بيدارى ندارد چشم بيمار تو هر كس را به بيمارى كشاند تا ابـــــــــــــــد اين عاشق بيمار، بيمارى ندارد عاشق از هر چيز جز دلدار، دل بركنده خامش چونكه با خود جز حديث عشق، گفتارى ندارد بــــا كـــــه بتوان گفت از شيرينى درد غم يار جز غــــم دلدار، عاشقپيشه غمخوارى ندارد بر ســــر بـــــــــالين بيمار رخت، روزى گذر كن بين كه جز عشق تو بر بالين، پرستارى ندارد لطف كن اى دوست، از رخ پرده بگشا، ناز كم كن دل تمنـــــــــــــــايى ز دلبر غير ديدارى ندارد |
||
|
|
|
|
|
آنكه دامن مى زند بر آتش جانـــم، حبيب است آنكـــه روز افزون نمـــايد درد من، آن خود طبيب است آنچه روح افزاست، جام باده از دست نگار است نى مدرّس، نى مــربّى، نىحكيم و نى خطيب است سرّ عشقم، رمز دردم در خم گيسوى يار است كـــى به جمع حلقــه صوفىّ و اصحــاب صليب است؟ از "فتـــوحاتم" نشد فتحىّ و از "مصباح"، نورى هــــر چــــه خواهم، در درون جامــه آن دلفريب است درد مـــى جـــويند اين وارستگان مكتب عشق آنكه درمان خواهد از اصحــاب اين مكتب، غريب است جرعهاى مى خواهم از جام تو تا بيهوش گردم هــــوشمند از لـــذّت اين جرعه مى، بى نصيب است مـــوج لطف دوست، در درياى عشق بى كرانه گــــاه در اوُج فـــراز و گــــاه در عمــــــق نشيب است |
||
|
|
|
|
|
آنكه دامن مى زند بر آتش جانـــم حبيب است آنكـــه روز افزون نمـــايد درد من آن خود طبيب است آنچه روح افزاست جام باده از دست نگار است نى مدرّس نى مــربّى نىحكيم و نى خطيب است سرّ عشقم رمز دردم در خم گيسوى يار است كـــى به جمع حلقــه صوفىّ و اصحــاب صليب است؟ از "فتـــوحاتم" نشد فتحىّ و از "مصباح" نورى هــــر چــــه خواهم در درون جامــه آن دلفريب است درد مـــى جـــويند اين وارستگان مكتب عشق آنكه درمان خواهد از اصحــاب اين مكتب غريب است جرعهاى مى خواهم از جام تو تا بيهوش گردم هــــوشمند از لـــذّت اين جرعه مى بى نصيب است مـــوج لطف دوست در درياى عشق بى كرانه گــــاه در اوُج فـــراز و گــــاه در عمــــــق نشيب است . (شاعر = امام خمینی) |
||