|
|
|
|
|
|
|
|
|
دل را حسين جـان هـوس كـربـلای توست جان میـدهـد نويـد كه درسر هـوای توست به ادامه مطلب مراجعه کنید ادامه مطلب |
||
|
|
|
|
|
تـازه شـد اردیبهشت و سـر زد از صحـرا بهـار
خرم و خوشرنگ وخوشبو گشت از گل روزگار
بــاز آواز چـمــن بـرخـاست از دامــان خـاک
سبزه بـر دشت و دمـن بخشيـد قـدر و اعتبـار
ادامه مطلب |
||
|
|
|
|
|
دلـم هـواي دلـي دارد ا ز ديـار شـمـا
شنـيده ام كـه غـمـي نـيـسـت در بهار شمادرخت ها هـمـه بـا هـم سـرود مـي خـوانـنـدچـه خـرٌم است و چـه سر سبز جویبـار شماچـنـان كـه مـي شـكـنـد آب ها در آیـــنــه هـابـلـنـد تـر ز بـهـشـت اســت ، آبـشـار شماهمـيـشـه تـوسـنِ جـان , رامِ دلـنــوازيـتــانچـه چابـك است و چـه اسب آشنا , سوار شمامـرا كـه گـم شـده ام بـا نـگـاهِ خـود بـبـريــدبـه سـوي خـانـه ي گـل مي رود قطار شمابـه ايـن دلـيـل كـه بـا يـك , قـرار هـا داريـدهـزار صـفـر , عـلـم مـي كـنـد , هـزار شما و بـلنـد اســت , انـتـظار شمــا
چـه بـي قـرارتـرانـه ي دل و" نـجـوا" ی ِ جـان ، نـثـار شما(شاعر = محمد روحانی) |
||
|
|
|
|
|
بیکاری
گــویـنـد ، جناب ِ ملک الموت شـب ِدوش مـأمـور نشـد تـا بستـانـد ز بشـر جـان
از ایـن کـه شده این همـه بیکار بـر آشفت انگشت گـزیـد از سر افسوس بـه دنـدان
گامی دو سه برداشت پیاپی به چپ و راست بـا حالتـی افـسـرده و دلـگیـر و پـریـشان
پـرسیـد سـراسیـمـه ز درگــاه ِ خـداونـد ای رازق ِ فـرزانـه و ای خـالـق یـزدان
حکـمـی نـرسیـد از تـو کــه جـانـی بـستـانـم از من چه بدی دیده ای ای حضرت جانان
کـوتـاهـی اگـر سـرزده از مـن بـه بـزرگـی اغماض بفرمای و ببخش از سر احسان
کـم کـاری اگـر آمـده در کـار بـفرما ی تـا سعـی کنـم بیشتـر از پیش بـه دوران
طـرح نـوی انـدازم و در سـایـه ی تـدبیـر یک تـن نگـذارم بـه زمیـن زنـده ز انسـان
اصـلاح نگـردد ز خـطـا خـطـّـه ی گـیـتـی ابـنـای بـشر تـا بـه شـر آمـیخـتـه ایـنسـان
*********
الـهام شـد از سـوی خـداونـد کـه ای دوست دل را ز پـی کـار ، چـنین سخـت مـرنجـان
یک چنـد بمان خـانـه و راحت کـن و بنشین تـا دست بـشر کـار تـو را سازد آسـان
هر روز به یک گوشه ی این خانه ی خاکی جنگـی شـود افــروخـتــه بـا هـیـزم ایشـان
یا این که به یک بمب گذاری رود از دست از مـردم نـا بـاور غـفلـت زده صـد جـان
یک روز زنـد طـعـنـه مسلـمان بـه مسیحـی یک روز کـنـد حـمـلـه یهـودی بـه مسلمان
یک روز فلسطین شـود آمــاج حــوادث یک روز کـشـد دامـنـه ی جـنگ بـه لـبنان
یک روز عـراق آیـد در مـعـرض تـاراج یک روز شـود حـملـه ی گسترده به افغان
یک روز بـرآیـد هـمـه جا همهمه ی جنگ یک روز رسـد زمـزمـه ی صلـح بـه پایان
طیـاره بـکـوبـد سر وحشت زده بـر کـوه خـارج شـود از ریـل قـطـار ایـن دژ غران
نـابـود شـود هستـی یک شهـر بـه یک سیل یک مملکـت از ریشه شـود کنده به طوفان
از زلـزلـه و قـحـط و تـصادف چـه بگـویـم کـم نیست در آمـار ازیـن حـادثـه چـنـدان
این قدر جفا رفته بر این عائلـه بس نیست؟ خـواهـی کـه تـو را نـیـز بـیـفـزایـم بـر آن!
*********
برق ِ دو سه فاز از ملک الموت فرا جست تعظیـم کـنـان گـفـت کـه ای قـادر سبحان
گـر بی ادبی سـر زد ازیـن بنـده بـبخشـای مـا تـابـع حکمیم و شمـا صـاحب فـرمـان
هـر جـان کـه بگـوییـد بگیـریــم بگیـریــم فـرمـان شمـا را ببـریـم از دل و از جـان
اکـنـون کـه قـرار است بـه تعـلـیـق در آیـم دیگـر نکـنـم کـار چـه پـیـدا و چـه پـنـهـان
یک چـنـد روم پیشـه کنـم خـانـه نشینـی تا کـار جهـان خـود بپذیرد سر و سامـان
القصـه بـه تـأیـیـد ِ جـنـاب ِ مـلک الـمـوت آتـش بـس ِ کـوتـاه شـد آمــاده ی امـکـان
پیری صد و سی سالـه ازین راز خبر یافت بـا بـانـوی خـود گفـت که ای مـاه درخشان
وقـت اسـت کـه یک بـار دگـر یـاد جــوانـی مـا را بـبـرد در بـر ِهـم خـرّم و خـنـدان
آن بـاد نـدارد اثـری چـنـد بــر ایـن بـیــد بـرخـیـز و کـمـی مـرمـر انـدام بـلـرزان
(شاعر = محمد روحانی) |
||
|
|
|
|
|
یا حسین
یاح سین
دیدار بهشت
هنگامه ی سرخ با سیاق تو خوشست دیـدار بـهشـت از رواق تـو خـوشست مـوسیقی زنـدگـی بـه آ هـنـگ حـیـات از سـاز حـجـاز تـا عـراق تـو خـوشست
هنگامه ايست ديدني
قيامتي عظيم درخت هاي بلند رشادت سر سبز و با نشاط برومند و بي باك مي رويند مي خرو شند مي خندند ومي جوشند مي بالند و مي كوشند . فرصت آن نيست كه چشم انتظاري نوبت را تجربه كنند بايد ايستاد بر قله ي خون بر ارتفاع عشق بر ستيغ سعادت گودالها وارونه مي نمايند خون حسين از هر گودالي فرا مي جوشد اين جا كربلاست كربلاي خون كربلاي آتش كربلاي جنون خيمه اي نسوخته مي خوا هي ؟ از زينب بپرس كه به خفتگان در خاك و خون خيره مانده است فرات را فراموش كن بيداد تشنگي چشيدني است آب دادن طفل شير خوار ديدني حنجر و خنجر ؟ آبي زلال تر از چشمه ي كفر نمي تراود گريستن را چه سود بر اين خون پاش خدا نگريستن بهتر تاب راه رفتن كجاست ؟ عشقش به اين سو و آن سو مي كشاند وگر نه زينب پيش از ديگران جان باختن را تجربه کرده است اسارت را به پا خيز اي دختر عدالت اين همان كوفه است اما نه كوفه ي علي و تو در كفر كوفه اسيري نه در كوفه كوفه هميشه دختر اميرالمومنين را عزيز مي دارد ليلا ديگر بيتاب نيست سر علي اكبر را به دامن پيامبر سپرده است غم آن مادر را چه كنم كه لالايي مي خواند و گهواره ي نيمه سوخته مي جنباند تاريكي شب را بيمناك مباش اگر ماه از خجالت قمر بني هاشم سر باز زد سر حسين همچنان بر ني مي درخشد زينب امشب با كودكان چه خواهد كرد اگر آب خواستند يا بابا .
(شاعر = محمد روحانی) |
||
|
|
|
|
|
بـاز فـروردین شد و نـوروز مـیـدان دار گشت بـاغ ، از خـواب خمـار آلـود خود بـیـدار گشت
سفـره ی سبـز زمیـن بـا ساز رنـگـارنـگ گل جلـوه ای نـاز آفـریـن در دامـن گلـزار گشت ساز سبز سبزه ، شور افکنـد در شعر بهـار بـزم عیش بـاغ را ، خورشیـد مهماندار گشت باغبان ٍ مهربانی ، بـذر ٍ دلـداری فشانـد رویش ٍ مهـر و محبت ، در زمیـن تـکرار گشت لالـه ، رنـگ عشق را خنـدیـد بـر لـبهای کوه یـاس ، مـرواریـد جان بـر گردن دیـوار گشت هر که با گل آشنا شد خرم و شاداب زیست هر که مست باده ی نوروز شد هشیار گشت دیده از یاران مپوشان چون که در غوغای گل ساکنان ٍ کوی دل را ، فـرصت دیدار گشت بـاز هم نجوای گل شیرین تر از قنـد و عسل نـقـل نوروزی شد و در کوچه و بازار گشت (شاعر = محمد روحانی) |
||
|
|
|
|
|
درخت ها سر سبز ، کبوتران بر بام نسیم ها همسو ، شمیم ها همگام لب شقایق خشک ، ز تشه کامی ها حریم گندم زار ، پر از حرامی ها ازین پرند سبز ، که دشت پوشیده دل چمن نخ نخ ، زخاک جوشیده حریرنرم جو ، به هر طرف جاری صدای پای آب ، پیام بیداری مسافری خندان ، نمی زند در را کسی نمی فهمد ، غم کبوتر را دریده پیراهن ، گل از غم بلبل |
||
|
|
|
|||
|
سعدی تخلص و شهرت «مشرف الدین» ، مشهور به «شیخ سعدی» یا «شیخ شیراز» است. درباره نام و نام پدر شاعر و هم چنین تاریخ تولد سعدی اختلاف بسیار است. سال تولد او را از 571 تا 606 هجری قمری احتمال داده اند و تاریخ درگذشتش را هم سالهای 690 تا 695 نوشته اند. سعدی در شیراز پای به هستی نهاد و هنوز کودکی بیش نبود که پدرش در گذشت. آنچه مسلم است اغلب افراد خانواده وی اهل علم و دین و دانش بودند. سعدی خود در این مورد می گوید: همه قبیله ی من، عالمان دین بودند ------- مرا معلم عشق تو، شاعری آموخت سعدی پس از تحصیل مقدمات علوم از شیراز به بغداد رفت و در مدرسه نظامیه به تکمیل دانش خود پرداخت. او در نظامیه بغداد که مهمترین مرکز علم و دانش آن زمان به حاسب می آید در درس استادان معروفی چون سهروردی شرکت کرد. سعدی پس از این دوره به حجاز، شام و سوریه رفت و در آخر راهی سفر حج شد. او در شهرهای شام (سوریه امروزی) به سخنرانی هم می پرداخت ولی در همین حال، بر اثر این سفرها به تجربه و دانش خود نیز می افزود. سعدی در روزگار سلطنت "اتابک ابوبکر بن سعد" به شیراز بازگشت و در همین ایام دو اثر جاودان بوستان و گلستان را آفرید و به نام «اتابک» و پسرش سعد بن ابوبکر کرد. برخی معتقدند که او لقب سعدی را نیز از همین نام "سعد بن ابوبکر" گرفته است. پس از از بین رفتن حکومت سلغریان، سعدی بار دیگر از شیراز خارج شد و به بغداد و حجاز رفت. در بازگشت به شیراز، با آن که مورد احترام و تکریم بزرگان فارس بود، بنابر مشهور به خلوت پناه برد و مشغول ریاضت شد. سعدی، شاعر جهاندیده، جهانگرد و سالک سرزمینهای دور و غریب بود؛ او خود را با تاجران ادویه و کالا و زئران اماکن مقدس همراه می کرد. از پادشاهان حکایتها شنیده و روزگار را با آنان به مدارا می گذراند. سفاکی و سخاوتشان را نیک می شناخت و گاه عطایشان را به لقایشان می بخشید. با عاشقان و پهلوانات و مدعیان و شیوخ و صوفیان و رندان به جبر و اختیار همنشین می شد و خامی روزگار جوانی را به تجربه سفرهای مکرر به پختگی دوران پیری پیوند می زد. سفرهای سعدی تنها جستجوی تنوع، طلب دانش و آگاهی از رسوم و فرهنگهای مختلف نبود؛ بلکه هر سفر تجربه ای معنوی نیز به شمار می آمد. سنت تصوف اسلامی همواره مبتنی بر سیر و سلوک عارف در جهان آفاق و انفس بود و سالک، مسافری است که باید در هر دو وادی، سیری داشته باشد؛ یعنی سفری در درون و سفری در بیرون. وارد شدن سعدی به حلقه شیخ شهاب الدین سهروردی خود گواه این موضوع است. ره آورد این سفرها برای شاعر، علاوه بر تجارب معنوی و دنیوی، انبوهی از روایت، قصه ها و مشاهدات بود که ریشه در واقعیت زندگی داشت؛ چنان که هر حکایت گلستان، پنجره ای رو به زندگی می گشاید و گویی هر عبارتش از پس هزاران تجربه و آزمایش به شیوه ای یقینی بیان می شود. گویی، هر حکایت پیش از آن که وابسته به دنیای تخیل و نظر باشد، حاصل دنیای تجارب عملی است. شاید یکی از مهم ترین عوامل دلنشینی پندها و اندرزهای سعدی در میان عوام و خواص، وجه عینی بودن آنهاست. اگرچه لحن کلام و نحوه بیان هنرمندانه آنها نیز سهمی عمده در ماندگاری این نوع از آثارش دارد. از سویی، بنا بر روایت خود سعدی، خلق آثار جاودانی همچون گلستان و بوستان در چند ماه، بیانگر این نکته است که این شاعر بزرگ از چه گنجینه ی دانایی، توانایی، تجارب اجتماعی و عرفانی و ادبی برخوردار بوده است. آثار سعدی علاوه بر آن که عصاره و چکیده اندیشه ها و تأملات عرفانی و اجتماعی و تربیتی وی است، آیینه خصایل و خلق و خوی و منش ملتی کهنسال است و از همین رو هیچ وقت شکوه و درخشش خود را از دست نخواهد داد. ویژگی های آثار سعدیآنچه که بیش از هر ویژگی دیگر آثار سعدی شهرت یافته است، "سهل و ممتنع" بودن است. این صفت به این معنی است که اشعار و متون آثار سعدی در نظر اول "سهل" و ساده به نظر می رسند و کلمات سخت و نارسا ندارد. در طول قرن های مختلف، همه ی خوانندگان به راحتی با این آثار ارتباط برقرار کرده اند. اما آثار سعدی از جنبه ی دیگری، "ممتنع" هستند و کلمه ی "ممتنع" در اینجا یعنی دشوار و غیرقابل دسترس. وقتی گفته می شود شعر سعدی "سهل و ممتنع" است یعنی در نگاه اول، هر کسی آثار او را به راحتی می فهمد ولی وقتی می خواهد چون او سخن بگوید می فهمد که این کار سخت و دشوار و هدفی دست نیافتنی است. بعضی دیگر از ویژگی های آثار سعدی عبارتند از: نکات دستوری نکات دستوری در آثار سعدی به صحیح ترین شکل ممکن رعایت شده است. عنصر وزن و موسیقی، منجر به از بین رفتن یا پیش و پس شدن ساختار دستوری در جملات نمی شود و سعدی به ظریف ترین و طبیعی ترین حالت ممکن در لحن و زبان، با وجود تنگنای وزن، از عهده این کار برمی آید. ای که گفتی هیچ مشکل چون فراق یار نیست گر امید وصل باشد، همچنان دشوار نیست نوک مژگانم به سرخی بر بیاض روی زرد قصه دل می نویسد حاجت گفتار نیست در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم بدان امید دهم جان که خاک کوی تو باشم به وقت صبح قیامت، که سر زخاک برآرم به گفتگوی تو خیزم، به جستجوی تو باشم حدیث روضه نگویم، گل بهشت نبویم جمال حور نجویم، دوان به سوی تو باشم ایجاز ایجاز یعنی خلاصه گویی و یا پیراستن شعر از کلمات زاید و اضافی. دوری از عبارت پردازی های بیهوده ای که نه تنها نقش خاصی در ساختار کلی شعر بلکه از زیبایی کلام نیز می کاهند، در شعر و کلام سعدی نقش ویژه ای دارد. از سویی این ایجاز که در نهایت زیبایی است، منجر به اغراق های ظریف تخیلی و تغزلی می شود و زبان شعر را از غنایی بیشتر برخوردار می کند. در شعر سعدی هیچ کلمه ای بدون دلیل اضافه یا کم نمی شود. گفتم آهن دلی کنم چندی ندهم دل به هیچ دلبندی به دلت کز دلم به در نکنم سخت تر زین مخواه سوگندی ریش فرهاد بهترک می بود گر نه شیرین نمک پراکندی کاشکی خاک بودمی در راه تا مگر سایه بر من افکندی ... ایجاز سعدی، ایجاز میان تهی و سبک نیست، بلکه پراز اندیشه و درد است. در دو حکایت زیر از "گلستان" به خوبی مشاهده می شود که سعدی چه اندازه از معنی را در چه مقدار از سخن می گنجاند: حکایت: پادشاهی پارسایی را دید، گفت: «هیچت از ما یاد آید؟» گفت: «بلی، وقتی که خدا را فراموش می کنم.» حکایت: یکی از ملوک بی انصاف، پارسایی را پرسید: «از عبادتها کدام فاضلتر است؟» گفت: «تو را خواب نیمروز، تا در آن یک نفس خلق را نیازاری.» موسیقی سعدی از موسیقی و عوامل موسیقی ساز در سبک و زبان اشعارش سود می جوید. وی اغلب از اوزان عروضی استفاده میکند. علاوه بر اوزان عروضی، شاعر به شیوه مؤثری از عواملی بهره می برد که هر کدام به نوعی موسیقی کلام او را افزایش می دهند؛ عواملی همچون انواع جناس، هم حروفیهای آشکار و پنهان، واج آرایی، تکرار کلمات، تکیه های مناسب، موازنه های هماهنگ لفظی در ادبیات و لف و نشرهای مرتب و ... استفاده از این عناصر به گونه ای هنرمندانه و زیرکانه صورت می گیرد که شنونده یا خواننده شعر او پیش از آن که متوجه صنایع به کار رفته در شعر او شود، جذب زیبایی و هماهنگی و لطافت آنها می شود. در غزل زیر سعدی نهایت استفاده را از عوامل موسیقی زای زبان برده است، بی آن که سخنش رنگ تکلف و تصنع به خود بگیرد. تکرارهای هنرمندانه ی کلمات، هم حروفی ها و وزن مناسب شعر و همچنین لحن عاطفی و تعزلی کلام سعدی را چون شربتی شیرین و گوارا به جان خواننده می ریزد: بگذار تا مقابل روی تو بگذریم دزدیده در شمایل خوب تو بنگریم شوق است در جدایی و جور است در نظر هم جور به که طاقت شوقت نیاوریم روی ار به روی ما نکنی حکم از آن تست باز آ که روی در قدمانت بگستریم ما را سری است با تو که گر خلق روزگار دشمن شوند و سر برود، هم بر آن سریم گفتی زخاک بیشتر نه که از خاک کمتریم ما با توایم و با تو نه ایم اینت بوالعجب در حلقه ایم با تو و چون حلقه بر دریم از دشمنان برند شکایت به دوستان چون دوست دشمن است شکایت کجا بریم؟ طنز و ظرافت طنز و ظرافت جایگاه ویژه ای در ساختار سبکی آثار سعدی دارد. البته خاستگاه این طنز به نوع نگاه و تفکر این شاعر بزرگ بر می گردد. طنز سعدی، سرشار از روح حیات و سرزندگی است. سعدی به یاری لحن طنز، خشکی را از کلام خود می گیرد و شور و حرکت را بدان باز می گرداند. با همین طنز، تیغ کلامش را تیز و برنده و اثرگذار می کند. طنز، نیش همراه با نوش است؛ زخمی در کنار مرهم. سالها بعد، لسان الغیب، حافظ شیرازی ابعاد عمیق دیگری به طنز شاعرانه بخشید و از آن در شعر خود استفاده ها برد: با محتسب شهر بگویید که زنهار در مجلس ما سنگ مینداز که جام است یا کسان عتاب کنندم که ترک عشق بگوی به نقد اگر نکُشد عشقم، این سخن بکشد آثار سعدیاز سعدی آثار گوناگونی به نظم و نثر موجود است که عبارتند از: 1- بوستان یا سعدی نامه، که در واقع اولین اثر اوست و در سال 655 تمام شده است. گویا سعدی آن را در ایام سفر خود سروده و هم چون ارمغانی در سال ورود خود به وطن بر دوستانش عرضه کرده است. موضوع این کتاب که از عالی ترین آثار قلم توانای سعدی و یکی از شاهکارهای شعر فارسی است، اخلاق و تربیت و سیاست و اجتماعیات است. این کتاب ده بخش دارد به نام های: عدل، احسان، عشق، تواضع، رضا، ذکر، تربیت، شکر، توبه، مناجات و ختم کتاب. سعدی این کتاب را که حدود چهارهزار بیت دارد به نام اتابک ابوبکر بن سعد کرده است. 2- گلستان، شاهکار نویسندگی و بلاغت فارسی است که سعدی آن را در سال 656 تألیف کرده است. 3- قصاید عربی، که حدود هفتصد بیت می شود و شامل موضوعات غنایی و مدح و اندرز و مرثیه است. 4- قصاید فارسی، در ستایش پروردگار و مدح و اندرز و نصیحت بزرگان و پادشاهان معاصر سعدی است. 5- مراثی، شامل چند قصیده بلند در رثای مستعصم بالله -آخرین خلیفه عباسی که به فرمان هلاکو کشته شد- و نیز مرثیه هایی برای چند تن از اتابکان فارس و وزرای آن زمان است. 6- ملمعات و مثلثات و ترجیعات: که شمال اشعاری در قالب های خاص مانند ترجیع بند و ... است. 7- غزلیات، که خود شامل چهار بخش است؛ طیبات، بدایع، خواتیم و غزلیات قدیم. 8- مجالس پنجگانه، این کتاب به نثر است و در بردارنده ی خطابه ها و سخنرانی های سعدی است. هر چند موضوع آن ارشاد و نصیحت است اما از لحاظ جوهر نویسندگی به پای گلستان نمی رسد. 9- نصیحة الملوک، در پند و اخلاق و چندین رساله ی دیگر به نثر در موضوعات گوناگون. 10- صاحبیه، که مجموعه چند قطعه فارسی و عربی است و بیشتر آنها در ستایش شمس الدین صاحب دیوان جوینی وزیر دانشمند دوست عصر اتابکان است و به همین دلیل آن را "صاحبیه" نامیده است. 11- خبیثات، مجموعه ای است از اشعار هزل آمیز، که هر چند اغلب آنها خوشایند نیست ولی چند غزل و رباعی دارد که نمونه ای از لطیفه های آن دوران هستند و از این جهت قابل بررسی اند. مجموعه ی این آثار "کلیات سعدی" نامیده می شود. که تحت همین عنوان بارها بارها چاپ شده است. نمونه آثارنمونه ی شعر از "بوستان" سگی پای صحرانشینی گزید به خشمی که زهرش ز دندان چکید شب از درد بیچاره خوابش نبرد به خیل اندرش دختری بود خورد پدر را جفا کرد و تندی نمود که آخر تو را نیز دندان نبود؟ پس از گریه مرد پراگنده روز بخندید کای مامک دلفروز مرا گر چه هم سلطنت بود بیش دریغ آمدم کام و دندان خویش محالست اگر تیغ بر سر خورم که دندان به پای سگ اندربرم توان کرد با ناکسان بدرگی ولیکن نباید ز مردم سگی
|
||||
|
|
|
|
|
بکوی میکده یارب سحر چه مشغله بود که جوش شاهد و ساقیّ و شمع و مشعله بود حدیث عشق که از حرف و صوت مستغنیست بناله ی دف و نی در خروش و ولوله بود مباحثی که در آن مجلس جنون میرفت ورای مدرسه و قال و قیل مسئله بود دل از کرشمه ی ساقی به شکر بود ولی ز نامساعدی بختش اندکی گله بود قیاس کردم و آن چشم جاودانه ی مست هزار ساحر چون سامریش در گله بود ز اخترم نظری سعد در رهست که دوش میان ماه و رخ یار من مقابله بود دهان یار که درمان درد حافظ داشت فغان که وقت مروّت چه تنگ حوصله بود . (شاعر = سعدی) |
||
|
|
|
|
|
((کار عاقل)) بر خدا دل باختن ((شغل مجنون)) عاشق ((ليلا)) شدن ! *** تا زبان را بر نبندي از دروغ در نيابي ، لذت گويا شدن . (شاعر = مهدی سهیلی) |
||
|
|
|
|
|
با ((خود آرايي)) کسي عذٌت نيافت حشمتي دارد ((جهان آرا)) شدن . *** عشق و رسوايي ، دو يار همدمند پس چه ترس عاشق ، از رسوا شدن ؟ (شاعر = مهدی سهیلی) |
||
|
|
|
|
|
صيقلي کن جان زنگ آلوده را تا بيابي ، نعمت بينا شدن . *** ((حسن ظاهر)) را رها کن ((دل)) بيار اين بود سرمايه ي زيبا شدن . (شاعر = مهدی سهیلی) |
||
|
|
|
|
|
((قطره)) چون پيدا بود ، خود ((قطره)) است مي شود ((دريا)) ز ((نا پيدا)) شدن . *** در دل شب با خيال عشق دوست لذٌتي دارد عجب ، تنها شدن . (شاعر = مهدی سهیلی) |
||
|
|
|
|
|
قطرگي تا کي ؟ خوشا دريا شدن پر زدن از دام و در صحرا شدن . *** ((ايستايي)) در خور ((مرداب)) هاست جنبشي کن در ره پويا شدن . (شاعر = مهدی سهیلی) |
||
|
|
|
|
|
اي کافر پير بي نوا ، واي به تو درد تو اگر نشد دوا ، واي به تو *** در شرک جوان ، اميد توحيدي هست تو پير شدي و بي خدا واي به تو ! (شاعر = مهدی سهیلی) |
||
|
|
|
|
|
ما در ره خويشتن ، گذر ها داريم تا عرصه ي حشر ، کرٌ و فرها داريم . *** در هر عقبه يکي گرفتار بلاست زين مرحله تا خدا سفر ها داريم ! (شاعر = مهدی سهیلی) |
||
|
|
|
|
|
خدای بنده نواز ! مرا ببخش ، که در عمر رفته ، بد کردم . مرا نگر ، که هم اشک و همه دردم . و در شبان سیه با چراغ های سرشک به جستجوی تو در ((کوی توبه))می گردم . (شاعر = مهدی سهیلی) |
||
|
|
|
|
|
بایدبیای ببینم بهار خنده های تو
بیا بذار تموم شه روزای برفی با تو عشق گذشته از باد دشت پر از گلایل گمشده ی دو حرفی خسته ی روز برفی . (شاعر = سعدی) |
||
|
|
|
||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
|||||
|
|
|
|||||||
|
||||||||
|
|
|
||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
|||||
|
|
|
|||||
(شاعر = سعدی) |
||||||
|
|
|
|||||
(شاعر = سعدی) |
||||||
|
|
|
|||||
(شاعر = سعدی) |
||||||
|
|
|
|||||
(شاعر = سعدی) |
||||||
|
|
|
|||||
(شاعر = سعدی) |
||||||
|
|
|
|||||
(شاعر = سعدی) |
||||||
|
|
|
|||||
(شاعر = سعدی) |
||||||
|
|
|
|||||
(شاعر = سعدی) |
||||||
|
|
|
|||||
(شاعر = سعدی) |
||||||
|
|
|
|||||
(شاعر = سعدی) |
||||||
|
|
|
|||||
(شاعر = سعدی) |
||||||
|
|
|
|
|
درخت ها سر سبز ، کبوتران بر بام نسیم ها همسو ، شمیم ها همگام لب شقایق خشک ، ز تشه کامی ها حریم گندم زار ، پر از حرامی ها . (شاعر = نجوا کاشانی) (متن کامل در ادامه مطلب) ادامه مطلب |
||
|
|
|
|
|
تـازه شـد اردیبهشت و سـر زد از صحـرا بهـار
خرم و خوشرنگ وخوشبو گشت از گل روزگار
بــاز آواز چـمــن بـرخـاست از دامــان خـاک
سبزه بـر دشت و دمـن بخشيـد قـدر و اعتبـار .
(شاعر = نجوا کاشانی)
(متن کامل در ادامه مطلب)
ادامه مطلب |
||
|
|
|
|
|
کجاست آن که درین روزگار قیصر بود
روایت سخنش سخت تـازه و تـر بـود
کجاست آن کـه در آیین پـاک ِ آینـه هـا
همیشه جلوه گـر ِ جلوه های دیگر بود
(شاعر = نجوا کاشانی) (متن کامل در ادامه مطلب)
ادامه مطلب |
||
|
|
|
|
|
برق ِ دو سه فاز از ملک الموت فرا جست تعظیـم کـنـان گـفـت کـه ای قـادر سبحان
گـر بی ادبی سـر زد ازیـن بنـده بـبخشـای مـا تـابـع حکمیم و شمـا صـاحب فـرمـان
هـر جـان کـه بگـوییـد بگیـریــم بگیـریــم فـرمـان شمـا را ببـریـم از دل و از جـان
(شاعر = نجوا کاشانی)
(متن کامل در ادامه مطلب) ادامه مطلب |
||
|
|
|
|
|
الـهام شـد از سـوی خـداونـد کـه ای دوست دل را ز پـی کـار ، چـنین سخـت مـرنجـان
یک چنـد بمان خـانـه و راحت کـن و بنشین تـا دست بـشر کـار تـو را سازد آسـان
هر روز به یک گوشه ی این خانه ی خاکی جنگـی شـود افــروخـتــه بـا هـیـزم ایشـان
(شاعر = نجوا کاشانی)
(متن کامل در ادامه مطلب)
ادامه مطلب |
||
|
|
|
|
|
هنگامه ايست ديدني
قيامتي عظيم درخت هاي بلند رشادت سر سبز و با نشاط برومند و بي باك مي رويند مي خرو شند مي خندند ومي جوشند مي بالند و مي كوشند .
(شاعر = نجوا کاشانی)
(متن کامل در ادامه مطلب)
ادامه مطلب |
||
|
|
|
|
|
هنگامه ی سرخ با سیاق تو خوشست دیـدار بـهشـت از رواق تـو خـوشست مـوسیقی زنـدگـی بـه آ هـنـگ حـیـات از سـاز حـجـاز تـا عـراق تـو خـوشست .
(شاعر = نجوا کاشانی) |
||
|
|
|
|
|
(رباعیات) |
||
|
|
|
|
|
(رباعیات) گفتم كه لبت، گفت لبم آب حيات گفتم دهنت، گفت زهى حب نبات |
||
|
|
|
|
|
ای خدا ای فضل تو حاجت روا
باتو یاد هیچ کس نبود روا
قطره ی دانش که بخشیدی ز پیش
متصل گردان به دریاهای خویش .
(شاعر = مولانا)
(متن کامل در ادامه مطلب) ادامه مطلب |
||
|
|
|
|
|
یک هفته با شاملو ٣ دیشب چندساعت بین کاغذهای قدیمی دنبال فاکس
«دیپرسه» گشتم. هرچقدر که «کاغذ سفید» زیباست، این
کاغذهایی که در اثر گذشت زمان زرد شدهاند، نفرتانگیزند.
بخصوص وقتی آدم آنها را جابجا میکند، گرد کهنه و
خفهکنندهای در هوا پراکنده میشود که از تنفس آن به آدم
حالت تهوع دست میدهد.
(متن کامل در ادامه مطلب)
ادامه مطلب |
||
|
|
|
|
|
(خواجه شمس الدین محمد-حافظ شیرازی)
خواجه شمسالدین محمد، حافظ شیرازی، یكی از بزرگترین
شاعران نغزگوی ایران و از گویندگان بزرگ جهان است كه در شعرهای
خود «حافظ» تخلص نمودهاست.
(متن کامل در ادامه مطلب) ادامه مطلب |
||